یک مقدس پنداری خاص!
نور نمی گذاشت ظلمت دیده شود

یک مقدس پنداری خاص!

نویسنده : Moradi_137952

یک جاهایی هم میروی، آنقدر نورانی است و آنقدر تصورت از آن روشن است که نمیگذارد تیرگی را ببینی! اما فقط لازم است که آنجا بمانی، با مردم سلام و علیک کنی، از مغازه ها خرید کنی، بر روی آسفالت های خیابانش قدم به قدم راه بروی و در نهایت آنجا زندگی کنی ... آنجاست که بالاخره میبینی که حال و هوای ملکوتی که کنار میرود تازه بدی‌ها خودشان را نشان میدهند.

تازه میتوانی بفهمی که: حالا یک مکانی خوب است. قرار نیست انسانهایش معصوم نه! فقط انسان باشند! بله، وقتی مکانی و فقط همان مکان پر از حال و هوای خوب و معنوی بود ممکن است که انسانهایش از غرورِ در احاطه بودنِ نور و ملکوت به ظلمت و گمراهی بیفتند!

+ بخاطر یک تصور اشتباه و یک مقدس پنداریِ خاص، چه بدبختی هایی که نکشیدم :|

+ نور نمی‌گذاشت و نمی‌گذارد که ظلمت دیده شود...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
narin
narin
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
:)
پربازدیدتریـــن ها
سند زدن چشم هایت به نام من

و چقدر این چشم‌ها با عینک خواستنی‌ترند

٩٧/٠٣/٢٧
آشنایی با تیم های گروه مرگ (گروه B) جام جهانی

بِکِش زیرش!

٩٧/٠٣/٢٧
شعری سروده خودم

دلتنگی

٩٧/٠٣/٢٨
صفای وجود تو را عشق است

دست گل و شیرینی

٩٧/٠٣/٢٨
بر اساس واقعیت

اتاق؛ برترین رمان خواندنی امسال

٩٧/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

عشق بادآورده

٩٧/٠٣/٣١
کاش به خودمان بیاییم

از روزه تا فطر ذهنی

٩٧/٠٣/٢٩
داستانی آشنا

منی که من باشم! / قسمت دوم

٩٧/٠٣/٢٧
بوی تعفنش

کافی شاپ

٩٧/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

آمدم

٩٧/٠٣/٣٠
به خودتان رحم کنید

فقیر نباشیم

٩٧/٠٣/٢٨
معرفی فیلم

اوکجا را حتما ببینید

٩٧/٠٣/٢٧

هزار و یک داستان

٩٧/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

خداحافظ رمضان

٩٧/٠٣/٢٧
روی موج مثبت

بن بست

٩٧/٠٣/٣١
ای آنکه هیچ یک از نامه‌هایم به دستت نرسید

تو را رقیبانی است

٩٧/٠٣/٣٠
شعری سروده خودم

گرگان و سگان دست به دستند...

٩٧/٠٣/٣١
حالمان خوش نیست

با توام دنیا

٩٧/٠٣/٣٠
شده‌ام یک شهر از بوی تو

حتی دستم به خیالت هم نمی‌رسد

٩٧/٠٤/٠٢
عشق خطرناک ترین مخدر دنیاست

جادوی عشق

٩٧/٠٣/٢٩