شادی دنباله‌دار / داستان کوتاه
داستان کوتاه

شادی دنباله‌دار / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

نیلوفر صلاحی

با افتخار بالای سکو ایستاده بود و با شوق فراوان خودکار طلایی که دیگر به او تعلق داشت را در دست گرفته بود. در افکار کودکانه‌اش دنیا از آن او بود. دوستانش با حسرت به او می‌نگریستند ولی برای او اهمیتی نداشت. مدت‌ها بود که برای به دست آوردن آن وسیله دوست داشتنی تلاش کرده بود و آن روز نتیجه تلاش‌هایش را با افتخار به دست گرفته بود و می‌خندید. تا زنگ آخر خودکار طلایی درون جعبه، مقابل دیدگانش بود با به یاد آوردن درخشش خودکار غم لباس‌های ژنده و پوسیده‌اش از یادش می‌رفت و لبخند می‌زد. پس از تعطیلی مدرسه به اتفاق خواهر کوچکش که در همان نزدیکی درس می‌خواند به سمت منزل‌شان در حرکت بودند، خودکارش را به خواهرش نشان داد. با دیدن خودکار برق خاصی در چشمان خواهرش هویدا شد و دستان برادرش را برای رسیدن به چنین موفقیتی فشرد. لحظاتی بعد پس از گذر از کوچه‌های پیچ در پیچ و شلوغ به مغازه‌ای رسیدند. دیگر آن برق زیبا در چشمان مریم نبود. باز نگاهش به همان عروسک زیبای پشت ویترین افتاده بود. او با دیدن حسرتی که در نگاه خواهرش موج می‌زد به فکر فرو رفت. مدتها بود که او را چنین محزون می‌دید. دستش را دور شانه او حلقه زد و گفت: ناراحت نباش خودم یه روز برات میخرم. مریم لبخندی به او زد و دل او را شاد کرد. لبخند خواهرش برایش به اندازه دنیا می‌ارزید.

شب پس از خوردن شام مختصری که مادرشان تدارک دیده بود هر کسی به گوشه‌ای پناه برد و مشغول کاری شد، پدر که از فرط خستگی توان حرکتی نداشت، به پشتی تکیه داد و در سکوت به فرزندانش نگریست که در حال نوشتن درس‌های‌شان بودند. دقایقی بعد درس‌های‌شان که تمام شد مریم عروسک پارچه‌ای را که مادرش با تکه‌های پارچه دوخته بود به دست گرفت و مشغول بازی شد. همه می‌دانستند که مریم آن عروسک را می‌خواهد و پدر هم از مدت‌ها قبل قول آن را به او داده بود ولی هنوز توانایی خرید آن را پیدا نکرده بود. پدر و پسر در فکر بودند که مریم باز هم برای چندمین بار خواسته‌اش را عنوان کرد: بابا پس کی اون عروسکو برام میخری؟ پدر سرش را با شرمساری پایین انداخت و گفت: انشاا... برات میخرم دخترم. مادر برای این‌که پدر بیش از این شرمگین نشود، بحث را عوض کرد و گفت: علی جان پسرم جایزه‌ای که امروز گرفتی رو به پدرت نشون دادی؟ یک‌باره حال و هوای خانه به کلی تغییر کرد و علی به سرعت به سمت کیف خود هجوم آورد و جعبه را بیرون کشید و به سمت پدرش گرفت. پدر با دیدن خودکار گفت: به‌به عجب خودکاریه باید خیلی قیمتی باشه آفرین پسرم تو باعث افتخار مایی. علی لبخندی از سر شوق به پدر زد و سرش را پایین انداخت. خوشحال بود از این‌که پدرش او را مایه افتخار می‌دانست.

وقت خواب تا ساعت‌ها خواب به چشمانش نیامد، حرف پدرش را دائم در ذهنش مرور می‌کرد (باید خیلی قیمتی باشه) فکری دائم ذهنش را قلقلک می‌داد ولی نمی‌توانست تصمیم بگیرد زیرا باید انتخاب می‌کرد و این کمی برایش مشکل بود، انتخابی بین لبخند خودش و خواهرش که در آخر به نتیجه‌ای نهایی رسید. صبح که از خواب برخاست به سراغ مادرش رفت و تصمیمش را با او درمیان گذاشت. مادر لبخندی زد و او را در آغوش کشید و سعی کرد مانع تصمیم او شود ولی او تصمیمش را گرفته و انتخابش را کرده بود و مادر نتوانست مانع او شود. پس از خوردن صبحانه به اتفاق خواهرش به سمت مدرسه به راه افتادند و باز هم نگاه خواهرش را روی عروسک ثابت دید. این کار همیشگی او بود و برادرش دیگر به این کار او عادت کرده بود، لبخندی به خواهرش زد و از تصمیمی که گرفته بود راضی‌تر از قبل شد. در طول ساعت مدرسه دائم در این فکر بود که آیا مادرش خودکار را فروخته یا نه؟ عروسک را خریده؟ اصلا خودکار ارزش مالی داشته یا نه؟ برای همین حواس پرتی‌هایش معلم‌شان چند باری نیز تذکر داد ولی او همچنان در فکر بود و چهره خوشحال خواهرش را در هنگام دیدن عروسک زیبای رویایش تصور می‌کرد. پس از مدرسه با مریم راه خانه را پیش گرفتند. با رسیدن به مغازه مورد نظر علی با دیدن جای خالی عروسک لبخندی روی لبانش نشست ولی غم بزرگی چهره مریم را گرفت و با ناراحتی گفت: بلاخره فروختنش. بغض راه گلویش را گرفت و دیگر نتوانست حرفی بزند، سرش را پایین انداخت و به راهش ادامه داد. علی باز هم دستش را دور شانه او حلقه کرد و گفت: من که بهت قول دادم یه روز برات بخرم.

- دیگه کی میخوای بخری؟ فروختنش.

علی سکوت کرد و چیزی نگفت. وقتی به منزلشان رسیدند مریم پس از سلام به مادرش به داخل خانه رفت. مادر با نگرانی گفت چی شده دخترم؟ علی پس از سلام با صدای آرامی گفت: وقتی دید عروسک پشت ویترین نیست ناراحت شد، دیگه نمیدونه که ما براش خریدیم. سپس به آرامی خندید. مادر با ناراحتی سرش را پایین انداخت که علی گفت: چی شده مامان چرا ناراحتی؟ مادر جلوی پای او زانو زد و گفت: راستشو بخوای من صبح رفتم ولی قبل از من یکی رفته بود و عروسک رو خریده بود. پاهای علی سست شد و همانجا روی زمین نشست. مادرش گفت: اشکال نداره از یه جای دیگه میخریم.

- ولی مریم اون عروسکو دوست داشت.

حالا اشکال نداره ناراحت نباش. همین که مریم بفهمه تو بخاطرش از بهترین هدیه خودت گذشتی خیلی خوشحال میشه.

- ولی...

- دیگه ولی نداره حرف مادرتو گوش کن.

با ورود پدر علی دیگر کلامی سخن نگفت. پدر از داخل نایلون، جعبه‌ای بیرون درآورد و گفت: بیا اینو بگیر و به خواهرت بده ببینه تو به قولت عمل کردی. علی با شوق فراوان عروسک را از پدرش گرفت و پس از بوسیدنش با خوشحالی به سمت خواهرش دوید. دیگر نیازی به انتخاب نبود، پدر با مهربانی خواسته هر دو را برآورده کرده بود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
md_ghanbari
md_ghanbari
٩٥/٠١/١١
٢
٠
داستان خوبی بود. حس خوبی به من هدیه کرد. ممنونم از این قلم.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤