ای کاش باد دعای‌مان را بشنود / داستان کوتاه
داستان کوتاه

ای کاش باد دعای‌مان را بشنود / داستان کوتاه

نویسنده : فو فا نو

اوه! رفیق، باورم نمی‌شود این‌همه تغییر کرده باشی!

خب البته تو خیلی وقت است که تغییر کرده‌ای! منظورم این است که از همان اول به واسطه آن خال سفیدی که روی تنت بود و همیشه نگاه مرا دنبال خودش میکشاند با بقیه فرق داشتی؛ ولی خب آخر موضوع این است که الان کاملا به یک رنگ دیگر درآمده‌ای.

فهمیدم! نکند تکامل شخصیتی که می‌گویند همین است؟

آه... کجا داری می‌روی؟! حرف‌هایم خسته‌ات کرد؟ مگر قرار نبود همه با هم برویم؟ مگر قرارمان روی خاک نبود؟ یادت رفته؟ چرا رفتی روی آن درخت کوچک؟ این‌جوری که دیگر نمی‌توانی به خاک برگردی و زندگی‌ات را ادامه بدهی... می‌فهمی؟

.

.

.

حالا که به مقصد رسیدی احتمالا دیگر صدای من را نمی‌شنوی. البته خب همین‌جا هم که بودی احتمالاً نمی‌شنیدی چون از من دور بودی؛ دوری که نزدیک بود!

به ‌هر حال... خب... عیبی ندارد اگر این‌جوری دوست داری، باشد، همان‌جا باش. فکر کردی نمی‌دانستم همیشه داری به آن درخت نگاه می‌کنی؟ راستش هر روز با خودم حساب می‌کردم که عاشق کدام یک از برگ‌های آن درخت شده‌ای و آخرش هم متوجه نشدم؛ و همین‌طور به این هم فکر می‌کردم که شاید نگاه کردنت به آن درخت و برگ‌هایش از عمد نبوده و صرفاً به این خاطر بوده که من در تیررس نگاهت نبودم! پس دست خودت نبود... نه؟ برای همین هیچ‌وقت مرا ندیدی... نه؟ مطمئنم اگر رویت طرف من بود جز من به کس دیگری نگاه نمی‌کردی... نه؟

مثل من که هیچ‌وقت نتوانستم بقیه را ببینم چون از اولش تنها چیزی که می‌توانستم به آن نگاه کنم، تو بودی.

چه می‌گویم؟! مثل این‌که دارم به هر بهانه‌ای که شده خودم را توجیه می‌کنم هر اتفاقی که افتاده به خاطر موقعیت‌مان است نه خودمان. راستش راجع به خودم دروغ گفتم! چون درست است من هم جهت و محل رویشم مثل تو با خودم نبود ولی اختیار نگاهم که دست چشم خودم بود! پس من با میل خودم بود که نگاهت می‌کردم؛ اگر این طور نبود که برگ‌های کناری‌ات هم برای دیده شدن توسط من مشکلی نداشتند...

خب نمی‌دانم به اراده خودت رفتی آن‌جا، یعنی ان‌قدر آن را می‌خواستی که قوانین را بر هم زدی و باد را مطیعت کردی تا تو را به آنجا ببرد یا خیلی تصادفی این اتفاق افتاده؛ مانده‌ام اگر این طور است چرا من الان نمی‌توانم توسط پرنده‌ای که کنار من این‌جا نشسته است پرواز کنم و به تو برسم؟! خب از من که گذشت ولی امیدوارم تو از این‌که الان بعد از مدت‌ها به کسی که همیشه از دور نگاهش می‌کردی و نمی‌توانستی لمسش کنی رسیدی، (تا وقتی که هنوز هستی) بهت خوش بگذرد. 

گفتم از من گذشت ولی می‌دانی؟ سخت است، بدون تو سخت است، این‌که دیگر نمی‌توانم به سپید خال‌م نگاه کنم سخت است؛ مانده‌ام بدون تو واقعا می‌توانم دوام بیاورم یا نه؟ البته در صورتی که بتوانم به خاک برگردم و باز هم به راهم در این دنیا ادامه بدهم...

.

.

.

آه... مثل این‌که من هم دارم می‌آیم. چه حس جالبی است بر باد رفتن. این‌که دارم همان کاری را تجربه می‌کنم که تو کردی قند را در رگ برگ‌هایم آب می‌کند.

خب همان‌طور که فکر می‌کردم من روی خاک افتادم و از این‌جا حتی دیگر نمی‌توانم ببینمت. فقط می‌توانم درختی که همیشه نگاهش می‌کردی را ببینم. عجیب است ولی نگاه کردن به این درخت حس نگاه کردن به تو را دارد. شاید چون از بس نگاهش کردی قسمتی از روحت جدا و جزوی از آن شده برای همین اینطوریست یا شاید هم صرفا چون الان تو آنجا هستی اینگونست. خلاصه به نظر می‌رسد چون به تو مرتبط است حس تو را دارد و برایم آشنا است پس با این حساب فکر کنم بتوانم وقتی دلتنگی حسابی بهم فشار می‌آورد با دیدن این درخت کمی از آن را رفع کنم.

آ چرا من از جایم بلند شدم و دارم به سمت بالا می‌روم؟ نکند این قسمتی از روحم است که به خاطر مداوم نگاه کردن به تو دارد از من جدا می‌شود و می‌آید به سمت تو تا جزو تو شود؟ نه این تمام من است، قسمتی از من نیست، یعنی جریان چیست؟

***

خب راستش نمی‌دانم دوست داری بر روی زمین بمانی و فرش زیر پای ما آدم‌ها بشوی تا با صدای خرد شدنت ذوق کنیم یا دوست داری بروی زیر خاک تا از نو متولد بشوی یا بروی پیش دوستت... اصلاً آن طرف جدی دوستت است؟! نمی‌دانم...

می‌گویند: «دخالت نکردن در کار طبیعت، آن‌هم وقتی اصل موضوع را نمی‌دانی، بهتراست.» ولی هر کاری می‌کنم دلم راضی نمی‌شود بدون گذاشتن تو کنار آن یکی برگ روی آن درخت از اینجا بروم؛ دلیل خاصی هم از انتخاب این احتمال میان کلی احتمال دیگر مثل: «دفن کردنتان کنار هم زیر خاک» ندارم ولی حس می‌کنم این‌جوری بهتر است! پس هر سه‌تان من را ببخشید اگر این تصمیم را دوست نداشتید!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٢
١
٠
خیلی خوشحال شدم بانو :) از خوشحالی دیگه نقدش نمی کنم ؛)))
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٢
١
٠
البته هنوز نخوندمش، وقتی خوندم منظورم بود :-)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
عه اقا دیگه :| برا منم اندازه زهرا باید نقد کنید :))))) خودمم خوشحال شدم البته الان عذاب وجدانم گرفتم! خخخخ
m_fanaei
m_fanaei
٩٥/٠١/١٢
١
٠
هوووووورا داستان فوفانو اوووومد 😊😊😊😊
m_fanaei
m_fanaei
٩٥/٠١/١٢
١
٠
حالا برم بخونم ببینم چه کردی😉
m_fanaei
m_fanaei
٩٥/٠١/١٢
١
٠
آخی قشنگ بود، البته تقریبا از اول فهمیدم موضوع چیه ولی خیلی خوب بید آفرین
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
ب خاطر عکسش نه؟ :| کلی سعی کردم رمز گذاریش کنم ک کسی از اول نفهمه... پووووف :| چقد کوتاه گفتی خخخ خوبه ک دوست داشتی :))
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/١٢
٢
٠
زیبا نوشته بودی فوفانوی عزیزم <3 بهت تبریک میگم :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٢
١
٠
چ خوب ک اینجور بوده در نظرت ^_^ مرسی :)
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٥/٠١/١٢
١
٠
خوب بود ولی این یادداشت محسوب نمیشه؟!
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
اقا من خودم کلی سر این حرص خوردم ولی اقای مداحی گفتن داستانه و عنصرهاشو داره. دیگه مو نمدونوم. مرسی ک خوندین :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/١٢
١
٠
سلام. تبریک بابت برگزیده شدن در مرحله اول مسابقه. منم به خاطر عکس، از همون اول ماجرا رو فهمیدم!** چند جا ایراد دستوری و نگارشی دارید مثل :«جزوی = جزیی»، «خب= خوب»، «اینگونست = این گونه ست» «از بس = آنقدر» ** زاویه نگاه داستانتون مثل همیشه متفاوت و نمادین بود. ولی کاش از حس اون برگ طرف مقابل هم، یه چیزایی رو می نوشتید. چیزی که به ما نشون بده، این «علاقه» دو طرفه ست و برگ دوم هم، از برگ اول خوشش میاد. اینجوری، اون بهم پیوستن آخر داستان، خیلی ملموستر و شیرینتر می شد. با آرزوی موفقیتتون در مسابقه.
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
سلام، ممنونم :) حیف شد این عکسه جریان رو لو داد کلی رو این ک اول نفهمن قضیه چیه مخاطبا کار کرده بودم :( تازه مثلا کلی رو ویرایشش کار کردم برعکس همیشه :))) جزوی رو نمیدونستم اینطوره. از بس و خب رو از دستم در رفته یحتمل اصن نمیدونم کجاشه این دوتا خخخ. این گونه هم شک داشتم... مرسی بابت تصحیح :) خب راستش نمیخواستم بگم ک اونم حتما دوستش داره چون دیگه خیلی هندی میشد ب نظرم خخخخ. باز گذاشتم جریان رو ک هرکی هر برداشتی خواست بکنه. ک هم این فکرو کنه ک این دوستش داشته از اول هم اینکه صرفا فک کنه الان تازه میتونن با هم دوست شن، همونطور ک در واقعیتم همیشه همه علاقه ها از اول دو طرفه نیست. ممنون :) شما مطلب نفرستادین مثل پارسال، نه؟
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
«شاید چون از بس نگاهش کردی قسمتی از روحت جدا و جزوی از آن شده برای همین اینطوریست یا شاید هم صرفا چون الان تو آنجا هستی اینگونست.» هر دو تا، توی این جمله بودند. خود این جمله رو هم اینطوری می نوشتید، روانتر میشد:« شاید آنقدر به او چشم دوخته ای، که قسمتی از روحت، بخشی از او شده. برای همین، نگاه به او، تو را به یادم می اندازد. یا شایدم ...» ** خب الان این برگ اصلی داستان، بیشتر شبیهِ «عشاق سیریش گونه» هستش! :) ** نه نفرستادم. من «مبارز»هام رو به خاطر خودشون دوست دارم! (توضیح = «مبارز» اسم یکی از داستانامه که اگه عمری باشه، منتشر میشه.)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٢
١
٠
بازم بسیار ممنون بابت اصلاح :) ای وای! چرا سیریش خب؟ بنده خدا اذیت طرف نکرد ک. اگر اذیت کنه بعد میشه بش سیریش گفت. بنده خدا :( راجع ب متنتون هم خب صرفا فقط میفرستادید ک نتیجه رو ببینید! ی جور سرگرمی ک ببینید منتشر میشه یا نه :))) ولی ب هرحال مسابقه امسال ک کیف نداد ب ما همون بهتر ک نفرستادید :)) منتظر هستیم...
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠١/١٢
١
٠
موفق باشی فوفانو عزیز. خوبه داستانت اومد. از من نیومده، دوست داشتم نظر بقیه رو در موردش بدونم ولی حیف:(
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
مرسی، همچنین :) خو تو ک دوست داری بقیه نظرشونو تو متنت بگن الان چرا نظرتو اینجا نگفتی؟ خب منم دوس دارم بدونم خخخخ اگه امروز تا اخر وقت متنت نیومد فردا بفرستش جیم ک بعدا بیاد و اون موقع نظر بقیه رو راجع بهش میفهمی :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٥/٠١/١٢
١
٠
برای فوفانو: احتمالا جمله درست تر اینه: " من میرم واسه بقیه نظر میذارم تا اونا هم بیان واسه من نظر بذارن. " // ایرادی نیست اما خیلی انرژی صرف میکنی برای این هدف. میتونه از خود واقعیت دورت کنه.
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
هدی جان متوجه نشدم درست! منظورت اینه من این کارو میکنم؟!!! اگر اینجوره سوتفاهم شده! منظورم از حرفم در جواب ناهید این بود ک انچه برای خود میپسندی برای دیگرانم بپسند، همین :)) البته خودمم انجامش نمیدم چون اکثرا حال کامنت دادن ندارم :)))))
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
من این حدیث نوشتم چنان که غیر ندانست / تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠١/١٢
١
٠
یه دور خوندم ولی اینقدر اینجه شلوغه و پر از استرس نتونستم کامل و جامع و شامع بخونم! فلذا ان شاالله باس مجددا درست حسابی بخونم!
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
لطف کردید و میکنید :) امروز دیگه راحت مرید دیگه خخخ منتظر نظر کامل و جامع و شامعتون بعد درست حسابی خوندن هستم پس :)))
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠١/١٢
١
٠
نوشته خوبی بود خانم فوفانو :) *** (به نظرم زیباترن مرگی که یه برگ میتونه داشته باشه توسط باد رقم میخوره :) )
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
مرسی ک خوندین :))) خوبه ک خوب بوده :))) جمله داخل پرانتز باد چجوری میتونه بکشتشون؟ اخه فقط جابجا میکنه :/ میشه یکم توضیح بدین؟
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠١/١٢
١
٠
به خاطر اینکه با متنوتن هم جهت نبود داخل پرانتز نوشتم! اما اگه جدا شدن برگ از درخت رو مرگ اون بدونیم زیباترین نوع مرگشه (شته و چریده شدن و سوختن و....) همینطوری با خوندن تیترتون اومد توی ذهنم و تا آخرش هم موند :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
اها تعبیر جالبیه مرسی بابت اشتراک گذاری :)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٢
١
٠
سلام خوبی فوفانو؟داستانت اومد بلاخره مبارکه :))) دختر مثله همیشه با تخیلت مارو بردی کجاها : ) فقط یه چیزی من اهرش نفهمیدم کدوم سه تا؟مگه دو تا نبودن؟:(( خنگم خب:)))
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
سلام مرسی بد نیستم :))) خودت چطوری؟ :) ممنونم عزیز جان :) خوشحالم با تخیلم رفتی ناکجا اباد :))) نه بابا خنگ چیه :))) خب یه مقدار واقعا سخته فهمش اگر بش زیاد توجه نکنی. منظور از سومی همون درختی هست ک میخواست برگه رو بذاره روش :) راجع ب متن تو هم ب نظر امروز روز اخر مطلبا بوده :(((( بذارش رو پروفایلت ک بخونیمش. از کاربرا کلی متن دیگه انتظار داشتیم بیاد ولی نیومد... نمیدونم چرا اینجور شد اصن...اکثر کاربرایی ک متن فرستادن شاکین
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٢
١
٠
والا!!! آخ یه متنایی چاپ شد که شاید خود جیم اونارو حذف کنه!!!باشه بازم حالا تو امید تیمی فعلن:))
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
میبینم ک تو هم از بعضی متنا شاکی هستی :))) من شنیدم قراره همراه با اعلام برتر ها یه توضیحی هم راجع ب اعتراضات ما بدن. باید دید چی میشه... قربانت :))) مرسی ک امید تیم میدونیم :)))))))
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٢
١
٠
بله متنهایی که حتا برخی از نویسنده های خوب اینجا گفتن این داستانش کجاست پس؟!!! توضیحات به چه دردمون قراره بخوره مثلن؟! اولش بگن قراره داوری بر چه اساسی باشه که بعدن هم نیازی به توضیحات نباشه!حالا من نمیدونم شما کجا معترض شدین!من تاپیکی ندیدم ولی خب من هم معترضم وشاکی بله!
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
ما ب یکی از مدیرای سایت گفتیم و بهشون گفته و اینجور جواب ما رو دادن. بذار تو تاپیکی ک اومد برای برگزیده و اینا مفصل اعتراضتو بگو الان اینجا بگی کسایی ک باید نمیبینن :)
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٢
١
٠
راستی برا من هنوز نیومده!خیلی نامردن اگه فردا بذارنش سایت و خیلی نامردترن اگه برگزیده نباشه :(((((
na_amini
na_amini
٩٥/٠١/١٣
١
٠
برا منم نیومد ،متاسفانه از خیلی از داستان هایی که برگزیده شده واقعا نوشته من بهتر بود ،اگه در مورد معلول نوشته بودیم حتما ،می آمد .ظاهرا داور گل این موضوعو خیلی دوست داشتن
na_amini
na_amini
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
باهم هم درد هستیم برا منم نیومده اگه در مورد معلول ها نوشته بودیم حتما می آمد
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
بله احتمالن !یا اگه در مرود مشکل شلوغیه مترو چند خطی مینوشتیم!!! یا جوری مینوشتیم که پر از غلط املایی و انشایی و پر از کلمات عامیانه بود لابد تایید میشد!!!
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
بلی منم دقیقن همینطور فک میکنم!مخصوصن از مطالبی که روزای اول منتشر شد!! خیلی با جرات میتونم بگم از خیلیاشون بهتر بود!!منتظر توضیحات مدیران محترم و داور محترمه هستم!ولی خب برای مقایسه هم که شده داستانمو احتمالن بذارم دوستان بخونن ببینن مشکلش کجا بوده احتمالن!!!!!شنا هم بنظرم همینکارو بکن!
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
حتما بذارین داستاناتونو :)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠١/١٢
١
٠
میون داستانتون این خیلی من رو گرفت: (( قند را در رگ برگ‌هایم آب می‌کند ))
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
ها خودم و خدیجه هم خیلی خوشمون اومد :))))
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠١/١٢
١
٠
واقعا نامردی بود اگه این متن جزوه برگزیده ها نمی بود. خیلی خوب نوشته بودین خیلی خوب
هاچ
هاچ
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
یعنی دیگه به داوری ایراد نخواهید گرفت؟ :)))
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
وووواااااااا :))))))) مرسی :)))))))))) جواب هاچ هم بدین لطفا خخخخ
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
نه دیگه خخخخخ
هاچ
هاچ
٩٥/٠١/١٢
١
٠
یاد وقتی افتادم که عاشق درخت کنار تریا شدم :)) نکنه این قضیه هم همونجا کنار تریای ما بوده؟! نکنه من بودم :))
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
عه خوندم مطلبشو :))) من اون مطلبتو بیشتر شبیه یه مطلب دیگم میدونم از لحاظ محتوایی ک بلاگفا پوکوندش. تو اون اخه عاشق یک درختی شده بودم :)))) نه خخخخ اصل این جریان جای دیگه اتفاق افتاده و ادم مونوث بر وزن مذکور خودم بودم خخخخ ولی تو هم میتونی باشی، کلا همه میتونن باشن :)
هاچ
هاچ
٩٥/٠١/١٢
١
٠
و همین‌طور به این هم فکر می‌کردم که شاید نگاه کردنت به آن درخت و برگ‌هایش از عمد نبوده و صرفاً به این خاطر بوده که من در تیررس نگاهت نبودم! ... نه اتفاقا دلیلش این نبود... دیگه عشق و هزار سودا و اینا (خخخ) :دیی
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
:))))) بَرَ بَرَ درست می فرمایید :))) البته من پایان باز گذاشتم در اصل...
mohammad_az
mohammad_az
٩٥/٠١/١٢
١
٠
سلام،به نظرم این متن بین داستان شدن و یادداشت بودن گیر کرده است!!! حداقل من نمیتوانم با قطعیت بگویم یک داستان کامل است،(البته این نظر کاملا شخصی است و نه حرفه ای)ولی به هر حال جان بخشی همیشه جذاب و خیال انگیز بوده و هست.خواندنش حس خوبی به آدم می دهد. امیدوارم موفق باشید.
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
ممنونم از شما ک جدی جدی اومدین نظر دادین :))))) خیلی مرسی ^_^ راستش خودمم شک داشتم ولی دوستان گفتن داستانه و ب عنوان داستانم منتشر شده. نمیدونم دیگه... خوبه ک حس خوبی گرفتین پس :)))) ممنون و همچنین :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/١٢
١
٠
دیگه ما گفتنی ها رو قبلا گفتیم. به هر صورت تبریک میگم و امیدوارم جزو اون سه تا داستان برتر هم باشه که احتمالش خیلی زیاده. اینطور که معلومه. موفق باشید
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
چطوری احتمالش زیاد باشه؟ @_@ حتی اگر بخوایم بین داستانای امروز کاربرا فقط حسابش کنیم، فکر کنم کم بیاره :))) ممنون :) همچنین
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٥/٠١/١٣
١
٠
درود، عالی بود فو فا نو بانو:) اثر شما،میرزای عزیز و خانوم آقایی به نظرم یه اختتامیه خوب رو رقم زد بر نقطه سر خط... موفق باشيد. کسی که اینچنین زیبا مینویسه برنده س به نظرم، حالا جایزه گرفتن یا نگرفتن یه چیز جدا و کم اهمیتیِ از دیدگاه من... همینکه مخاطب غرق در لذت میشه از متن برنده ی واقعی رو مشخص میکنه... موفق باشيد :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
درود یا ب قول خودم خوباقیانوس :)))) اقا من بسی ممنونم از شما :) قبل دیدن کامنتتون هی با خودم میگفتم ینی چی بازدید و نظرای مطالب من ب نسبت بقیه بالاس ولی همه انگار ب اکراه میان ب زور میگن خوب بود یا نظر درست حسابی راجع ب محتوا نمیدن :/ ینی مسئله همون لذته بود ک ب نظر نمیومد مخاطب جدی ببره جز موردای معدودی با این ک ب نظر مخاطبام زیاده تو سایت... این نظر شما ولی منو امیدوار کرد :))) با حرفتونم ب شدت موافقم :) و همچنین شما :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
سلام اقاي صالح. ممنونم از لطفتون به داستانم:)
na_amini
na_amini
٩٥/٠١/١٣
١
٠
سلام ،دوست نویسنده عزیز ،داستانت خوب بودو خوشم آمد ،خیال شیرینی توی داستان بود ،البته من پاراگراف آخر رو دوست نداشتم و به نظرم خوب نبود ،شاید با عجله تمامش کردی و یا شاید محدودیت کلمه این طورش کرده. داستان من متاسفانه نیامد ،کاش در زمان بیشتری داستان ها خوانده می شد ،بعدتر شاید گذاشتمش توی سایت
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
سلام خوشحالم خوشتون اومده :) اگر منظورتون عوض شدن راویه نه با عجله نبود و هنوز یه دویست کلمه ای شایدم بیشتر جا داشت تا هزار کلمه شدن ینی برا محدودیت نبوده صرفا فک کردم اخرش از زبون خود برگه نباشه جالب تره و خب البته شاید ب این ک اخر داستان واقعی بوده و این اتفاق باعث شده من این داستان رو بخوام بنویسمم بوده ینی دلم نیومده عوضش کنم شاید :))) خب یه داستان میتونه پایان های مختلفی داشته باشه حتی از پایان بگذریم میتونه با روایت و شروع های متفاوتی هم نوشته شه ک خب انتخاب میون یکی ازینا سلیقه ای هست دیگه. من ب نظرتون احترام میذارم :) اگر ب خود منم بود دوست داشتم یه داستانو با شیوه های مختلف بگم نکه فقط یه مدل بنویسم :))) داستانتونم حتما همین امروز بذارین سایت ک چن روز دیگه منتشر شه ببینیم چطور بوده :)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/١٣
١
٠
فوفانو ی عزیزم تبریک بابت برگزیده شدنت:)) باید بگم به قلمت ایمان دارم و اینکه صمیمی مینویسی و قابل فهم و در عین سادگی لذت بخش:)) اینم اضافه کنم شروع داستانت قوی و دوست داشتنی بود، ممنون دختر:)))
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
ممنون و همچنین :))) خوشحالم نظرت این بوده :) ^___^
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/١٣
١
٠
فوفانو جان برات ارزوي موفقيت مي كنم:)‌و خوشحالم كه داستانت جزء آثار برگزيدست:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
ب نظر میاد نخوندیش نه؟ یا اگه خوندی خوشت نیومده، نه؟ ایکون لب و لوچه اویزون :( موفق باشی تو هم انشاالله :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/١٣
١
٠
چرا فکر کردی نخوندم؟؟!!!!! آخه من تو داستان خیلی حرفه ای نیستم ک نظر بدم. فقط میدونم سمبلیک بود:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
اخه نظر خاصی راجع ب داستان ندادی حتی نگفتی خوشت نمیاد :دی نظر شخصی رو میشه داد ک :))) حالا مهم نی همین ک قدم رنجه کردی اومدی تو تاپیک برام ارزوی موفقیت کردی و خوشحال شدی برگزیده شدم خیلی هم مرسی :) خوشحالم کرد
میراکبر
میراکبر
٩٥/٠١/١٤
١
٠
یه داستان فانتزی و کاملا داستان متفاوت تنها مزیت قابل تامل مهمش همینه و اولین داستاه کوتاه فانتزی مسابقه جالبی این مسابقه به سلیقه های متفاوتش بود و واقعا داوری سخت میکنه
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
خداروشکر ک متفاوت میبینیدش، همین ینی به هدفم رسیدم :)))
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠١/١٧
١
٠
ان شاالله جزو برگزیدگان باشی فوفانوی مهربان:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
ممنونم از دعات :) ^_^
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤