دو راهی‌های زرد و ليمويی! / داستان کوتاه
داستان کوتاه

دو راهی‌های زرد و ليمويی! / داستان کوتاه

نویسنده : زهرا‌ آقايي

فعلا كه اجازه نمي‌دهند كسي وارد خانه شود. پليس‌ها مي‌گويند: «با ضربه قوري به سرش به قتل رسيده است.» ولي من فكر مي‌كنم با يك چيز ديگري كشته شده است. چون مامان هيچ‌وقت قوري را روي پيشخوان نمي‌گذاشت. حتي وقت‌هايي كه صبحانه مي‌خورديم هم نمي‌گذاشت. اما جنازه دقيقا كنار صندلي‌هاي قرمز پيشخوان، روي سراميك‌هاي آشپزخانه افتاده بود. اين‌ها را به پليس‌ها هم گفتم؛ اما پليس از من مي‌خواهد بگويم كه چه كساني با مامانم دشمني داشتند؟ به آن‌ها گفتم مامانم را همه دوست داشتند. مامانم هميشه‌ مهربان بود. فاميل‌ها و همسايه‌ها همه مادرم را خيلي دوست داشتند. باز اگر پدرم به جاي مادرم كشته شده بود خيلي‌ها مشكوك بودند؛ چون برعكس مامان، خيلي‌ها از بابا دل خوشي نداشتند. از فاميل و در و همسايه بگير تا شريكش كه مجبور بودند با ترانزيت‌شان با هم به تركمنستان بروند. حتي پرنده‌ها هم از پدرم دل خوشي نداشتند چون او پرنده‌ها را شكار مي‌كرد. 

به پليس‌ها گفتم من دوشنبه‌ها ساعت 2 از مدرسه تعطيل مي‌شوم، چون كلاس تقويتي دارم. حدود نيم ساعت ديگرش هم مي‌رسم خانه. پزشكي قانوني هم گفته است كه مامان ساعت 12:27 مرده است. خب من از كجا مي‌خواستم بفهمم كه چه كسي آن موقع به خانه‌ ما آمده است و مامانم را كشته است؟! اصلا «كشتن» كار آساني نيست؛ چون آدم تصميم مي‌گيرد زندگي يك نفر را از او بگيرد. كشتن پرنده‌ها هم آسان نيست؛ مخصوصا آن‌هايي كه براي جوجه‌هاي‌شان دانه و غذا مي‌برند. اصلا تصميم كشتن خيلي سخت است. حتي اگر قرار نباشد با دستان خودت كسي را بكشي؛ فقط قرار باشد بين مرگ و زندگي او يكي را انتخاب كني. اين‌ها را به پليس‌ هم گفته‌ام، اما پليس از من مي‌خواهد كه در پيدا كردن قاتل به آ‌ن‌ها كمك كنم.

به آن‌ها چندبار گفته‌ام كه من در آن ساعت مدرسه بوده‌ام؛ ولي اميدوارم پليس به مدرسه نرود؛ چون اگر برود آقاي ناظم به او مي‌گويد كه آن‌روز استثناً كلاس نداشتيم و ساعت 12 تعطيل شده بوديم. آن موقع ديگر كسي حرف مرا باور نمي‌كند و پليس هم لابد فكر مي‌كند كه من مادرم را كشته‌ام؛ چون پدرم آن‌وقت سال هميشه سفر بود و اين را همه‌ همسايه‌ها و فاميل مي‌دانستند. ولي وقتي من از مدرسه رسيدم پدرم را روي راه‌پله‌ها ديدم كه با صورت عرق كرده از پله‌ها پايين مي‌آمد و نفس‌نفس مي‌زد. روي آستين لباس خاكستري‌اش كمي خون پاشيده بود. فكر كردم پدرم باز هم پرنده‌ شكار كرده است. وقتي به او سلام كردم و خواستم بروم بغلش كنم، نگذاشت او را بغل كنم و بعد هم بدو بدو از پله‌ها پايين رفت. از خانه ما بوي «ماهي» مي‌آمد. بابا از ماهي اصلا خوشش نمي‌آمد. ولي آقاي «سرابي» خيلي ماهي دوست داشت؛ چون آن دفعه كه مامانم برايش غذا برده بود به او گفته بود كه عاشق ماهي است. فكر كردم بابا دارد مي‌رود براي خودش ناهار بخرد و برگردد. براي همين دنبال او نرفتم. دلم براي او خيلي تنگ شده بود. من پدرم را خيلي دوست داشتم. و هميشه دلم مي‌خواست آدم‌هايي كه پدرم را دوست ندارند بزنم مثل همين شريك پدرم؛ بابا مي‌گفت: «شاپور خلافكاره. اگه پول داشتم شراكتمونو به هم مي‌زدم.» ولي مامانم را همه دوست داشتند مخصوصا همين آقاي سرابي كه تنها هم زندگي‌ مي‌كرد. من هم مامانم را خيلي دوست داشتم. نمي‌دانم چرا بابا او را كشته است؟ آن‌ها با هم زياد دعوا مي‌كردند اما هيچ‌وقت بابا او را نمي‌كشت. من هم ديگر بابا را دوست ندارم. اما اگر بابا را لو بدهم پليس‌ها او را دار مي‌زنند. انتخاب مرگ يك نفر خيلي سخت است حتي اگر قرار نباشد خودت او را بكشي. انتخاب مرگ پرنده‌ها هم خيلي سخت است، مخصوصا آن‌هايي كه براي جوجه‌هاي‌شان دانه و غذا مي‌برند. اين‌ها را به پليس هم گفته‌ام...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
md_ghanbari
md_ghanbari
٩٥/٠١/١١
٠
٠
سلام خسته نباشید. داستان خوبی بود. لذت بردم. همه چیز چقدر خوبه به نظرم اگه این جوری نظر بگذارم دیگه بعضی از دوستان ناراحت نشوند. تازه انرژی مثبتم است.به قول دوستان این شد نقد مفید و سازنده در کل خوب بود جدی میگم پایان جالبی داشت.
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/١١
٠
٠
سلام. من با بقيه كاري ندارم اما شخصا دوست دارم داستانم نقد بشه. چون نقد به رشد من در داستان نويسي كمك مي كنه...
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١١
٠
٠
سلام؛ اول اینو بگم که بهترین جا برای شروع داستان، همینجاست که شما انتخاب کردین. پس شروعِ خوب و یک پایان دوست داشتنی و درست، تا الان قوت کار!// راوی شما اول شخصه و اینجور که شما براش شخصیت پردازی کردین و ایضا فضاسازی و در محیط صحنه قرارش دادین، با وجود اینکه سخنی از پسر یا دختر بودنش نزدین، اما از همین فضا مشخصه که دختری ست مدرسه ای (که البته دختر هم باشه که چه بهتر) که گاهی حرف های دبستانی ها رو می زنه و میگه: «هميشه دلم مي‌خواست آدم‌هايي كه پدرم را دوست ندارند بزنم» یا روحیۀ بچه ها رو داره و میگه: «مخصوصا آن‌هايي كه براي جوجه‌هايشان دانه و غذا مي‌برند.» یا میگه: «آن‌ها با هم زياد دعوا مي‌كردند اما هيچ‌وقت بابا او را نمي‌كشت.» و گاهی حرف های راهنمایی ها رو می زنه و میگه: «اصلا «كشتن» كار آساني نيست؛ چون آدم تصميم مي‌گيرد زندگي يك نفر را از او بگيرد. كشتن پرنده‌ها هم آسان نيست» و گاهی هم دبیرستانی میشه و یا شاید بالاتر و تحلیل هم می کنه: «انتخاب مرگ يك نفر خيلي سخت است حتي اگر قرار نباشد خودت او را بكشي.» یا «اصلا تصميم كشتن خيلي سخت است. حتي اگر قرار نباشد با دستان خودت كسي را بكشي؛ فقط قرار باشد بين مرگ و زندگي او يكي را انتخاب كني.» این ها فقط مثاله، مثاله برای اینکه لحن و طرز فکر کاراکتر اول ماجرا مدام تغییر می کنه.// تعلیقی که ایجاد کردید و از اتفاق از خصوصیات این ژانر انتخابی هم هست، خوبه و همین که دو، سه جا یه نکاتی رو قرار دادین برای منحرف کردن ذهن خیلی عالیه و همینطور گره گشایی کار. اما یه سؤال اینجا پیش میاد که شاپور، همون آقای سرابیه یا نه، یه شخصیت مجزاست؟ یعنی شاپور فقط شریکه پدره؟ اگه اینطوره، که فکر کنم همینطور هم باشه، بودنش تو قصه چه گره ای رو باز می کنه؟ بعد این آقای سرابی پس این وسط چکارس؟ همسایه‌س؟ سرایداره؟ رفیق باباس؟ از اقوام دوره؟ فامیل دوره؟ جیگره؟ :) چیه که مادره براش غذا برده و از اتفاق ماهی هم دوست داشته؟// سرجمع که بخوایم حساب کنیم، این داستان با تمام این موارد، یک داستان خوبه که نشان دهندۀ یک مسیر روشن برای نویسندش هست؛ با آرزوی موفقیت برای شما خانم آقایی!
^_^
^_^
٩٥/٠١/١١
٠
٠
راجبه کاراکتر اول با شما موافقم...دیالوگاش جالبه اما تناقضی بوجود میاره در رابطه با سنش... در رابطه با شاپور، فک میکنم مثالی بوده برای شخصی که پدر رو دوست نداره..که اصلا مهم نیست که شاپور خلافکار بوده مهم اینه که هیچ کس پدر رو دوست نداشته حتی شریکش... اما در رابطه با آقای سرابی، اینطور که من متوجه شدم به نظرم در زوایایه پنهانه داستان ربطی به علته قتله مادر توسط پدر دارد...فک میکنم نویسنده با یه سری جزیئاتی که بیان کرده قصد داشته مخاطب رو به این نتیجه برسونه... من به نویسنده ی این داستان تبریک میگم چون در بینه داستان هایی که من خوندم،البته من همه ی داستان ها رو نخوندم،اما در بین اونا هایی که خوندم،بهترین بود:)))))موفق باشید:)))
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/١١
٠
٠
سلام استاد گرامي. ممنون از لطفتون و وقتي كه براي خوندن و نقد داستان گذاشتيد. نكته اول: راوي گفته اگه پليس بره مدرسه، «آقاي ناظم» بهش ميگه... پس پسره چون مدارس دخترونه آقاي ناظم نداره! 2. كسي كه حرف‌هاي دبستاني‌ها رو ميزنه و گاهي راهنمايي خب يه سني هست بين اين دو. من خودم 10-11 ساله رو در نظر گرفتم:) عليرغم اينكه گاهي از شاگردهاي هفت ساله‌‌ام، حرف‌هاي فلسفي عميقي مي‌شنوم، اما اين ضعف رو مي‌پذيرم.// و همونطور هم كه دوستمون اشاره كردن شاپور همون سرابي نيست. شاپور شريك پدره كه با هم ميرن تركمنستان.../ آقاي سرابي هم صرفا يه همسايه‌ست كه مادره باهاش ارتباط داره ولي بچه اين رو نمي‌دونه! :)) يعني دركي از خيانت نداره./ شاپور هم براي نشون دادن شغل پدر و شخصيت پدره// به هر حال مي دونم كه هنوز خيييييييييييييلي جا دارم تا يه داستان نويس خوب بشم. ان شاء الله با نقد عزيزاني مثل شما:) مويد باشيد.
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/١١
٠
٠
براي كاربر ناشناس:اول ممنونم از لطفتون و تبريكتون. دوم به نظرم مهمه كه شاپور خلافكاره چون من قصدم اين بود كه مخاطب اول قضاوت اشتباه داشته باشه! و بعد به زود قضاوت كردنش پي ببره. (البته خودم هم يكي از مخاطبان اين داستانم). و اينكه خواستم شخصيت‌ها خاكستري باشن...
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١١
٠
٠
بازم سلام و خدا قوت! مردد بودم، البته اگر اون سنی هست که فرمودین، میشه دبستانی و بازم مشکلی بر آقا ناظم وارد نیست :) البته اگر پسره، دختر بودن نویسنده یه مقدار روش تاثیر گذاشته و صحبتاش حس دختر بودن میده :)// متوجه شدم که دو شخصیت متفاوتن، برای همین دو شقه‌ش کردم که جریان رو باز کنم و بگم عملاً کاری نکرده (شاپور) جز اینکه شخصیت منفی خودش رو نشون داده. و همینطور سرابی نیاز به یک درک موقعیت داشت. به هر صورت در خوش قلمی شما و درخشان بودن آیندتون شکی ندارم و می دونید که هر کار، هر چند حرفه ای، بالاخره ضعف هایی داره و نویسنده از سرجمعِ اون امتیاز می گیره که شما عالی بودین. این داستان بهترین داستانی هست که در این مدت خوندم.
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/١١
٠
٠
خدااااي من. جمله آخرتون منو برد به فضااااا:))) مرسي واقعا. بله من ضعفهامو تو داستان نويس يقبول دارم براي همين سر درد مي گيرم موقع نوشتنش. واقعا سخته خب...
i.forouzan
i.forouzan
٩٥/٠١/١١
٠
٠
خیلی قشنگ بود. امیدوارم جزو برگزیده ها باشه این داستان
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/١١
٠
٠
ممنونم آقاي فروزان. خدا از دهنتون بشنوه...
نفیسه سادات بنی هاشم
نفیسه سادات بنی هاشم
٩٥/٠١/١١
٠
٠
داستان زیبایی بود زهراجان.موفق باشی=)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/١١
٠
٠
مرسي نفيسجه جان:) همچنييييييييين:*
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/١١
٠
٠
سلام. داستان شما نسبت به بیشتر داستانهایی که برای جشنواره فرستاده شدند، متن و روایت خیلی خوش خوانی رو داره. پیام داستانتون هم عالیه و خیلی خوب تونستین اون رو منتقل کنید. ولی یه سری سوالات برای من پیش اومد که با خوندن دوباره ی داستان هم باز جوابی پیدا نکردم! 1- مادر داستان، چرا به پدر خیانت کرده؟! 2- پدر داستان، واقعا آدم بدی هست یا نه؟! از خوندن پاراگراف اول، بد بودن پدر ثابت میشه و با خوندن پاراگراف آخر، یه تناقض پیش میاد و یه شک که شاید پدر داستان آدم بدی نیست و در شرایط بدی قرار گرفته! اینجا یه توضیح راجع به «شاپور» از زبان کسی غیر از «پدر» می تونست خیلی به خواننده کمک کنه. ضمن تایید تمام حرفهای «میرزا»، باید بگم که به نظر من «شاپور» و «سرابی» دو شخصیت کاملا مجزا هستند و سرابی، همسایه ی راوی داستان هستش. باقی نظرم، بستگی مستقیمی به جواب شما به این سوالها داره! در کل داستان خوبی بود. با ارزوی موفقیتتون در مسابقه.
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/١١
٠
٠
سلام. ممنونم از لطفتون. در رابطه با سوال اول: اولين برداشت اينه كه پدر داستان آدم بد خلقي بوده كه خيلي هم مي‌رفته سفر. ضمن اينكه اعتقاد دارم اگه خييييلي بخواد توي داسان كوتاه به اين جزئيات پرداخته بشه و علت هر چيز تو لايه اول مشخص بشه، ديگه داستان كوتاه نيست... 2. يكي از پيام‌هاي داستانم همين مفهوم نسبيت خوب و بد شخصيت‌ها در دنياي واقعيه. من خيلي بدم مياد كه در فيلمهاي صداسيماي ايران و برخي رمان‌اي زرد، هميشه يه شخصيت خيلي رذل وجود داره و يه شخصيت خيلي خوب و معصوم. در حالي كه در دنياي واقعي آدم‌ها مجموعه‌اي ز صفات متناقض و متضاد دارند و نسبي هستند. و بسته به شرايط عمل خوب يا بدي رو انجام ميدن. مثل من! مثل شما... و اون شكي كه در ذهن شما به وجود مياد هدف بنده بوده از اين داستان! در كل ممنونم از اينكه وقت گذاشتيد و نقد كرديد:) با آرزوي موفقيت شما همچنين:)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/١١
٠
٠
خواهش می کنم. اینم باقی نظرم:: در این صورت، داستانتون فوق العاده بود و یه پرداخت خیلی قوی داشت! دفعه اول که خوندمش، به نظرم چند تا ضعف داشت ولی دفعه بعد، دیدم که بودن همون به اصطلاح ضعفا و همون نقاط گنگ، خواننده رو به بهترین شکل ممکن، در شرایط واقعی «انتخاب» کردن قرار میده. کاری که شخصیت اصلی داستان باید بکنه. یعنی یه شریط همزادپنداری عالی ایجاد شده. داستان واضحه :« خیانت زن به شوهر و انتقام شوهر.» ولی ما چیز زیادی راجع به شخصیتها نمیدونیم! اول از پدر متنفر میشیم، ولی با جلو رفتن داستان، این تردید ایجاد میشه که آیا پدر، واقعا مقصر اصلیه؟! میخواستم بدونم که این نحوه روایتتون، عمدی بوده و یا سهوی که خودتون گفتید عمدی بوده. موفق باشید.
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/١١
٠
٠
خيلي خوشحالم كه برداششتون قصد نهايي من بود. شرايط انتخاب. ممنونم از لطفتون بزرگوار:)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠١/١١
٠
٠
روایت خوش فرمی داشتید خانم آقایی به امید موفقیت و پیروزی اثرتون در مسابقه :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/١١
٠
٠
مرسي خدا از دهنتون بشنوه:)
مهرشاد-م
مهرشاد-م
٩٥/٠١/١١
٠
٠
با سلام. داستانتون یک وقت حرومیه محظ بود برام. یه شرح ماوقع کودکانه. یه مینیمال که شاید مثل نقاشی کودکی مست(؟!) بی جان و پرت و پلا اما جذاب(؟) به نظر میرسه... در مسیر داستانتون دلم میخواست یه کاراکتر بود تا نویسنده ی داستان رو ... خوب خوب.. دیگه بسه. فوقالعاده بود خانم آقایی البته تا کقتی که پاسخ شما به نظرات رو نخونده بودم. میدونم غیر منصفانست اما الان میگم عالی بود. شما پاسخ دادید: "قصدم این بود که مخاطب ابتدا قضاوت اشتباه داشته باشه و ... " من از این زاویه عرض کردم داستانتو فوقالعادست که در واقع شما تنها کسی هستید که از تمام نیت های این ماجرا آگاهید اون قدر آگاه که عنوان " دوراهی های زرد و لیمویی ( جوجه ها و...) رو برای داستان برگزیدید. در واقع مخاطب را در سوگ گزینش یک واقعیت ملموس تر از بقیه گزینه ها دعوت میکنید.!!! تمام زیبایی این داستان را سویه ی آنارشیستی آن رقم میزند.پس از نظر بنده هیچ احتیاجی به توضیح در مورد نیت ها و قصد و غرض شخصیت اصلی - روان پریش :-) - داستان نیست. در ضمن یه پیامک هم برایتان سند میکنم . لطفا به عنوان " دوراهی های لیمویی و زرد " هم فکر کنید. ؛-) پوزش میطلبم .. تبریگ میگویم.
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
سلام. من اين كامنت رو الان ديدم و حدس ميزنم قبلا تائيد نشده بوده. ممنون از اينكه وقت گذاشتيد و خونديد و ممنون از نقد خوبتون.
میر اکبر
میر اکبر
٩٥/٠١/١١
٠
٠
داستانیه که ادمو مجذوب میکنه تا اخر بخونهو با لحن متاوت از بقیه داستانها ولی جا داشت بهتر از این هم بشه
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/١١
٠
٠
ممنونم از شما. بله قبول دارم كه جا داشت بهتر بشه... ولي قطعا من نمي دونستمم چون اگه مي‌دونستم چجوري بهتر ميشه صد در صد اون كارو مي كردم
مهرشاد-م
مهرشاد-م
٩٥/٠١/١١
٠
٠
سلام مجدد..بنده نظرمو عرض کردم .ولیکن این طور که از شواهد بر میاد یا قصد و نیت متن ارسالی به درستی هضم نشده یا در سایت ها هم ما مبتلا به ویروس سانسور هستیم. چه باید کرد؟ در این آشفته بازاااار... اما مخلص کلام بنده این بود که این داستان که با سویه ای آنارشیستی حکایت شده به هیچ وجه احتیاجی به حلاجی علت و معلول ندارد..خواستگاه آن انتخاب است و با توجه به روحیه نوشته بنده معتقدم نویسنده باید به عنوان تنها کسی که در این ماجرای به ظاهر جنایی از تمااام وجوه داستان آگاه است در زمینه ی نقد آن به خوبی نگاشتنش بر بیاید. زیرا این نوشته در صورتی قابل تامل است که مخاطب را دعوت به برداشتی آزاد از کنش و واکنش موجود در اثر کند. اینکه قصدم این بود که در ابتدا مخاطب اون جوری فکر کند و بعد.... به نظرم به کلیت کار خدشه وارد می کند. بهتر است نویسنده به جای تحلیل جزئیات برای دیگران آنها را متوجه مقصود اصلی خود کند..چون با خواندن نظرات و پاسوخ ها برایم ایهامی به وجود آمد..که البته قطعا هیچ اثر هنری در هر سطحی از روی اتفاق خوش سیرت نخواهد شد.. ضمنا روحیه طنز اثر هم بسیااار دوست داشتنیست..غیر از جوجه ها ، ترکمنستان هم ظرافت طنز شما را نشان میدهد.. تبریک به خانم آقایی به خاطر داستان مینیمال گونه ی بسیار دلچسبشان... والبته یک پیامک ؛ عنوان هوشمندانه ای بود اما لطفا به " دوراهی های لیمویی و زرد " هم فکر کنید.. پوزش میطلبم.. سپاس.
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
سلام. شما دقيقا كجا نظرتون رو گفتيد؟؟! من كه نديدم! كاملا حق با شماست. نويسنده يا يه يك نقاش، نبايد درباره اثرش توضيح بده. اما قطعا يه نويسنده يا يه نقاش يه مقصودي از خلق اون هنر داره. و مهم‌ترين قصدش هم بيان همون داستانيه كه تو ذهن نويسنده اتفاق افتاده. هرچند كه اسم داستان من رو نميشه گذاشت هنر!‌به اون عنوان هم فكر كرده بودم قبلا. راستش از آهنگ جفتشونم زياد راضي نيستم:| ولي ممنونم. كامنتون خيلي خوب بود... خيلي استفاده كردم...
asadzadeh_s
asadzadeh_s
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
خیلی عالی بود ،تعلیقی که تو داستان بود تا انتها با آدم همراه بود .... از جای خیلی خوبی هم شروع شده بود ...قطعا اگه آقای موسی زاده الان بودن بسی لذت میبردند . واقعا خدا قوت و موفق باشی
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
سلام، خانوم آقایی هم از متن بینهایت لذت بردم و هم از کامنت ها کلی نکته یاد گرفتم، درود بر شما و درود بر عزيزاني که با صبر اینچنین نقادی میکنند نوشته های این دوره رو... متاسفانه غیر از دو اثر بقیه آثار این دوره از نقطه سر خط رو نتونستم بخونم و واقعا خوشحالم یکی از آثاری که خوندم اثر زیبای شماست... موفق باشيد :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
سلام سپينود جون:) فقط قسمت اينكه از جاي خوبي شروع شده بود رو قبول دارم. آقاي موسي زاده هم بعيد مي دونم لذت ببرن. فقط در صورتي كه داستان برگزيده بشه براشون ميفرستم خخخخ مرسي كه وقت گذاشتي و خوندي:)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
سلام آقاي صالح. ممنونم از لطف شما و از عزيزاني كه به قول شما با صبر و حوصله آثار رو نقد مي كنند و به رشد ما كمك مي‌كنند.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥