زورو علیه زورو / داستان کوتاه
داستان کوتاه

زورو علیه زورو / داستان کوتاه

نویسنده : m_mahnik

نویسنده: منصوره ل.طوسی

برگرفته از داستان افسانه زورو

صبح یک روز بهاریِ خوب، در حالی که «دیاگو دِلاوِگا» زیر نور و گرمای آفتاب درخشانِ نیمه روز آرامیده بود و از هوای مستی آورِ جولای لذت می‌برد، ناگهان حس کرد سردیِ شئ‌ای فلزی گردنش را می‌آزارد. سر برداشت و بالا سرش را دید. شخصی با نقاب و کلاه و شنل زورو در برابر او ایستاده و نوکِ شمشیرش را روی گردنِ دیاگو گذاشته بود. با خودش گفت «خدایا! این مسخره‌ترین اتفاق ممکن است! چطور می‌شود که من خودم زورو هستم و در حال حاضر زوروی دیگری در برابر من ایستاده و مرا تهدید می‌کند!»

- «فرمایش؟»

زورو دروغین به او نگاهی کرد و پوزخندی زد و گفت: «دیاگو دلا وگایی؟»

- «بله»

- «راه بیفت»

- «کجا؟»

- «به سمت سالن پذیراییِ خانه‌تان»

- «پدرم، خدمتکارمان ماریانا؛ نوکرِ قسم خورده‌ام برنارد و نامزدِ زیبایم لولیتا در خانه تو را خواهند دید و به ما خواهند خندید»

- «آنها در خانه نیستند و من یک‌بار دیگر از تو می‌خواهم جلوتر از من حرکت کنی و به سمت پذیراییِ خانه بروی»

- «از من چه می‌خواهی؟»

- «به نظرت زورو می‌تواند چه چیزی بخواهد؟»

- «از آنجایی که به نظرم تو زورو واقعی نیستی، پس نمی‌توانم حدس بزنم چه می‌خواهی»

- «چرا فکر می‌کنی من زوروی واقعی نیستم؟ تو زورو واقعی را می‌شناسی؟ می‌دانی او کیست؟ او را بدون نقاب دیده‌ای؟»

- «خیر اما کاملا ایمان دارم که زورو واقعی روی افرادِ مظلوم شمشیر نمی‌کشد»

- «روی افراد ظالم چطور؟»

- «بله»

- «پس من زورو واقعی هستم»

- «می‌خواهی بگویی من ظالمم؟»

- «بله و یکبار دیگر از تو می‌خواهم به جای پُرچانگی به سمت پذیراییِ خانه‌تان بروی»

دیاگو دلاوگا راه افتاد و زورو پشت سر او حرکت کرد. هر دوی آن‌ها وارد عمارتِ سلطنتی و مجللِ دِ لا وِ گا شدند و به امرِ زورو، دیاگو نشست روی کاناپه‌ای که کُنت بارتِ لُو وا آن را به هزینه شخصی‌اش از ایتالیا برای آن‌ها فرستاده بود. زورو از دیاگو خواست که با تمام توانی که دارد کاناپه را جا به جا کرده و زیرِ آن را تماشا کند. دیاگو پس از چون و چرایی که کرد، امرِ زورو را اطاعت کرده و کاناپه مجلل را تا می‌توانست به سمتی کشید. زیرِ این کاناپه چیزهای عجیبی وجود داشت!

دیاگو: «خدای من! انگشتریِ زیبایی که نامزدم لولیتا سه سال قبل به عنوان کادوی تولد به من هدیه داده بود اینجاست»

زورو: «و اینجا چکار می‌کند؟»

- «نمی‌دانم!»

- «به گمانم تو چند وقت پیش آن را از دستت در آوردی و آن را روی همین کاناپه رها کردی. سپس افتاده و زیر کاناپه قل خورده است.»

- «اوم! ممکن است حق با تو باشد اما حتما ماریا هنگام نظافت روزانه یا حتی ماهانه یا حتی خانه تکانیِ بهارانه آن را دیده اما چرا آن را برنداشته؟»

- «بهتر است به جای حرف زدن آن را برداری و به سمت آشپزخانه بروی»

دیاگو انگشتری را برداشت و به سمت آشپزخانه رفت.

- «خوب؟ جناب زوروی دروغین! حالا از من چه می‌خواهی؟»

- «در این اشپزخانه چه می‌بینی دیاگو دلا وگا؟»

- «چیزِ خاصی که باعث ماجراجوییِ شما بشود نمی‌بینم»

- « اما من در این آشپزخانه تعداد زیادی ظروف می‌بینم که روزانه چهار مرتبه برای سرو غذای خانواده وگا کثیف شده و دوباره شسته می‌شوند. همچنین یک اجاق گاز که تمیز کردنش کمرشکن است. همچنین محفظه نگهداریِ ترشیجات، سبزیجات، انواع مواد غذایی اولیه که نگهداری از آن‌ها و طبخ غذا با آن‌ها ذکاوت و قدرتی بیش از زورو بودن نیاز دارد دیاگو وگا!»

سپس زوروی دروغین یک‌بار دیگر شمشیرش را روی گردن دیاگو نهاد و از او خواست سری به دستشویی بزنند. دیاگو بعد از مواجهه با دستشویی از زورو خواست به او توضیح دهد که چرا آن‌جا هستند؟

زورو دروغین از دیاگو خواست به او توضیح بدهد که چه وقت‌هایی از این بخشِ خانه استفاده می‌کند؟

- «اووووم! بهتر است به جای این حرف‌ها مقصود اصلی‌ات را بگویی جناب زوروی دروغین»

- «بهتر است به جای گشتن به دنبال موضوعات اصلی کمی به آن حاشیه‌هایی نگاه کنی که هرگز برایت به عنوان اصل مطرح نمی‌شوند جناب دیاگو»

در نهایت او را به سمت اتاق شخصی‌اش سوق داد.

- «تو نمی توانی به اتاق شخصیِ من وارد شوی»

- «چرا جنابِ دیاگو وگا؟ به خاطر کتابخانه اسرار آمیزی که با چرخاندنش وارد تونلی می‌شوی که هیچ کس از اهالیِ خانه از آن خبر ندارد؟»

- « تو کی هستی؟ ماجرای آن تونلِ مخفیِ پشت کتابخانه اتاق مرا از کجا می‌دانی؟»

بعد از ضربه آرامی که نوکِ شمشیرِ زورو به سینه دیاگو وارد کرد، هر دوی آن‌ها به اتاقِ دیاگو رفتند. به امرِ زورو، دیاگو دستی روی قفسه‌ها و کتاب‌های داخل کتابخانه‌اش کشید و کف دستش را جلو آورد.

- «چه می‌بینی آقای وگا؟»

- «هیچ»

- «حالا لطفی کن و کتابخانه‌ات را بچرخان. می‌خواهم همراه تو وارد تونلِ مخفی‌ات شوم. سپس به انتهای تونل که رسیدی، نقاب زورو ات را بزن و در برابر من شمشیر بکش و با من مبارزه کن.»

دیاگو به امرِ زورو گوش کرد و به انتهای تونل رفت و نقاب و شنل و کلاه و شمشیرش را برداشت و در برابر زورو ایستاد. حالا دو زورو روبروی هم ایستاده بودند و قصد مبارزه داشتند.

زورو دروغین گفت: «جناب دیاگو! پیش از مبارزه می‌خواهم دستی روی دیوارهای این تونل مخفی بکشی تا حقیقتی را برایت آشکار کنم.»

دیاگو دستی روی دیوار کشید و به امرِ زورو دروغین آن را جلو آورد.

- «چه میبینی؟»

- «مشتی خاک»

- « و چرا دیوارهای این تونل به مانند اتاقت تمیز نیستند؟»

- «چون کسی از وجود این تونل خبر ندارد»

- « و چرا تو آن را تمیز نمی‌کنی؟ آیا جز این است که ماریا همه امورات روزانه تو را رتق و فتق می‌کند به جز این تونل؟ و بهتر است بدانی جناب وگا! که ماریا از این تونل خبر دارد اما حدس می‌زند اگر این تونل که تو آن را به لجن کشیده‌ای را تمیز کند؛ تو شک خواهی کرد و سپس خواهی فهمید که او از هویت حضرتعالی آگاه است.»

- «چی؟ ماریا می‌داند که من زورو هستم؟ یکبار دیگر می‌پرسم تو کیستی؟»

- «من زورو هستم جناب وگا! و تو تا ابد دیاگو وگای بی‌خاصیت، قدر نشناس، مفت خور، تنبل، بیعار و تن آسان می‌مانی و همیشه در اوهامت تصور می‌کنی با آن نقاب تبدیل شده‌ای به یک ماجراجوی قدرتمند که فاتح همه قلب‌هاست!»

- «خیر اینطور نیست»

- «بله همین طور است. تو سال‌هاست در حق ماریا ظلم می‌کنی. می‌خوری و می‌ریزی و می‌پاشی و به هیچ وجه جمع نمی‌کنی. حتی حاضر نیستی سری بگردانی و زیر ِآن کاناپه را نگاهی بیندازی، بلکه انگشتریِ مورد علاقه‌ات را یافتی. ماریا سال‌ها پیش داشت ازدواج می‌کرد تا از خانه شما برود اما با یادآوری این نکته که تو مانند فرزندش هستی از این تصمیم منصرف شد. سال‌هاست که او هرگز وقتی برای انجام کارهای مورد علاقه‌اش ندارد. تو نمی‌توانی با بر عهده گرفتن انجامِ برخی امور روزانه به او کمک کنی. نمی‌توانی برای او زمانی را قائل باشی تا او بتواند کمی به استراحت، ورزش و یا نقاشی کردن که سال‌های سال است از علاقه‌مندی‌های اوست بپردازد. اولین ظالمِ این شهر تویی که با رفتن به دنبال ماجراجویی همه وظایفت را به دوشِ دیگران محول کرده‌ای و به عبارتی شانه خالی کرده‌ای. امروز از تو می‌خواهم روی من شمشیر بکشی و مرا بکشی چون در غیر این صورت تو را خواهم کشت و خودم به تنهایی مسئولیت زورو بودن را به دوش می‌کشم. »

- « اما من نمی‌توانم تو که یک فرد بیگناه هستی را بکشم»

- «پس خودت را بکش دیاگو »

- «اما من نمی‌توانم خودم را نیز بکشم»

- «هم اکنون بین دیاگوی بی‌خاصیت و مفت خور و زورو قهرمان و محبوب دل‌ها یکی را انتخاب کن»

- «چرا من را در این موقعیت قرار می‌دهی! من نمی‌توانم. نمی‌توانم»

- «بین زورو و دیاگو یکی را انتخاب کن. یا زورو دارد در حق تو ظلم می‌کند که باید آن را بکشی و یا دیاگو یه ظالم است. راهی بین این دو وجود ندارد دیاگو وگا! زود باش مرد! یا بکش یا می‌کشمت»

- «نمی‌خواهم. نمی‌توانم. من نمی‌توانم تو را بکشم»

دیاگو شمشیر انداخت و نقاب از چهره کشید. در برابر زورو زانو زد و به شکست اقرار کرد. چشم‌هایش را بست و آماده شد که زورو او را گردن بزند.

زورو شمشیرش را بالا برد و گفت: «قبول داری که امروز این شمشیر کاملا به عدالت برخاسته و برای مبارزه با ظلمی که تو همچنان بر اطرافیانت روا می‌داری بر گردنت زده می‌شود دیاگو وگا؟»

دیاگو وگا گفت: «می‌پذیرم که قبل از آن‌که به خودم نگاهی بیندازم، با خودم مبارزه کنم، بر بدی‌های خودم فایق آیم، شمشیر برداشته و انگشت به سمت دیگران برده و آرزوی اصلاح دیگران را کرده‌ام. اعتراف می‌کنم زورو حقیقی تو هستی و من جز شمایلی بیهوده برای خودم نساخته‌ام که به وسیله آن زشتیِ دیاگو را پنهان کنم»

زورو شمشیر انداخت و گفت «امروز به تو فرصت دیگری می‌دهم تا آنچه را امروز آموختی به عمل در بیاوری. ازین به بعد قبل از این‌که خودت را به شکل من درآوری، این لحظه را به یاد بیاور. به یاد بیاور که من امروز تو را با همه بدی‌هایت بخشیدم وگرنه باید جهت اصلاح جامعه تو را می‌کشتم.»

زورو سوتی زد و اسب افسانه‌ای‌اش تورنادو به سرعت به سمت او آمد. او همچنان چالاک به روی اسب پرید و از منظر دور شد.

دیاگو به اتاقش بازگشت و به فکر فرو رفت.

ابرها در آسمان حرکت کردند. صدایِ آرامِ قطره‌های باران بر پهنای مزرعه وگا پیچید. عطر خاکِ باران خورده در مشامِ دیاگو یادآورِ خاطراتی بود که دیاگو تا به حال از آن‌ها به شیرینی یاد می‌کرد اما حالا باران می‌آمد که انگار چیزی را بشوید که عمریست به حال خودش رها شده است.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٢٢
٠
٠
من اصلا کلا انتقاد دارم. چرا دروغ بگم؟ خودم هم نخوندم این داستان رو. میدونید چقدر طولانیه؟ بهتر اینه که اینجور داستان ها رو قسمت قسمت بفرستید توی سایت. حداکثر 500 600 کلمه. این خب خیلیه. مدیر گرامی سایت شما خب حداقل پیشنهاد بدید به کاربر که تیکه تیکه بفرسته.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
مدیر گرامی سایت هم خودشون میخونن و میذارن! واقعا تنبلی داره به کجا میرسه!؟! واویلا!! ....... اتفاقا منم نخوندم! :دی / نصفشو میخونم بعد میام بقیه شو میخونم ایشالا!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
بابا تنبل نیستم به جان باب اسنفجی! ولی خب ای خدایی دیگه خیلی طولانیه.خخخ.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠١/٢٣
١
٠
داستان زورو مال کدوم کشوره در اصل؟؟ واقعی بوده؟
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
در این آشپزخانه چه میبینی دیاگو دلاوگا؟ در این آشپزخانه چیزی نمیبینم زورو! آه دیاگو دلاوگا! بله زورو؟! ... کاش اسم زورو هم یکم طولانی بود، خوب میشد! :دی
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
البته بالاخره خاندم داستانه. خوب بود. ایکه اقتباس شده بود برم جالب بود.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠