زندگی لگد می‌زند تا دوباره زاییده شود / داستان کوتاه
داستان کوتاه

زندگی لگد می‌زند تا دوباره زاییده شود / داستان کوتاه

نویسنده : زهرا- خسروی

سرما جسورتر از همیشه چنگال‌هایش را به پوستم می‌کشید، بدنم زُمُخت شده بود، راه تنفسم بند آمده بود، مرگِ خون را در رگ‌هایم احساس می‌کردم، انگار همه چیز و همه کس برایم دام پهن کرده بودند تا در بلاتکلیف‌ترین روزهای زندگی مرا اسیر کنند. تو ساکتی و تنها صدای دم و بازدم‌های بلند من می‌آید، حاج یونس مرا خواسته بود و من با مرور گذشته یک بار دیگر عبور از تو را تجربه می‌کردم، کاش خلاص شوم از این کابوس دنباله‌دار، از بلندی چشمانت سقوط کنم و آزادانه هاوار بکشم! دندان‌هایم روی هم بند نمی‌شدند، شبیه چمدانی که هر چه لباس بود چپانده بودیم در آن تا سفرمان را غلیظ‌تر کند این تا خرخره پُر کردن‌ها!

حاج یونس از سردی خاک می‌گفت، از این‌که کوتاه بیایم، از این‌که روح بزرگی داشتی، بریده بریده می‌فهمیدم و فقط تو را مشت کرده بودم لای ذهنم و یواشکی از بین روزنه‌ها دید می‌زدمت. پا می‌گذاری روی آخرین خاطره آخرین روز برفی‌مان، حس می‌کنم تمامِ وجودم تشنج کرده است! چرا گلوله برف سنگی؟ چرا باید بخورد به گیجگاه تو؟ چرا آن زمان؟ آخر شوخی تا چه حد؟ سعی می‌کنم مسلط‌تر از هر زمان باشم و روی سوال‌هایم خاک بریزم و همراه تو به ابدیت بسپارم‌شان. چهل و هشت روز می‌گذرد که ضرب آهنگ ناله‌هایت اِکو وار قلبم را به لرزش در می‌آورد، مهرنگار از بچگی برادرش می‌گفت! از خبطِ مضحکش! از شوخی نا به جای مهرسام. انگشتانِ نحیف و لاغرش را می‌کشید روی قالی مسجد و التماس می‌کرد، رنگ صورتش به وضوح پریده بود، پلک‌هایش را تند تند از اشک خالی می‌کرد، با آن رگه‌هایی که از شدت فشار سفیدی چشمش را خون کرده بودند، صدایش زجه می‌زد، صورت استخوانی‌اش کبود و خسته بود.

می‌خواستم بگویم زخمِ بدی به زندگی‌ام زدید، می‌خواستم بگویم چهل و هشت روز از زندگی‌ام روی دور تکرار است، می‌خواستم بگویم درد دارد قلبی که یخ می‌گذارم رویش، آتشش شعله‌ورتر زبانه می‌کشد، اما نگفتم. بلند شدم بی هیچ حرفی و فقط به رفتن از آنجا فکر می‌کردم، پایم را گذاشتم بیرون، در مسجد جلویم زانو زد، از مانتوام آویزان شده بود، هق هق  می‌کرد. عجز و ناله‌های کش‌دار، بغض داشت ولی قورتش می‌داد پلک‌هایش را می‌شست و دوباره خواهش می‌کرد، دست‌هایش را گرفتم آرام بلندش کردم، توی چشم‌هایش آرامش ریختم و محکم دستانش را فشار دادم، چرا دروغ اما ته دلم آشوب بود، انگار هر شب نگاهت به من هشدار می‌داد راه را اشتباه نروم، انگار می‌خواستی خودم به کابوس‌هایم، به آن زمان که خالقِ ترس‌هایم شده بود خاتمه بدهم. لبخندی مات حواله نگاهِ مضطربش کردم و آرام گفتم: اسمش را قرار است بگذارم یونا یعنی هدیه خدا، قرار است جای او را برایم پُر کند، قرار است شب‌های آینده او را نفس بکشم و نگاهش را بمیرم، مهرنگار من انتخابم را کرده‌ام، او به من هدیه داد و من هم به تو! راستی مهرسام یعنی مهربان نه؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_fanaei
m_fanaei
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
عنوان که خیلی عالی بود طوری که یه گوشه از دفترم یادداشتش کردم و داستان خیلی خوب روایت شده بود، یه حسی بهم میگه این داستان برندس، موفق باشید؛)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
واااااای مهسا همین که برگزیده شدم برام ارزشمند:)) مرسی از لطفت عزیززززم:))
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/١٢
١
٠
تبریک میگم.
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/١٢
١
٠
الهام جان ممنون عزیزم:))
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
خوب اول از همه تبریک می گم که متنتون جزوه برگزیده ها بود. متن قشنگ و زیبایی بود. فقط یه چندتا نکته:
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
((مرگِ خون)) چی می تونه باشه؟ // ((هاوار)) چیه؟ .... مرسی از شما بابت داستان زیبا و مفهومی تون
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
ممنون که خوندید آقای آستانه:) اما سوالاتون// مرگ خون: وقتی آدم تو وضعیت شوک میمونه یا تو حالت اضطراب بدنش سرد میشه و معمولا حسی نداره، و مرگ خون مصداق همین موضوع ، هاوار هم همون هوار هست دیگه:)))فقط محض در یافت نیم سکه ادبی تر کردیم داورا حض کنن خخخخ بازم ممنون از شما:))
zakhar
zakhar
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
ایول خیلی خوب بود :)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
خیلی ممنون مستر زاخار :))
خواهرت
خواهرت
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
خواهر مهربونم خوشحالم که همیشه جزو بر گزیده ها هستی و میمونی دنیارو برایت شاد شاد و شادی رو همیشه برات دنیای دنیا آرزو میکنم. تو همیشه تک بودی و هستی به امید موفقیت های مداومت§
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
مررررررسی از آبجی جانمان:)) یدونه ای دلبر^__^
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
زهرا من دفعه اول فک کنم هول هولکی خوندم خخخ بگذریم :) خیلی خوشم اومد. با این ک زبانشو زیادی ادبی کرده بودی ولی ب نظرم بد نشده بود و روش خوب نشسته بود :) خیلی خوب بود ک کم کم اومدی جلو و ماجرا رو توضیح دادی :) عنوان هم عالی و مرتبط :) فقط یه انتقاد شاید بشه گفت دارم ک کاش یکم قبل اونجا ک دست مهرنگار رو میگیره و بلند میکنه و از تصمیمش میگه رو بیشتر روش زوم میکردی و بیشتر ازش میگفتی ک چی شد ک این انتخابو کرد. ک مثلا این وسط یه اشاره هایی ب رفتنش ب ازمایشگاه و گرفتن جواب میشد ولی نه جوری ک تابلو باشه خیلی صرفا جوری ک یه اشاره قبلش باشه ک ب خاطر این این تصمیمو میگیره. تا باور پذیرتر بشه. حس میکنم یکم یهویی شد جریان با اینکه اصل ماجرا قشنگ بود و قشنگ توضیح دادی
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
مرسی که با توجه خوندی :)) اعتراف میکنم آدمیم که وسواسم روی انتخاب عنوان بیشتر تا خود متن!! حالا که توجه میکنم میبینم درست میگی باید روی مهرنگار بیشتر مانور میدادم و یکم موضوع رو بازتر میکردم!خوشحالم که خوشت اومده^___^
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦