همه‌ای، بی همه‌ای، نشوی گم ز چنین همهمه‌ای...
یادداشت

همه‌ای، بی همه‌ای، نشوی گم ز چنین همهمه‌ای...

نویسنده : سایت جیم

سمانه افخمی کیان

من، لوح نا‌همگونِ اندیشه‌ی فرداهایم را، 

چراغ خاموشِ کلبه‌ی نمور ناکجا‌آباده‌ام را،

صدای اعتراضِ نبودنت در میانه‌ی دقایق کورم را، 

من دانه‌ی اندهِ کِشته به فراخِ سینه‌ی کبودم را و خلاصه این‌که من خویشتنِ بی‌سر‌و‌سامان خویشم را، 

از چشمِ بد‌اندیش روزگاران نمی‌بینم؛ آنجا که خودم دو چشم دارم، بی‌درنگی بر هوای زندگانی.

عمر نمی‌جوشد در مغاکی که به اندازۀ ما، از جنسِ خودش مطرود است.

عمر نمی‌سازد، با آن که بار خویشتنِ خویشش، بر شانه‌اش سنگین است.

عمر می‌میرد، آن‌جا که انتخاب ما از طنین خوش‌نوای زندگی، غمگین است.

بختِ خوش، حادثه نیست که از سرانگشت بی‌تدبیر دوران چکه کند.

صحنه‌ای چنان نیست که دیده شود یا آوایی، چنان که شنیده. 

پرنده‌ای نیست، چنان که بر شاخسار‌ درختی، فصل کوچ چکامه‌های حزن‌آلوده را نغمه کند.  

ما خود زندگی را خبر می‌دهیم.

همه نغمه‌ها از حنجره‌ی گرم خودمان، بر پژواکِ صدای هر لحظه‌ی کور، آواز است.

نمی‌دانم چطور! نمی‌دانم چگونه!

شاید با انتخابی، سر‌تا پا دگرگونه.

یادم آمد از آن روزها، 

آن روزها که در مدرسه می‌گفتند: « بچه‌ها! زندگانی زیباست. » 

آری!

زندگانی حتی، بی‌هنرِ مشّاطه‌گر هم زیباست؛ 

اگر عشق آن باریکه‌ی خونی باشد که به شریان، از بلندای حیاتت پیداست.

من چیزی را جسته‌ام، راهی را یافته‌ام؛ 

به یاوه معنایم نکنی، با تو از سویدای دلم خواهم گفت، گوش کن! 

با تو از واگوینده‌ترین آیتِ غم خواهم گفت:

دیر هنگامی از جوانی، بر من گذشت، آن زمان، انحنای مسخ یک عشق پر‌آوازه، در شیار اندیشه‌ی آزرده‌ام خوش می‌نشست.

بر خاطر آزرده‌ام، نقشی از انتخابِ راهِ پرخون می‌گذشت.

سخن از من نیست، شاعر می‌گفت:

« نی حدیث راه پر خون می‌کند // قصه‌های عشق مجنون می‌کند.»

آی عشق! آی عشق!

مرا اندیشه‌‌ی استمرارِ تو در دل، آن‌چنانست که به تالاب، پوسیده نیلوفر را، خلاص از متعفنْ دمِ بوناک.

آی عشق!

جراحتِ خونین مرا به چشم، عشقِ گریان بر بنای این کومه خشت.

حدیث بی‌قراری می‌گویمت، از بی تیشه فرهادِ کُشته‌ی کهسارِ سینه می‌گویمت.

از ققنوس پیکرم، که یادمانِ عشقِ اساطیرم را به آتش است؛ من از تقارن معنا‌دارِ لفظِ درد می‌گویمت؛ 

که از هر طرف، بخوانی‌اش درد است.

آی عشق! آی عشق!

گریه در گلو شکسته، جستنت را پا‌ می‌فرسایم در میان کوچه‌های تنگ شهر

به دستم چراغی که به انباره‌ی روغن خالیست، مرا هر لحظه بی تو بیمِ دهشتناکِ خاموشیست...

روزی خواهمت یافت، روزی...

گرچه عمر در بوته‌ی آزمودنَش مرا تفت، عمری که در صنعتِ عشق، کردمَش سخت؛

من اما، گر بیابمَش در گوش، زمزمه عاشقانه‌ام را، سنگِ الفاظ می‌کشم بر دوش.

فرزند آدم ای کاش بداند روزی، میراث آدم چه بود که بار امانتَش نهاده‌اند بر دوش.

روزی انتخاب کند آنچه را که نجوا می‌کند سرشتَش در گوش.

من که عمری دویدم به دنبال دوست، آخر دانستم که آن دوست، خود اوست.

دانستم که معشوقه‌ی خاکی، مدرسه‌ایست که در آن باید آموخت؛

 که دوست، تنها خود اوست.

انتخاب با توست...

اگر دلی که سر به مهرَت آفریده‌اند؛ سر به راهش نشده،

نفسی که باید « راضیة مرضیة » به او باز گردد؛ مطمئنه نشده،

جگری که خون شده، دلی که مرده، یک بار بگو با او، آهسته و بشکسته :

 که این منم، من... خاکِ خسته.

چیزی درون تو هست، چیزی درون من،

چیزی درون ما هست؛ که به یک راه می خواندمان،

او ما را به یک ‌سو می‌خواهدمان؛ آن سو که در آن جا معنا وا می‌نهد قالبِ سرد و سنگین انسان را.

راه، تاریک 

مسیر، پیچیده

گردنه، لغزنده...

این رهروی خسته، انسان است

که با آینه، عشق، خدا روزی از سبزینه‌ی پُر‌همتِ خویش، سبز خواهد رویید،

یعنی آن روز آدم، گُلِ بارِ امانت را نیز، به سر‌منزلِ معشوق خواهد بویید.

انتخاب با توست...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mohammad_az
mohammad_az
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
سلام یادداشت قشنگ و شاعرانه ای بود و البته نظر دادن در موردش سخت، ولی به نظرم شایسته است این متن جایزه مربوط به عنوان رو هم بگیره،عنوان خوش وزن و جالبی دارد.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤