خوش‌سلیقه / داستان کوتاه
داستان کوتاه

خوش‌سلیقه / داستان کوتاه

نویسنده : s_mostafa_b

با ناراحتی می‌گوید «چیه؟ چیز خنده‌داری گفتم؟» و حالا من باید این خنده‌ی بی‌موقع را ماست‌مالی کنم. باور کنید از همان اولش هم نمی‌خواستم مسخره یا ناراحتش کنم، من فقط ساعت را پرسیدم! اتوبوس چند صندلی خالی داشت و ما ۱۰دقیقه‌ای می‌شد که در آن نشسته بودیم، می‌خواستم ببینم چقدر مانده تا ساعت توقف اتوبوس تمام شود و راه بیفتد، برای همین به او که کنارم نشسته بود و با ساعتش کلنجار می‌رفت گفتم «داداش ساعت چنده؟» گفت «شانزده و سی‌وچهار دقیقه» تشکر همراه با لبخندی عرضه کردم و از پنجره به عابران خیابان چشم دوختم، کمی که گذشت ضربه‌ای به پایم زد و گفت«چند می‌ارزه؟» ساعتش را می‌گفت،‌ جواب دادم «نمی‌دونم، ۱۰۰تومن؟» خندید و گفت «۱۰۰ تومن؟! این ساعتش از این معمولیا نیست که...» برای اثبات حرفش دست‌به‌کار شد، دکمه‌های ساعتش را که می‌زد عقربه‌های ساعت حرکت می‌کردند و زمان را به‌وقت نیویورک نشان می‌دادند، به‌وقت پاریس، به‌وقت لندن! می‌گفت ضدضربه و ضد فشار و ضد آب است، کوک می‌شود، چراغ صفحه دارد، صدم ثانیه و ایام هفته را هم نشان می‌دهد، حافظه داخلی دارد، فلان است و بهمان دارد، می‌خواست بگوید که راه هم می‌رود اما آقای راننده استارت را زد و شکر شد میان کلامش، به‌اندازه چند کیلومتری سکوت کرد.

و بعد ادامه داد «بازار آشنا نداری؟» گفتم «برای چه‌کاری؟» گفت «برای لباس عید»

- «نه داداش آشنا ندارم!»

- «ببین میخوام برای عید امسال...»

البسه‌ای که برای عید امسال انتخاب کرده بود بهانه‌ای شد برای تحلیل ملاک‌های یک خرید موفق و مقدمه‌ای برای تحلیل برندهای روز دنیا، از دیزاین برتر سال گفت و این‌که آدم باید تیپ روز بزند،‌ از کتانی‌های -سی پی یو- داری که راه رفتن را آسان می‌کنند، همان کتانی‌هایی که یکی از رفقایش خریده و حالا او می‌خواهد بخرد. می‌گفت کتانی اصل باید جیغ بکشد، از مد روز و رنگ سال و اهمیتش برایم گفت، از فلسفه پشت این رنگ‌ها، از این‌که امسال رنگ سال دوتا شده، به تفاوت اصل و بدل که رسیدیم همراهش زنگ خورد «الو... سلام... قربونت تو خوبی؟... امروز که دیگه دیروقته،‌ ولی فردا میام باهم بریم... باشه، باشه... آره بلدم... خداحافظ»

تلفنش که تمام شد به من نگاه کرد و گفت «رفیقم بود، میخواد بره خرید کنه واسه عیدش، گفت منم باهاش برم» با خنده گفتم «تو که آشنا نداشتی!»

- «نه بحث آشنا نیستش، آخه اون سلیقه‌اش زیاد خوب نیست برای همین به من گفته همراهش برم ....»

ناخودآگاه خنده‌ام گرفت، باور کنید نمی‌خواستم مسخره یا ناراحتش کنم اما خب خنده‌ام گرفته بود دیگر، فکر کنم ناراحت شده بود با دلخوری گفت «چیه؟ چیز خنده‌داری گفتم؟»

جوری که هم دروغ نباشد، هم بفهمد و هم نه! گفتم «نه باوا، آخه منم یه بنده خدایی رو می‌شناسم اصلا سلیقه خودش رو قبول نداره، حتی رنگ و طرح لباسشم خودش انتخاب نمیکنه، یاد اون افتادم!» 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/١٢
١
٠
جوری که هم دروغ نباشد، هم بفهمد و هم نه، داستان خوبی رو نوشته بودید. با آرزوی موفقیت در مسابقه.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
ممنون مهراد عزیز، نظر لطفته :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/١٢
١
٠
قشنگ بود " تبریک میگم "
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
تشکر خانم حبشی، محبت دارید :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/١٥
١
٠
خوندن داستان من یادتون نره :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٢
١
٠
سید، داستانت خوب بود. یعنی محتواش رو من پسندیدم. نوع روایت صمیمی بود و حس خوبی داشت و به چهارچوب و ساختار می خورد. سید جان! در حالت عادی، اگر بخوان دیالوگ بنویسن در "«»" قرار میدن، وقتی "_" میذاری، دیگه نیازی به "«»" نیست. برات آرزوی موفقیت در مسابقه رو دارم :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
ممنون از توجهتون اما نکته ای که عرض کردید برام جا نیفتاد ، شما هر دو جا از "«»" استفاده کردید!! سپاس فراوان بزرگوار :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
سید، عرض کردم اگر بخوان در حالت عادی دیالوگ بنویسن، می نویسن: «ببین میخوام برای عید امسال...»، اما اگر از خط تیره استفاده کنند، دیگه نیازی به "«»" نیست و می نویسن: _ ببین میخوام برای عید امسال...// شرمنده من درست ادا نکردم ؛)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
خیلی ممنونم از اینکه با توجه میخونید و وقت میذارید میرزای عزیز :) خدا خیرتون بده :))
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
نمی خواهم برگردم

حجره بهشت

٩٦/٠٣/٢٧
پرسپولیس بزرگ تر از همه نام هاست

پرسپولیس کبیر

٩٦/٠٣/٢٩
مرکز مشاوره دکتر گل آبی

فعلاً خیالتان راحت باشد

٩٦/٠٣/٣١
تبلیغات
تبلیغات