انتخاب یا حق انتخاب؛ مسئله این است! / داستان کوتاه
داستان کوتاه

انتخاب یا حق انتخاب؛ مسئله این است! / داستان کوتاه

نویسنده : m_maarefvand

در روزگاران قدیم دو جوان بودند، در رفاقت شهره‌ي شهر. روزی دوشادوش هم قدم می‌زدند که ناگهان جوانی رشید با هیبتی عجیب بر آنان نازل شد و گفت: «امروز مأمورم بر شما فرود آیم و مطلبی را با شما در میان گذارم.» گفتند: «کیستی؟» گفت: «بدبختی.» گفتند: «تو را با ما چه کار؟» گفت: «مأمور بدبخت کردن شمایم و باید به دست من بدبخت شوید.» گفتند: «جبر است؟» گفت: «ابداً! اختیار با شماست که بخواهید در جوانی با من درآمیزید یا هنگامه‌ی پیری!»

دو جوان با خود تعقلی کردند. اولی گفت همانا ایام جوانی دوران سرخوشی و خوشگذرانی باشد كه خوشبختی هنگامه پیری به کار ناید. من پیری را برای بدبخت شدن انتخاب می‌کنم. دومی با خود اندیشید که عاقبت به خیری بهتر است. در جوانی که تاب و تحمل دارم بدبختی را دوام می‌آورم تا هنگامه پیری که دیگر توانم نیست، بدبختی از من دست بدارد. این شد که هر يك انتخاب خود را عرضه داشتند. بدبختی آن دو را از یکدیگر جدا کرد تا هر یک مسیر زندگی خویش را در پیش گیرند.

سال‌ها گذشت تا هر دو به پیری رسیدند. «بدبختی» نزد اولی رفت و گفت: «زمان آن رسیده که با زندگی‌ات درآمیزم.» پاسخ داد: «پیری را برای بدبختی انتخاب کرده بودم، اما در جوانی هم از خوشی دنیا بهره‌اي نبردم. تو بر من ستم کردی.» بدبختی گفت: «ابله! من نگفتم در جوانی خوشبخت خواهی بود، فقط گفتم در پیری بدبختت می‌کنم! حال كه چنين گفتي، دو چندان عرصه را بر تو تنگ خواهم کرد. تنها و بدبخت و رنجور و بی‌کس در ایام پیری آواره کوه و بیابان خواهی شد. حالا بکش که خودت اینگونه خواستی.» عرض كرد: «راست می‌گویی من اشتباه کردم، کاش جوانی را انتخاب کرده بودم.»

سپس بدبختی نزد دومی رفت و گفت: «زمان دست کشیدن از تو رسیده و دیگر مرا با تو کاری نیست.» گفت: «آیا همسر و فرزندانم را که در هنگامه جوانی از من ستاندی برمی‌گردانی؟» پاسخ داد: «نتوانم.» عرض كرد: «بیماریهایم را علاج می‌کنی؟» گفت: «من طبیب نیستم.» گفت: «مال و ثروتی به من می‌دهی؟» پاسخ داد: «تلاش کن و بیندوز.» گفت: «بر من ستم کردی که من در این دوران از کارافتادگی و پیری و بی کسی رنگ خوشی نخواهم دید.» گفت: «ابله! من نگفتم در پیری همه چیز به تو خواهم داد، گفتم در پیری دست از تو می‌کشم! اینک تو می‌دانی و پیری و زندگی.» عرض كرد: «راست می‌گویی من اشتباه کردم، کاش پیری را انتخاب کرده بودم.»

چنین شد که دو مرد داستان، سال‌های واپسین عمر را به ملامت خود گذراندند که چرا در انتخابشان اشتباه کرده‌اند و هیچ ظن بدان نبردند که شاید ایراد از حق انتخاب بوده است، نه انتخاب!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
فوق العاده بود داستانتون.
m_maarefvand
m_maarefvand
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
متشکرم لطف دارید
m_fanaei
m_fanaei
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
عاااالی بود آفرین، آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه کار به نام من دیوانه زدند یاد این بیت افتادم
m_fanaei
m_fanaei
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
اشاره به اینکه این بار امانت در واقع همون حق انتخابه
m_maarefvand
m_maarefvand
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
سپاسگزارم
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
یا خداوند بزرگ. چه سنگین بود پیامش و کلا خودش باید بشینم بش فک کنم الان مقداری @_@ منم میخواستم یه چی تو مایه های حق انتخاب مردن یا زنده بودن بنویسم و ب خاطر همین سنگینیش وقت نشد کما اینکه دقیقا نمیدونستم چجور بنویسم. این ک در قالب سنتی نوشتینش خیلی خوبه. واضح بودن پیامشم رو اعصاب نمیره. موفق باشید :)
m_maarefvand
m_maarefvand
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
:) ما سر مطلبی که دو ماه پیش از من منتشر شده بود هم راجع به واضح بودن پیام صحبت کردیم ولی خب این اشاره نرم شما رو با کمال میل می پذیریم:) سپاسگزارم
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
خخخخخ من بعدش ک رفتم پروفایلتون رو دیدم فهمیدم خودتونید :))) دست خودم نی. اصن گیرم ب این موضوع :)))))
~_~
~_~
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
ببخشید امروز اخرین روزه انتشاره مطالبه؟؟؟
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
بلی ب نظر اینطوره...
m_maarefvand
m_maarefvand
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
فکر میکنم همینطوره
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
گویا بله ... یادداشت منم نبود توشون :-(
~_~
~_~
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
ولی اینطور که ابتدا در سایت اعلام کرده بودن قرار بوده که تا 14م انتشاره مطالب رو داشته باشیم....پس چی شد؟:/
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
نگاه جالبی داشت ولی شیوه بیان و به هیچ وجه نپسندیدم... دو خط که جلو رفتم داستان سه برادر (اگه اشتباه نکنم) بیدل قصه گو که توی هری پاتر و یادگاران مرگ اومده بود اومد جلو چشمم... فاقد پیرنگ مستحکم، بدون شخصیت پردازی و صحنه پردازی و فضا سازی و ... حرفی رو که می خواست بزنه رو دوست داشتم اما می شد بهتر هم ارائه ش کرد... موفق باشید ♥
m_maarefvand
m_maarefvand
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
:) نظرتون محترمه خیلی ممنون :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
جناب راجع ب کامنت بالاتون بخش یادداشتا کلا برگزیده هاش خیلی کم بود، ب نظر داور خیلی سخت گیری داشتن یا سلیقه ی خاصی... کلا عجیب بود... ب هرحال ناامید نشین ما با این نقدایی ک دیدیم از شما ب قلمتون ندیده یه حس خوبی داریم و مطمئنیم بد نیس :)))
^_^
^_^
٩٥/٠١/١٣
١
٠
به نظره من بهتره یه شفاف سازی در رابطه با نحوه ی داوری و معیارهای دوارا در بخش یادداشت بشه...
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
منم موافقم ولي تااينجا اونجوري كه متوجه شدم داور "جدي" پسند بودند...
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
و اینکه از پند دادن مستقیم خوششون میومده گویا...
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
فوق العاده بود، تبریک میگم:) نظر شخصی من اینه که این فن بیان واقعا مناسب داستانک شما بود، خیلی لذت بردم، روان و مفهومی:))
m_maarefvand
m_maarefvand
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
سپاسگزارم لطف دارید
Elham_n
Elham_n
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
چقد از این تیپ داستانا خوشم میاد :) قلمتون مستدام خییییییلی خوب بود :))
m_maarefvand
m_maarefvand
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
لطف دارید متشکرم
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
استاد داسان نويسي ما مي‌گفتند: «اين كه بيايم مستقيم از داستان نتيجه بگيريم اصلا صورت خوشايندي نداره. بهتره كه قضاوت به عهده خواننده گذاشته بشه. و همچنين مي‌گفتند قوي‌ترين داستان‌ها اونايي هستن كه خواننده متوجه راوي نشه. در واقع خودش رو شاهد مستقيم داستان ببينه...و بهترين فيلمها هم فيلم‌هايي هستند كه مخاطب متوجه دوربين نشه.» از مفهومي كه داشت خيلي خوشم اومد و قابل تامل بود. موفق باشيد....
m_maarefvand
m_maarefvand
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
فرمایشتون متین اما مختصر و مفید بگم نظر شخصی بنده اینه که وقتی آدم برای نوشتن یک داستان از سبک خاصی استفاده میکنه باید تا پایان داستان هم به همون سبک و اصول و قواعد و ساختارش پایبند بمونه. سپاس فراوان
 میراکبر
میراکبر
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
داستان حق مطلب خوب ادا کرده و در ضمن تا بند اخر چیز جدیدی نداره ولی بند اخره کلا داستان بالا میبره یعنی جز داستان های خوب است ولی جز بهترینها نیست
m_maarefvand
m_maarefvand
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
:) نظرتون محترمه، ممنون :)
m_sistani
m_sistani
٩٥/٠١/١٩
٠
٠
احسنت بسیار زیبا بود حال و روز خودمونه!
m_maarefvand
m_maarefvand
٩٥/٠١/٢٢
٠
٠
سپاسگزارم لطف داريد... بله خب حال و روز ماست :)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦