هشت‌ سینِ عید!
خرده روایت‌هایی از هشت ‌سین گذشته و هفت‌ سین امسال

هشت‌ سینِ عید!

نویسنده : گیشنیزوفرنی

بابای خدابیامرزم سبیل کَت و کلفتی داشت؛ آن‌قدر کلفت که توی محل معروف شده به «سیبیل» و تا این کلمه پشت‌بند اسمش نمیآمد، کسی نمی‌شناختش. دم‌دمای عید که می‌شد و من و آبجی هوس رخت و لباس نو می‌کردیم، یک چرخشی به سبیلش می‌داد و می‌گفت: «هیچی نگو بِچّه؛ عید مالی بِچه پول‌داراس، نه مالی من و تو که جیبیمون خالیِس و دلیمون ناخوش!» من هم یک مدت همین فکر را می‌کردم؛ شاید وقتی حساب و کتاب جیب بابام با اتیکت اجناس توی مغازه‌ها خیلی توفیر داشت. ولی روزگار می‌چرخد و آدم با هر چرخشش، هزار بار رنگ عوض می‌کند. حالا اما می‌دانم چی از ریخت و پاش‌های آن‌چنانی برای عید بهتر است؛ سلامتی و دل خوش؛ و صد البته سلامتی خیلی بیشتر. دل کارش بهانه گرفتن است؛ همیشه یک مرگش هست، نباید خیلی زیاد محلش داد، ولی باز خوب است که در کنار سلامتی، مکمل باشد.

حالا با داشتن سی و دو سال، فکر می‌کنم عید فقط مال پول‌دارها نیست، مال هرکسی‌ست که تنش سلامت باشد و یک هفت‌سین پهن کند گوشه خانه‌اش، بنشیند کنارش و کانال‌ها را بالا، پایین کند برای لحظه تحویل سال! 

ما همیشه هشت‌سین داشتیم عوض هفت‌سین! خود این هشت‌سین باعث شد بفهمم عید فقط مال مایه‌دارها نیست. عید، مال کسانی‌ست که دوست‌شان داریم و باز دوست داریم عید دور و برمان باشند و وقتی سال نو شد، بپریم بغل‌شان. عید، مال کسی‌ست که روز اول سال ننه، باباش در کنارش باشند و با جیغ و هوار برود سمت بابا و بگوید: «عیدی منو بده!» یک سماور هم آن‌جا قل‌قل کند و منتظر باشد تا یکی‌یکی بقیه خانواده هم برسند و یک چایی و شیرینی دور هم بخورند؛ مدام به هم تعارف کنند که «شما شیرینی از این ریزا دوست دارین یا از این گنده‌ها؟» شما هم بگویید: «از اون ریزا، ریزای آرد نخودچی!» این را می‌گویند دل خوش!

امسال هم یک ساعت بیشتر به سال تحویل نمانده بود که به سرم زد سفره هفت‌سین بچینم. برای این‌که تنها نباشم، آبجی را کوک کردم و شروع کردیم به جور کردن چیزهای سفره. ننه که داشت جارو می‌زد و دید من و آبجی به این طرف و آن طرف می‌دویم و محلی به ننه نمی‌گذاریم، دادش در آمد و گفت: « این ادا اطوارا چی‌چیِس در میارین خیر ندیدا! یکیدون بیاین کمکی من!» تا دید باز محلش نمی‌گذاریم، یک «لا اله الا الله» گفت و شروع کرد به جارو کردن. من کمی الکی این طرف و آن طرف دویدم و بعد ایستادم و فقط دستور می‌دادم. آبجی هم تندتند می‌آورد و می‌چید. آینه، قرآن، شمع، سرکه، سماق، تخم مرغ، سیب، سکه، سمنوهای باقیمانده از پخت و پز عمه شهین. پریدم و سبزه را از حیاط آوردم و آبجی را هم فرستادم پی سیر. همه چیز که جور شد، با کیف نشستیم سر سفره و حال می‌کردیم با چیدمان‌مان. چقدر خوشگل شده بود! ننه که نونوار کرده بود، آمد نشست کنار ما. چیزی از نشستنش نگذشت که پقی زد زیر گریه و حال ما را هم گرفت.

حالا که آب‌ها از آسیاب افتاده، حالا که می‌خواهید هفت‌سین‌های‌تان را جمع کنید و بپیچید لای بقچه و بگذارید در بین سبد خاطرات، برای‌تان به قاعده چند خط اعتراف میکنم.

تمام این سی و دو سال -از زمانی که به یاد می‌آورم البته- ترکیب هفت‌سین ما یک نقطه  اشتراک داشته با ترکیب پرسپولیس؛ اخص پرسپولیس چند سال اخیر! این نقطه اشتراک هم چیزی نبوده غیر از «عدم ثبات!» یک سال سبزه بوده و سیب و سیر و سماق و سمنو و سرکه و سکه. یک سال سیر نبوده، عوضش سنجد گذاشته‌ایم؛ یک سال ساعت نشسته جای سمنو، موقعی که عمه سمنو نپخته بود؛ سال دیگر هم جای سیر. ولی چیزی که بود، هفت‌سین ما همیشه هشت‌سین بود، الا امسال که یک سینش کم بود؛ یعنی همه چیزش بود الا «سیبیل». بله؛ اعتراف می‌کنم از امسال «سیبیل» هیچ جایی در ترکیب تیم هفت‌سین ما نداشت، حتی روی نیمکت، بین ذخیره‌ها؛ حتی روی سکو، بین تماشاگران!

حالا رسیدم به حرف بابای خدابیامرزم «عید مالی بِچه پول‌داراس...!» نه آن‌هایی که دل‌شان خوش نیست و هشت‌سین‌شان شده هفت‌سین! 

مواظب دل خوش‌تان باشید. 

با آرزوی سالی خوب و پر از آرامش 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_r_amani
m_r_amani
٩٥/٠١/١١
٠
٠
باید یک قانونی بذارن که همه باباهای دنیا سیبیل داشته باشن...
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١١
٠
٠
آره، دست ما نیست که و الا همین کارو می کردیم :)
mamzi
mamzi
٩٥/٠١/١١
٠
٠
واقعا زیبا بود میرزا جان تحت تاثیر قرار گرفتم : ) یکی از نوشته های زیبایی که این چند وقت اخیر خوندم ♥♥
گیشنیزوفرنی
گیشنیزوفرنی
٩٥/٠١/١١
١
٠
چراغ اول و روشن کنین ،از الان سیبیل بذارین :)
گیشنیزوفرنی
گیشنیزوفرنی
٩٥/٠١/١١
١
٠
اصلا این بنرت مو ره گرفت :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١١
٠
٠
مخلصم؛ لطف داری عزیز، کوچیکتم :)
رفیعه
رفیعه
٩٥/٠١/١١
٠
٠
واییییییی!فوق العادهههه بوووود!!خدا رحمتشون کنه...
گیشنیزوفرنی
گیشنیزوفرنی
٩٥/٠١/١١
١
٠
مرسی از وقتی که گذاشتین برا خوانش ،از کاپیتان گیشنیزیا غیر اینم انتظار نمیره ،از سایر غرفه های گیشنیزی هم دیدن فرمایید:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١١
٠
٠
خدا اموات شما رو رحمت کنه بانو! محبت کردین :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١١
٠
٠
هم حس خوب داشت عم غمگین بود مقداری. در کل خیلی خوب حس ها رو منتقل کرد. دوست داشتیمش :)
گیشنیزوفرنی
گیشنیزوفرنی
٩٥/٠١/١١
١
٠
خوشحالیم که دوست داشتینش،غم گینیم که غمگین شدین
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١١
٠
٠
زنده باشین، چاره ای نبود، زندگی همیشه سرشار از این غم ها و شادیاس، یعنی باید باشه دیگه، ممنون از شما خانم فوفانو.
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/١١
٠
٠
نگفتم بده که! خیلی هم خوبه ک ب هردو با هم توجه کردین :)
گیشنیزوفرنی
گیشنیزوفرنی
٩٥/٠١/١١
١
٠
منم این برداشتو نداشتم ؛) در تایید حرف شما بود یه جورایی :)
گیشنیزوفرنی
گیشنیزوفرنی
٩٥/٠١/١١
١
٠
چغک : مو که سبیل دروم هموجوووررررررررر
گیشنیزوفرنی
گیشنیزوفرنی
٩٥/٠١/١١
١
٠
اشتباه آمد جواب امانی جان بود :)
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٥/٠١/١١
٠
٠
عجب شباهتی! :))))) از خوندنش لذت بردم. منم به شخصه به این حرف رسیدم که عید مال کسایی که حالشون خوبه...دلشون خوش ه... :))
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١١
٠
٠
ممنون خانم عظیم زاده؛ دقیقا همینطوره و منم در آخر به همین نتیجه رسیدم :)
Atefe_K
Atefe_K
٩٥/٠١/١١
٠
٠
سلام.چرا اخرش غمگین بود:(((((اصن روزه زنه باس از مامانا مینوشتین ن از باباها خخخ...خدا پدرتونو رحمت کند:)ممنون از مطلبتون قشنگ بود:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١١
٠
٠
سلام؛ مجبور بودم بانو، ببخشید دیگه به بزرگواری خودتون :) خدا رفتگان شما رو هم رحمت کنه! مرسی از شما که خوندین :)
Atefe_K
Atefe_K
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
نبابا متنه ب این خوبی..برای خنده گفتم!ممنون بازهم:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
مرسی که همراهی کردین عاطفه خانم : )
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/١١
٠
٠
خدا رحمتشون کنه. متن زیبایی بود.
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١١
١
٠
خدا رحمت کنه همۀ رفتگان رو! فدات بشم مهراد! لطف داری مثل همیشه.
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠١/١١
٠
٠
آره یک سین داره سال به سال پررنگ تر میشه از سبزی حضورش میزنه به سیاهی، اونم سردی روابطه. دیدی سین ها زیادن، اما حضورها کم و کم و کمرنگتر.امسال عید ساکت و سرد بود
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠١/١١
٠
٠
آره یک سین داره سال به سال پررنگ تر میشه از سبزی حضورش میزنه به سیاهی، اونم سردی روابطه. دیدی سین ها زیادن، اما حضورها کم و کم و کمرنگتر.امسال عید ساکت و سرد بود
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١١
٠
٠
فوق العاده بود کامنتتون، عاقبتمون ختم به خیر بشه انشالا!
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/١١
٠
٠
زيبا و غمدار... :(( روحشون غرق شادي...
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١١
٠
٠
زیبا نگریستید بانو! مرسی و روح رفتگانتون شاد ان شاءالله!
Vania
Vania
٩٥/٠١/١١
٠
٠
چقدر خووووب بود:)خصوصا با اون تیکه های لهجه اصفهونی:) تو روزای عید جالی خالی اونایی که نیستن بدجوری بیشتر از همیشه معلوم میشه.خدا همه رفتگان رو رحمت کنه و روحشون شاد:) ممنون بابت داستان زیباتون و خداقوت:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١١
٠
٠
متشکر بانو؛ سال نوتون مبارک! منم ممنونم بابت اینکه خیلی به بنده لطف و محبت دارین؛ مرحمتتون کم نشه و سال با برکتی در انتظارتون باشه!
Elham_n
Elham_n
٩٥/٠١/١١
٠
٠
مثل همیشه عااااااااااالی بود جناب میرزا با اینکه احساس کردم سبکشا انگار تغییر دادید بازم عاالی بود مثل همیشه :) موفق باشید با آرزوی بهترینا تو سال جدید
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١١
٠
٠
مثل همیشه لطف داشتین همشهری؛ من هم آرزوی سالی با برکتی رو برای شما دارم! :)
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠١/١١
٠
٠
خیلی خوب بود .حس قشنگی داشت.خدا رحمت کنه همه ی پدر و مادرهای رفته به خصوص پدر گرامی شما رو.ولی روی نیمکت و بین ذخیره ها نباشند،حتما جزو تماشاگران هستند و از حال و روز خانوادشون با خبرند.ان شاالله شما هم سالی خوب و پر از آرامش داشته باشید.
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١١
٠
٠
خوب خوندین مهربانو خانم؛ خدا رفتگان شما رو هم رحمت کنه! زنده باشین شما و خدا عاقبتتون رو ختم به خیر کنه! :)
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠١/١١
٠
٠
ممنون و همچنین. بهترین دعا و بهترین هدیه، ممنون
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/١١
٠
٠
زنده باشین و سلامت! مرسی :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨