شال قرمز / داستان کوتاه
داستان کوتاه

شال قرمز / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

بهاره ارشدریاحی

 بلند که شد- سراسیمه - شال بلند قرمزش که اگر دو دور، دور گردنش نمی‌پیچدش، روی زمین می‌کشید، بین شیار چوب ترک خورده‌ی صندلی گیر کرد و افتاد روی زمین و رفت بی‌آنکه پشت سرش را نگاه کند. قهوه‌ی سوم را که می‌خورد و سرفه‌ها که پیاپی می‌شدند از سیگار کشیدن، صورتحساب می‌خواست و انقدر دیرش شده بود همیشه که چیزی جا می‌ماند که مجبور شود برگردد فردایش و با لبخند گیجی بگوید جا ماند و برود بنشیند روی‌‌ همان صندلی... آن روز را خوب یادم است، چون شال قرمزش زود‌تر از خودش آمد تو، از بادی که پیچیده بود بین چین‌هایش. فردایش آن دو پلیس آمدند و کارت‌شان را نشان دادند به مینا خانم و مینا خانم من را صدا زد و گفت یک قهوه برایشان بیاورم. قهوه‌ها را که گذاشتم روی میز گفت بنشینم و به سوال‌های آقایان جواب بدهم. پرسیدند دخترک را می‌شناسم و با او صحبت کرده‌ام تا بحال و من گفتم جز سفارش قهوه و زیرسیگاری خواستن و صورتحساب، حرف دیگری نبوده بین‌مان و هر از گاهی چیزی جا می‌گذاشت و بعد، یادم آمد که آخرین بار، شال قرمزش را جا گذاشته و به‌شان گفتم صبر کنند و رفتم از کابینت زیر مکروفر شال را آوردم و وقتی می‌خواستم بدهم دست آن یکی که قهوه‌اش را داغ داغ خورد و پرید گلویش، بوی شال در هوا مثل رد منحنی شیرینی ماند و بوی آدامس عسلی می‌داد؛ از آن صورتی‌ها که حالا دیگر طعم قدیم‌ها را ندارد. بعد چندتا سوال دیگر هم پرسیدند که همیشه تنها بوده یا چیزی می‌خوانده یا منتظر کسی بوده یا... از همین حرف‌ها. که گفتم نمی‌دانم. بعد هم حساب نکردند و تعارفش را هم نکردند و بی‌تشکر و خداحافظی رفتند.

آن صندلی که مرد مسن‌تر رویش نشسته بود،‌‌ همان صندلی دخترک بود؛ با چوب ترک خورده‌ای در تکیه گاهش.‌‌ همان که روز آخر پر شالش گیر کرده بود بین شکافش و برنگشت که برش دارد. آن روز سرمان شلوغ بود چون روز ولنتاین بود و کافه داشت از جمعیت عشاق خندان و پر از کادو و گل و شکلات می‌ترکید. مینا خانم هم رفته بود دستگاه پول تقلبی چک کن این کافه‌ی سر خیابان را قرض بگیرد که چندتا چک پول را که می‌گفت از آدم‌های مشکوک گرفته امتحان کند و به من گفته بود سر آن آدم‌ها را گرم کنم تا برگردد. یکی از آن آدم‌ها پسرک دیلاق ولاغری بود که شلوارش تا نزدیک زانو‌هایش پائین آمده بود و جوش بزرگ و بنفشی نوک دماغش زده بود که وقتی سعی می‌کرد چشم‌هایش را خمار کند مردمک چشم‌ها چپ می‌شد و دخترک ابرو کلفت سیبیلویی را آورده بود ولنتاین بازی و یک خرس صورتی بدقواره خریده بود که دخترک سفت چسبانده بودش به سینه‌ی تختش و کسی نبود به او بگوید که آن کرم پودر سفید براق لعنتی را از کناره‌ی شال مشکی‌اش پاک کند و یاد دختر همسایه‌مان افتادم که اکسیددوزنگ می‌زد به صورتش و پدرش که نبود می‌آمد دم درشان می‌ایستاد به بهانه‌ی آب پاشیدن به کوچه و مدام منتظر بود پسرهای کوچه بساط گل کوچیکشان را بیاورند جلوی در پارکینگ این‌ها و او هم لب‌هایش را با آن ماتیک مسی بدرنگ قلوه کند و آدم از اکسیددوزنگ ماسیده بین یک کیلو ابروی وز خورده‌اش عقش بگیرد.

آن یکی هم مردک پا به سن گذاشته‌ی مضطربی بود که با دخترک هفت قلم آرایش‌دار فکل کرده‌ای آمده بود که حکماً منشی‌اش بود و نشسته بودند گوشه‌ی دیوار و یکی دوبار از زیر میز دخترک را دستمالی کرد و جعبه‌ی کوچکی هم بین‌شان رد و بدل شد و دخترک که بازش کرد، چیزی نمانده بود از خوشحالی سکته کند. خوب یادم است که آنقدر شلوغ نبود کافه که من نبینم او چطور آرام از جایش بلند شد و آمد ایستاد بالای میز آن مرد و زن. بعد هم بی‌عجله صندلی پایه شکسته را آورد گذاشت پشت می‌زشان و نشست روی صندلی و چنان نگاهش بین آن دو در رفت و آمد بود انگار که کوکش کرده باشند و هر لحظه ممکن بود صدای زنگی از پس کله‌اش هم بلند شود؛ تیک – تاک... تیک – تاک.

سرم چند دقیقه شلوغ شد و‌‌ همان موقع که مینا خانم دیر کرده بود و غرولند جماعت منتظر چک پولی هم بلند شده بود، دیدم‌اش که از سر می‌زشان بلند شد. با پشت دست کوبید توی صورت مردک و بی‌آنکه شال را بردارد، رفت. به پلیس‌ها نگفتم این‌ها را. الیاس می‌گفت که پرونده‌شان قتل بوده و آن جوانک که قهوه را داغ هورت کشیده از دهانش درآمده و گویا دخترک شوهری داشته که آن قدر سرش را کوبانده به دیوار که سرش مثل یک هندوانه ترکیده و بعد مینا خانم از پشت دخل درآمد که سر کارت گذاشته الیاس و خندید و چشمکی هم زد و گفت بروم قهوه‌ساز را از تعمیرگاه بگیرم و پول را که از دستش گرفتم، سرش را جلو آورد و گفت: «فرارکرده. دختره فرار کرده و شوهرش دنبالش می‌گرده.» فکر کردم خوب کرده و یادم آمد مردک قوزی چه هیکل نافرم و نحیفی داشت و ریش‌های حنایی‌اش تنک و حال به هم زن بود و زنکی که چپیده بود کنارش و مدام دستمالی‌اش می‌کرد، آن‌قدر به خودش چیزی مالیده بود که نمی‌شد حدس زد چندسالش است و موهای زردش کدر و دوده گرفته بود با ریشه‌های درآمده‌ی سیاه شلخته و دخترک چه پوست سفید نازکی داشت و آن رگ آبی که از زیر گوش چپش می‌پیچید زیر گردنش وقتی عجله داشت تپش داشت و چقدر دلم می‌خواست یکبار روی پرزهای طلایی روی شقیقه‌هایش دست بکشم و انگشتم صاف بیاید روی گونه‌های تراشیده‌اش. و آن چشم‌ها، آن چشم‌ها که در تاریکی بودند و هیچ وقت خوب ندیدم‌شان، آن قدرکه با عجله در رفت و آمد بودند و مدام پنهان می‌شدند زیر چتری‌های براق بلند و مشکی مو‌هایش و نگاهش که همیشه نگران و منتظر بود. خوب کرد که رفت. خوب کرد که کشت‌اش. اصلاً کاش کشته باشدش. کاش فقط شالش را نداده بودم به آن پلیس‌ها که به بهانه‌ی شال برگردد و این بار بتوانم سر حرف را باز کنم و یک کلمه، فقط یک کلمه بگوید اسمش چیست.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
na_amini
na_amini
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
عالی
میراکبر
میراکبر
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
داستان خوبی و حسی است و میخواد جزییات خوب بیان کنه ولی فقط بیان میکنه فکر کنم جز داستانهایی که به راحتی نمیشه از کنارش رد شد
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
سرد و بی تفاوت

وقتی به زمین رسیدم

٩٥/٠٩/٠٩