گربه / داستان کوتاه
داستان کوتاه

گربه / داستان کوتاه

نویسنده : میرزا

بعد از مدتی‌که از آن اتفاق گذشت، امشب دوباره «معصوم» در کنارم آرام گرفته بود. برای هر دوی‌مان سخت بود؛ برای معصوم بیشتر. معصومی که بعدِ از دست رفتن دنیای‌مان، تصاویر به جای مانده از او در ذهنم، لرزش لب‌هایش بود و بعد اشکی که از چشمانش روی گونه‌اش سُر می‌خورد و تا پشت لبش می‌رسید و شوری‌اش را احساس می‌کرد، پقی می‌زد زیر گریه و می‌دوید به سمت اتاق. چند ساعتی هم طول می‌کشید تا عادی شود و بعد دوباره لرزش ‌لب و شوری ‌دهان و... حس می‌کرد مداخله کردیم در کاری که نباید می‌کردیم. آن روزها چیزی که به چشم می‌آمد، سرخی چشمانش بود.

می‌نشست روی یکی از مبل‌های تکی وسط پذیرایی و دست‌هایش را دو طرف آویزان می‌کرد و پاهایش را ریز ریز تکان می‌داد. لب‌هایش که می‌لرزید، پاهایش از حرکت می‌ایستاد.

امشب اما در کنارم آسوده بود. بهتر شده بود. باران می‌بارید و باد قطرات آب را به شیشه می‌پاشید. زیرچشمی نگاهش می‌کردم. زیر لب آهنگ کودکانه زمزمه می‌کرد و نگاهش به در و دیوار بود. آن شب هم همین‌طور بود؛ همان شبی که برای اولین بار اراده کردیم. شبی که دنیای‌مان با هم فرق داشت؛ دنیای گیس‌مخملی و کاکل‌زری!

شب تصمیم، با شتاب تا نیمه برخواست و نشست لب‌ تخت. دو دستی صورتش را چسبید. استیصال از لای انگشتانش بیرون می‌ریخت. در تاریکی جز صحنه‌ای مات چیزی نمی‌دیدم. کنارش نشستم. تصویر موهای طلایی معصوم واضح‌تر شده بود. دستش را به آرامی از روی صورتش برداشتم. صورت چرخاند و نگاهم کرد؛ همان نگاه‌های دوست‌داشتنی! لبی گشاد کردم و چشم و ابرویی تکان دادم و گفتم: «معصوم!» اخم کرد و گفت: «نوعش مگه دست من و توئه؟!»‌ خواستم قانعش کنم؛ گفتم: «راهشو که گفتم عزیزم؛ از حاجی‌کلباسی پرسیدم؛ می‌دونی چند نفر پشت سرش نماز می‌خونن!» معترض گفت: «حاجی‌کلباسی اگه بیل‌زنه، باغچه خودشو بیل بزنه؛ همش دختر، دختر، دختر... اصلاً خوش به حال حاجی‌کلباسی!» گفتم: «شاید خودش خواسته! اگه اینو بلده، برعکسشم بلده.» معصوم قیافه‌ای حق به جانب گرفت و گفت: «نه عزیزم؛ جنسش دست من و تو و حاجی‌کلباسی نیست.» خودم را جمع و جور کردم و گفتم: «حالا سنگ مفت، گنجشکم مفت، امتحانش که...» اجازه نداد جمله‌ام تمام شود؛ معصومانه گفت: «می‌ترسم!» گفتم: «از چی؟» گفت: «از این‌که تجویز حاجی‌کلباسی بگیره!» زدم به مظلوم‌نمایی و گفتم: «معصوم!» 

خودش را ولو کرد روی تخت و گفت: «خیلی خب بابا...» خوشحال شدم و پریدم جای اولم و گوشه پتو را گرفتم. معصوم نیشخندی زد و گفت: «به دعای گربه سیاه...!» نگاهش کردم. لبخند زد. از آن لبخند‌هایی که تا می‌نشست روی لبش، دلم را می‌برد. فوراً از جا پریدم. «وای! وضو...» و دویدم به سمت بیرون. لحظه‌ای بعد روی تخت بودم و گفتم: «بسم‌الله؟» نیشخند زد. ندید گرفتم و بر لب جاری کردم: «بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم؛ اَللّهُمَّ ان‌ترزقنی ولداً لَاُسمیَّنَّه بِاسمِ‌ نبیک!»

امشب هم انگار همان شب. فقط زیرچشمی نگاه کردن‌هایم بیشتر بود و چشم دوختنش به در و دیوار بیشتر. «آنا» را سفت چسبیده بود؛ عروسکی که بعدِ «بسم‌الله» گرفت. 

مغازه پر بود از اسباب‌بازی‌های رنگارنگ. رفتم به سمت راست مغازه و معصوم رفت طرف چپ. من ماشین برمی‌داشتم و معصوم عروسک؛ من تفنگ‌ها رو می‌دیدم و معصوم ست‌آشپزخانه؛ من شمشیر می‌گرفتم و معصوم، آنا و السا. 

روزی که مشخص می‌شد مسافر از چه جنسی‌ست، معصوم کفش و کلاه کرده بود. رساندمش. تا خواست پیاده شود، زیرلب‌ «آیة‌الکرسی» را خواندم و دست گذاشتم به پهلوی معصوم. «اَللّهُمَّ انّی قَدسمَّیتُه محمداً!» معصوم معترض گفت: «خوبه تو این حاجی کلباسی رو داری!» و از ماشین پیاده شد. لبخندی تحویلش دادم و رفتم پی کسب‌حلال.

معصوم هنوز نیامده بود. با همان لباس بیرون ولو شدم روی مبل. چشمم به ساعت بود. با صدای در از جا جستم. وارد پذیرایی که شد، چشمانش برق می‌زد. مثل دیوانه‌ها می‌خندید. از همان خنده‌های دوست‌داشتنی! «چی‌شد؟»‌های من جوابش خنده بود. فقط می‌خندید. گفتم: «باشه! تونستی اعصابمو به هم بریزی، چی‌شد؟» خندید و برگه‌ای روی اوپن انداخت و رفت توی اتاق بچه. نفهمیدم کی برش‌داشتم. به کاغذ خیره شدم. درگیر عکس سیاه و سفید روی کاغذ بودم که موهای طلایی عروسکی روی شانه‌ام تکان خورد. معصوم عروسک را مالید به صورتم و بعد چسباند به لباسش و گفت: «سلام داداشی!» چشم از معصوم برنمی‌داشتم. «این دفعه رو شانس اوردی!» آخرین کلامی بود که گفت و عروسک را رها کرد روی مبل. 

هشت ماهی گذشت و سونوگرافی نوید سلامت بچه را می‌داد. همین برای معصوم کافی بود. از ذهنم پاک نمی‌شود روزی که مظلومانه می‌گفت: «به خدا بچه تکون نمی‌خوره؛ باور کن...!» 

دکتر که گفت: «تو خونتون گربه دارین؟» اشک‌های معصوم را پاک کردم. یاد گربه توی تراس افتادم. گاهی توی تراس پرسه می‌زد و معصوم را وقتی به گلدان‌ها آب می‌داد، می‌ترساند. یک‌بار هم چهار تا بچه پس انداخته بود. معصوم بچه‌هایش را دوست داشت. روزی که سرماخورده بود، از پشت شیشه، چشم از آن‌ها برنمی‌داشت. 

معصوم، با صحبت‌های دکتر اشک می‌ریخت. «تو خونتون گربه دارین؟... البته از طریق شیر غیرپاستوریزه، گوشت‌خام، یا حتی سوسیس‌ و کالباس، یا سبزیجات نشسته‌ای که به مدفوع گربه آلوده شده هم ممکنه باشه... واقعاً متأسفم!» و اشک‌های معصوم بود که با شنیدن صدای بچه‌ها، روی گونه‌اش‌ لیز می‌خوردند. شد آن‌چه حتی تلفظش برایم سخت بود؛ «توکسوپلاسما گوندی!» درگیر درس و کلاس شد که توانست خودش را جمع و جور کند. 

امشب هم انگار شب تصمیم، معصوم دوباره نشست لب تخت. بهتر شده بود. به سختی عادت کرده بود. آرام بلند شدم و در کنارش جاگرفتم. دستانش را لمس کردم. مثل همان موقعی که بی‌هوش از کنارم گذشت. عروسک از دستش افتاد. به آرامی گفت: «از حاجی‌کلباسی پرسیدی؟» دستش را دو دستی چسبیدم و گفتم: «پرسیدم عزیزم!» گفت: «گفتی برا سلامتی؟» لبخندی تحویلش دادم و گفتم: «آره عشقم!» گفت: «وضو داری؟» آرام پلک زدم و سر تکان دادم. او هم لبخند شیرینش را هدیه کرد به من. هنوز لبخندش محو نشده بود که گفت: «بسم‌الله!» و خودش را رها کرد روی تخت. آرام که گرفت، گفت: «بی‌خود دخالت کردیم! فقط سالم باشه؛ همین!» زمزمه کردم:

«بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم؛ اَللّهُمَّ ارزُقني وَلَداً وَاجعَلهُ تَقيا زَکياً لَيسَ في‌خَلقِهِ زيادَةٌ وَلا نُقصانٌ واجعَل عاقِبَتهُ اِلي‌خَيرٍ!» 

باران هنوز می‌بارید.

===========

پی‌نوشت: دعای اول و دوم، دعا برای پسردار شدن، و دعای آخِر، دعا برای سلامتی جنین است.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
وااااااااااااااای چه جالب!!!چطور تونستین همچین چیزی رو اینقد نجیبانه بنویسید؟!!!ایوللل!!! : )عالی بود ایشالا که اگه بابایین خدا براتون حفظشون کنه اگه نه زودی بابا بشید : )
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٢
٢
٠
خوش اومدین خانم Snow_Queen؛ سال نوتون مبارک! مرسی که مورد عنایت قرار دادین. به خاطر دعاهای خوب ازتون ممنونم :)
i.forouzan
i.forouzan
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
داستان خیلی قشنگی بود میرزا جان و ماهرانه نوشته بودیدش. یه جاهاییش منو یه کم معذب میکرد... امیدوارم داستان شما هم جرو برگزیده ها انتخاب بشه
i.forouzan
i.forouzan
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
* جزو
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
مخلصم آقای فروزان عزیزم؛ خون دلها خوردم که از چارچوب خارج نشه :) مرسی
mamzi
mamzi
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
خیلی خوب بود میرزا جان عــالی خیلی دوسش داشتم : ) واقعا که استادین ♥♥
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
یه فدایی حقیقی در این عالم هستی داری دادا، اونم میرزاس، اونم از نوع اصفهانیش ؛)
جیمیست
جیمیست
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
خانم یا آقای نیمچه منتقد، نظری از شما مبنی بر انتقاد نرسیده. دوباره بفرستید نظرتونو. و اینکه نمی دونم چرا بااینکه تائید کردیم اینجا نیومده!
نیمچه منتقد
نیمچه منتقد
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
انتقاد به اون داستان بود، نه این! این که ایرادی نمی بینم و لایق برگزیده شدنه. پیروز باشید.
جیمیست
جیمیست
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
کدوم داستان؟ نقدتون رو دوباره زیر همون داستان بنویسید...
جیمیست
جیمیست
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
من تو ده هزار نظر اخیر هرچی گشتم کامنتتون رو پیدا نکردم. اگه دوباره نقدتون رو به داستان بنده بنویسید ممنونتون میشم:)
جیمیست
جیمیست
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
جناب میرزا در اولین فرصت داستانتو می خونم.
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
درک می کنم، درک می کنم :)
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
جناب میرزا این +۱۸ بودا :) چشم و گوش جوونای مردمو باز کردید ک :) خیلی خوب بود.موفق باشید ان شاء الله :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
کجا بودی دیروز پیدات نبود؟// فدای شما؛ منم برات آرزوی موفقیت دارم.
جیمیست
جیمیست
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
زهرا آقایی: فوووووووووووووق العاااااده بود آقای مریزا. فوق العاده عالی و البته غیر مستقیم درس هم می داد:)) درس خوب:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
ممنون خانم آقایی؛ بازم درک می کنم، اینقدر امروز مجبورید تند تند تایپ کنید که دو سه تا جابجایی حروف طبیعیه ؛) خوشحالم که درس هم داشته و خوشحال تر که شما در موردش اینطور گفتین :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
وااااي من تازه فهميدم چيو اشتباه تايپ كردم:))) عذر ميخوام به هر خال:))))
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
سلام؛ دیگه امروز که ادمین نبودین، امروز چرا اشتباه؟ ؛)) کلمه رو که شما ماشالا داغونش کردین دیروز، اما حق بهتون میدم :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/١٢
١
٠
داستان خوبی بود اما اگر بخوام صادق باشم داستانی که سال پیش نوشته بودین "" برای من "" بسیار دلنشین تر بود و من توقع خیلی بیشتری رو داشتم. ( با آرزوی موفقیت )
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٢
١
٠
خوش اومدین خانم حبشی؛ شاد شدم وقتی صادقانه کامنت دادین :) صد در صد همۀ کارها که خوب از آب در نمیاد، البته موضوع پارسال جای کار برای نویسنده میذاشت و میشد در نوشته ها موضوع رو دید؛ امسال اما همینطور که خودتون شاهدین، یه مقدار کار کردن برای نویسنده های جوان سخت شده. به هر صورت ممنون از شما.
جیمیست
جیمیست
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
زهرا آقایی: میگم آقای میرزا شما داستاناتون کلا به جنسیت مربوطه. یعنی موضوع جشنواره هرچی که باشه یه جنسیت میذارید تهش، میشه موضوع داستان. تغییر جنسیت. انتخاب جنسیت.
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
خب زهراجان جنسیت براشون مهمه که روشون شده برن با حاج اقا کالباسی صحبت کنن دیگه!:))) به عمام من کالباسی میخوندمش:)))
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
کلا نه، اما بستگی داره بهش بخوره یا نه ؛)
جیمیست
جیمیست
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
شوخی کردم. مهم اینه که ایده نو و بکری بود و اینکه هر چی با این مسائل منطقی برخورد بشه و منطقی صحبت بشه تو جامعه برای ما بهتره. بیشتر حساسیت ها به خاطر تابو شدن اسن مسئله ی الهیه...
جیمیست
جیمیست
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
خانم اسنو کوئین منظورم این نبود که برای شخص ایشون مهمه، منظورم شباهتی بود که بین هر دو داستان شباهت این چنینی وجود داره:)
md_ghanbari
md_ghanbari
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
سلام خسته نباشی دادا قلم خوبی داری پرچمت بالاست. فقط دادا موضوع به نظرم جالب نبود. موفق باشی.
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
و علیکم؛ من مخلصم دادا، من احترام میذارم به عقیدۀ شما دادا، همین که قابل دونستین و خوندین ما رو بس؛ ممنونم :)
جیمیست
جیمیست
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
آقای میرزا حقیقتا سپاس گزارم از انتخاب موضوع...
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
زنده باشین و سلامت و موفق سیده خانم!
جیمیست
جیمیست
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
زهرا آقایی
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
سلام. حقیقتش منم مثل آقای فروزان، یکم معذب شدم ولی خب زیرسبیلی ردش کردیم، رفت! :) داستان خوبی بود. با آرزوی موفقیتتون در مسابقه.
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
علیکم السلام مهراد؛ مرسی که همراهی می کنی رفیق؛ ارادت
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
موضوع جالبی رو قلم زده بودید. و همه چیز دست خداست و خدا برای ما کافی. موفق باشید
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
ممنون بانو؛ هم به خاطر حضورتون و هم به دلیل خوندن داستانِ حقیر. لطف کردین :)
Elham_n
Elham_n
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
سلام جناب میرزا :) موفق باشید انشالله اول بشید :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
و علیکم السلام؛ خدا از زبون مبارک شما بشنوه! : ))
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
قدرت قلم شما که برای همه اعضا اثبات شده و مورد تقدیره، امیدوارم داستانتون جزء آثار برتر بشه :) و اینکه نمیدونم چرا به اشتباه این طور به من القا شد که این ادعیه به صورت صفر و یکی هستند!! اما خب به هر روی همیشه سلامت بچه از جنسیتش مهم تر بوده و هست، مرسی :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
صفای وجود شما و همۀ دوستان جیمی هم برای من اثبات شده. تا ببینیم خدا چی مقدر کرده سیدجان، اما شما دعا کنید. سید صفر و یکش رو نفهمیدم، اما ادامشو که سلامت بچه مهمنره، این روزا اینطور شده، و الا قدیم اینطور نبود و علناً پسر می خواستن.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
مقصودم این بود که اینطور برداشت کردم که یا میتونیم دعای پسردار شدن رو بخونیم یا سلامتی جنین رو! در حالیکه این دو قابل جمعند و ملزم به انتخاب فقط یکی از این دو نیستیم :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
بله سید جان، قابل جمعند، اما برای حاجی کلباسی، نه مریدش، یا لااقل برای کسی که اهل مطالعه باشه. مریدی که تازه می خواد بچه دار بشه و با زنش یک و دو می کنه، میره که به خواستش برسه و میگه دعا بده برا پسر دار شدن؛ خب تو دین هم که هر چیزی جداگونه شکر خدا دعایی داره. در آخر که بعد هشت ماه بچش از دنیا میره، دیگه فکر این چیزا نیست، فقط می خواد که سلامت باشه. مریدا رو که می شناسی سید، وقتی یه استخاره از مرادشون می خوان، نیتم به زبون میارن و میگن: «بی زحمت یه استخاره برا این نیت بگیرین» پس دیگه چه انتظار سیدجان؟ :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
بله همینطوره که فرمودید :) مرسی :))
mohammad_az
mohammad_az
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
سلام،من این داستان را دوست داشتم به دلایل زیر نویسنده موضوع سختی را برای نوشتن انتخاب کرده ولی موفق از آزمونش بیرون آمده،داستان ریشه در باورهای دینی ما دارد و کاملا بومی است،چیزی که این روزها شاید کم تر در آثار به چشم میخورد. داستان به هیچ عنوان زیاده گویی نکرده و پیامش را به بهترین شکل ممکن به مخاطبش می رساند. شاید این داستان اشکالاتی نیز داشته باشد اما برای من خواننده (حداقل با یک بار خواندن) رخ نمی نماید که این خود بیانگر قدرت نویسنده است. دوست عزیزم برای شما آرزوی موفقیت روز افزون دارم.
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
علیکم السلام؛ سر تعظیم فرود میارم در مقابل کامنت شما و عقیدتون :) منم برای شما سالی پر برکت همراه با عاقبت به خیری آرزو می کنم.
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
خب خوندم و لذت بردم. واقعا خیلی روون نوشتید.
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
ممنون حسین آقای مداحی؛ لطف داشتی مثل گذشته، فدای شما :)
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
میرزا جان وقتی خوندم گفتنی ها داشتم اما تو کامنت ها دوستان قبل از من گفتن... فقط باید بگم سرت سلامت بزرگوار دوست که مارو مهمان اینچنین نوشته های نابي میکنی :) عالی ضرب در بینهایت...
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
صالح جان! تعارف که با هم نداریم؛ فدای تو بشم که این همه به من محبت داری داداش. سلامت باشی رفیق!
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
فقط يه سوال... ربط عنوان رو من هركاري كردم متوجه نشدم واقعا...
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
به به! به به! دست شما واقعاً درد نکنه!
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
من واقعا آلزایمر شدیدی دارم. موضوع داستانتون و اون پیزی که با تصور تو ذهنم ساختم هیچوقت یادم ننیره مثل داستان پارسالتون که طرف آخرش ویدا شد یعنی هویدا:) ولی یه وقتایی به شدت آلزایمر میگیرم. نامردا گفتم کامنتو تایید نکنید آخرگ آبرومو بردن...
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
آقا من كامنتمو پس مي گيرم. از ديروز تا الان قضيه گربه رو يادم رفته بود. تو رو خدا كامنتمو تائيد نكنيد آبروم ميره خخخخ
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
دست مریزاد جناب میرزا، تبریک بابت قلم حرفه ای تون:) چقدر خوب تونستید خط قرمزا رو دور بزنید نشون میده خیلی روش کار شده:)) ایشالا که جزو نفرات برتر باشید:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
خوش اومدین خانم خسروی؛ ممنون :) خیلی که نه، ولی سعی کردم که اینطور بشه که فرمودین. انشالا شما هم جزءِ لیست نهایی باشید!
r_mohebbi
r_mohebbi
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
پنج‌بار خوندم‌ش و هر بار کیف کردم. کیفیّت یعنی کیف‌کردن.
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
سلام؛ خوش اومدین. خیلی خوشحالم که اینطور بوده. لطف داشتین.
میراکبر
میراکبر
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
داستانتون خیلی بده
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
من شرمندم به خدا، باید ببخشید.
میراکبر
میراکبر
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
شوخی کردم اتفاقا خیلی هم عالیه دوتا مورد نقد بهش رواست 1- من نتونستم داستانتونو با موضوع انتخاب اون طور که بایسته و شایسته داستانه ربط بدم 2-برای ذاستان کوتاه این طور نوشتن یعنی توجه به مسائل ...... خارج از عرف و بیشتر داستان س...... مباشد ولی اگه یه داستان بلند بود این یه قسمت یا بخشی بود بهتر جواب میداذ 3- از انجایی مه داستان نویس هوبی هستیت مفهون ضمنی داستان بحث س.... در حیطه خودش داره یغنی نتونسته پیامتونو صریح بیان کنیذ در کل داستان خوبیه ولی نه برای این موضوع انتخاب و داستان کوتاه
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
اگه جدی هم گفته بودین جواب من همین بود جناب میراکبر :) شد سه مورد، ولی مشکلی نیست. 1)داستان در مورد انتخاب جنسیت فرزند بود که پدر پسر انتخاب کرده بود و مادر دختر که پدره اصرار داشت که همسرش رو قانع کنه. 2) قاعدۀ این مورد رو من تازه از شما می شنوم :) 3) لطف دارین به بنده ؛) من باز به نظر شما احترام میذارم و ممنونم از شما که وقت گذاشتین. سال خوبی رو هم برای شما آرزو می کنم.
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
سلام. من جزو ده نفر اول بودم که این داستان و خوندم،هم موضوعش خوب بود هم روونی و سادگی بیان و شخصیتها.ولی راستش من هم با آقای فروزان و علوی هم عقیدم.به نظرم اگه جور دیگه ای این داستان بیان می شد بهتر بود مثلا قهر مادر شوهر با عروسش به خاطر به دنیا آوردن دختر یا به دنیا اومدن یه پسر معلول به خاطر ناشکری (اینارو در اطرافم دیدم)ببخشید که جسارت کردم،شما استادید و من نمی تونم ایرادی بگیرم،فقط نظر شخصی خودم رو گفتم.چند بار هم اومدم ولی باز هم نظرمو نگفتم .دیدم حالا که از صفحه ی اصلی بیرون اومده بگم.بازم ببخشید
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
وعلیکم السلام؛ ممنون از اینکه نظرتون رو بیان کردین. راستش حرف هایی رو که می خواستم بزنم، تنها در این قالب می شد پیاده کرد. در ثانی سعیم بر این بوده که از چارچوب اصلی خارج نشه که فکر می کنم تا حدود زیادی دراومده؛ کما اینکه حرف بدی نیست و نزدم، و یک حقیقت زندگیست که الحمدلله در این دوره، همه، همه چیزدانِش هستند. به هر صورت اگر بالای سن قانونی هم حساب کنید، مخاطب ما در جیم بالاترن :) ممنون از همراهی شما بانو.
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
سلام .داستان خوبی بود چون بر خلاف خیلی از داستان ها یکی بود یکی نبود داشت .و خیلی راحت میتونی برای کسی تعریفش کنی کاری که نمیشه با خیلی از داستان هایی که خوندم انجام بدم.زبان کار رو خیلی دوست داشتم یعنی مختص داستان (زبان معیار)بود.اما کمی با زاویه دید مشکل دارم که اینم سلیقه ای هستش. و خودم با چند نوع زاویه دید خوندمش.دوم شخص و سوم شخص و راوی زن و.. :)) این کاریه که با خیلی داستان ها انجامش میدم من هیچ تخصصی در داستان نوشتن ندارم اما چون کتاب خوان هستم به خودم جسارت کامنت نوشتن دادم.داستان سالمی بود .تبریک میگم..
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٨
٠
٠
و علیکم السلام خانم رهبر؛ درسته، زاویۀ دید سلیقه ای هست و من هم این نوع از زاویه دید رو دوست دارم به خاطر اون رابطۀ صمیمیتی که با مخاطب از طریق این زاویه دید میشه برقرار کرد. شما همین که افتخار دادین و قابل دونستین و کامنت دادین و نظرتون رو بیان کردین، یه دنیا ارزش داره :) مرسی
Mina_n
Mina_n
٩٥/٠١/٢٦
٠
٠
سلام آقای میرزا خیلی خیلی زیبا بود نوشتتون ... تنوعی که در بیان موضوع داشتید جذاب ترش میکرد خصوصا اینکه کمتر همچین تکراری رو میبینم موفق باشید .
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
سلام؛ شما محبت دارین بانو. لطف کردین :)
Gisoo_E
Gisoo_E
٩٥/٠٥/١٧
٠
٠
قلمتون و هنرتون توی نوشتن فوق العاده اس... ممنون... :-)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/١٧
٠
٠
لطف دارین، سلامت باشین! :)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦