یکه‌تاز صحنه زندگی من / داستان کوتاه
داستان کوتاه

یکه‌تاز صحنه زندگی من / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

مهرنوش گرجی 

من دختر خوشبختی بودم که در یک خانواده شلوغ بدنیا آمده بودم. تنها یک خواهر بزرگتر داشتم و همیشه هر چه می‌خواستم در دسترسم بود. من و خواهرم تنها دختران خانواده‌ای بزرگ بودیم که از عمه و خاله تا عمو و دایی همه صاحب پسر بودند و دلشان برای دختر داشتن قنج می‌رفت. اما این دختردار بودن از نظر مادرم نه تنها امتیاز و برگ برنده نبود که باعث دردسر و هزار یک مشکل بزرگ و کوچک بود. از دهان باز مردم که نه با کاهگل و نه با نقل و نبات و مدرک و... پر می‌شد و نه با زیبایی و جمال و...

خلاصه تنها آدم ناراضی زندگی ما مادرم بود که از این‌که تنها عروس دخترزای خانواده بود همیشه ناراحت و نگران بود. هر چند که در عوض این اتفاق، خانواده ما کلاً مادرسالاری بود. در خانه مادرم حکم اول و آخر را می‌داد و در خانواده بی‌بی که مادر پدرم بود و اغلب اوقات نقش حَکم را ایفا می‌کرد. البته خدایی بی‌بی جان همیشه طرف حق را می‌گرفت و زن خودساخته و با خدایی بود.

کلاس اول دبیرستان را که تمام کردم اول راه انتخاب رشته بودم و بحث انتخاب شغل و آینده که این وسط اولین خواستگار هم شد قوز بالای قوز. 

مادرم با پدر مشورت کرد و گفت بهترین راه حل این است که بگوییم دخترمان می‌خواهد درس بخواند، اگر دانشگاه قبول شد که فبه المراد و اگر قبول نشد آن وقت پیغام می‌فرسیتم بفرمایید. این ماجرا با این ترفند مدتی مسکوت ماند اما انتخاب رشته انگار ماجرایش پردردسر تر بود. آن‌قدر بحث بین رشته ریاضی و تجربی بالا گرفته بود که مادرم یک هفته قهر کرد و توی اتاق بست نشست که یا خانم دکتر یا هیچی... 

پدرم با بی‌بی مشورت کرد و رضایت داد، اما این وسط هیچ‌کس از من نپرسید نظر خودم کدام رشته است. دیپلم را گرفتم و کنکور را دادم و با کمک دانشگاه آزاد و بخت بلند دندانپزشکی قبول شدم .

از دست کردن توی دهان مردم و گنج بیرون کشیدن اصلاً خوشم نمی‌آمد، عاشق خاک و گِل و سفالگری بودم. اما به خاطر روی گل مادر چاره‌ای جز ادامه راه نداشتم. 

همان روزها خواهر سربه زیر و گوش به فرمان من که حالا یک خانم مهندس کامپیوتر بود با پسر دایی خارج نشین و های‌کلاسم قرار ازدواج گذاشتند. نازنین خواهر بزرگ من بسیار زیبا و رعنا، زباندان و سخنور بود و هزار یک هنر دیگر داشت اما همیشه اراده‌اش در اختیار مادر بود. اگر از دیوار صدا آمد از زبان نازنین هم صدایی مبنی بر مخالفت یا موافقت شنیده شد!

پدر اما مخالف رفتن خواهرم بود. اما از آنجا که مادر بی پسر ماندنش را از چشم پدر بخت برگشته‌ام می‌دید، باز هم مجبور به سکوت شد و مادر به قول خودش صاحب پسری شد که آرزویش را داشت. یک داماد پزشکِ خوش قد و بالای مرفه. 

خواهرم که رفت خارجه؛  نوبت ازدواج من رسید، عمه‌جان و پسر محترم‌شان پاشنه در را ازجا کَنده بودند هیچ، چپ و راست پیغام، پسغام، هدیه و دسته گل بود که به خانمان سرازیر می‌شد.  اما من از آن بیدها نبودم که با این بادها بلرزم. آب پاکی را روی دست عمه و خاله، زن عمو و زن دایی و مادر محترم ریختم و گفتم اولا قصد ازدواج فامیلی ندارم، دوما عشق باید در خانه قلبم را بزند، بعد.

مادر چند هفته‌ای قهر بود و محلم نمی‌گذاشت اما پدر طبق معمول دلداریم می‌داد که آرام باشم. با خودم عهد کرده ‌بودم یک‌بار برای همیشه تکلیفم را با تصمیم‌های مادر روشن کنم و پِی اتفاقات بعدی را هم به تنم مالیده بودم. 

از قضا در آن شش ماهی که از ازدواج نازنین می‌گذشت، با به اصطلاح زبان‌درازی و لج‌بازیم به قول مادرجان توانسته بودم حرفم را به کرسی بنشانم. مادر اما حسابی از دستم دل چرکین بود و می‌گفت: آخه نه قیافه داری، نه خوش سر و زبونی، نه هنرمندی و نه ... دلت به چی خوشه این‌قدر کلاس میزاری دختر. نمیدونم تو سَر کِی رفتی اینقدر لجبازی؟

بی‌بی همیشه می‌گفت: نسترن شکل باباشه اما اخلاقش مثل مادرشه!

اما مادر هیچ‌وقت زیربار نمی‌رفت که خودش اینقدر یک دنده باشه! چند ماه بعد خواهرم گریان و لرزان از فرنگ برگشت و دست پسردایی به اصطلاح روشنفکرم را رو کرد که ایشان صاحب زن و فرزند آن‌هم از نوع دوقلو می‌باشند. 

دعوای دو خانواده که بالا گرفت، تنها آدم خوشحال ماجرا من بودم. نه از بدبختی خواهرم خوشحال باشم، نه بخاطر این‌که بالاخره یکبار شجاعانه به مادر نه گفته بودم و تسلیم انتخابش نشده بودم. اگر با پسر عمه شهرستان نشینم ازدواج کرده بودم و این اتفاق برای من می‌افتاد من که نمی‌گذاشتم یک آب خوش از گلوی او پایین برود... اصلاً شاید به جرم این کارش او را می‌کشتم. بهرحال من مثل مادرم هستم... .

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
md_ghanbari
md_ghanbari
٩٥/٠١/١٢
١
٠
سلام خسته نباشید. خوب بود
~_~
~_~
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
ببخشید یه چیزی ،امروز آخرین روزه انتشار مطالبه؟؟؟
na_amini
na_amini
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
یک داستان متوسط ممنون
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨