نسل فردا و دو راهی بزرگ
یادداشت

نسل فردا و دو راهی بزرگ

نویسنده : سایت جیم

زهرا علی اکبری

حکایت دیروز و امروز نیست مواجه شدن با این سوال؛ «اما تو چی؟»

 سالیانی قبل از آن‌که منوچهر احترامی این شعر را بسراید جامعه با این سوال روبرو بود . مگر نه این‌که ادبیات تبلوری از جامعه است؟ این سوال همه انتخاب‌های‌مان را تحت تاثیر قرار داده است. پسری که حمام نمی‌رود، هم تنبل خوانده می‌شود و هم فاقد ارزش برای دوستی اجتماع اطرافش؛ داستان اما موی بلند و ناخن دراز و روی سیاه نیست، حکایت، انتخاب روشی متفاوت از جامعه‌ای است که فرمان‌های جمعی صادر می‌کند و عدم تبعیت از این فرمان‌ها، مجازاتش پس زده شدن از سوی اجتماع است و قرار گرفتن در برابر این سوال؛ «اما تو چی؟» 

 این گونه است که همه یک شکل لباس می‌پوشیم، به مدرسه می‌رویم، بیست می‌خواهیم، شاگرد اولی را طلب می‌کنیم، در فرمانی جمعی پس از مدرسه راهی دانشگاه می‌شویم، مدرک می‌گیریم ، ازدواج می‌کنیم، بچه‌دار می‌شویم، کار می‌کنیم و بازنشست می‌شویم تا ثابت کنیم تابع فرمان جمعیم. تبعیت نکردن از هر فرمان می‌تواند هر کدام‌مان را در برابر این سوال مهم قرار دهد، ما ازدواج کردیم، اما تو چی؟ دانشگاه رفتیم، اما تو چی؟ مدرک گرفتیم اما تو چی؟ کار می‌کنیم اما تو چی؟

حیرت انگیز این‌جاست که تغییر معیارها هویت‌مان را تحت تاثیر قرار می‌دهد، چون جای پای «پول» در مناسبات‌مان باز شده است. پول می‌شود همه آنچه در این همرنگی گم کرده‌ایم. آن وقت است که برای در رفتن از زیر بار سوال سنگین «ما پولدار شدیم اما تو چی؟» دست از علائق‌مان می‌کشیم و استعداد را زیر پا می‌گذاریم تا پولدار شویم و همرنگ جامعه‌ای که پول طلب می‌کند و خانه و خودرو و ...

مسئولیت‌مان نیز چیزی نیست، جز هدایت فرزندان در این مسیر جمعی؛ ادبیات مثال‌های دیگری هم دارد، خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو! چون تاوان رسوایی همان است که جامعه بر سر حسنی آورد، کمتر کسی تاب پرداخت هزینه‌اش را دارد. این گونه است که همرنگ می‌شویم تا سرود جمعی جامعه را بشنویم، «حسنی برو تو کوچه ، بازی بکن با جوجه»، «کاری اگر نداری بریم الاغ سواری». حسنی میای بازی کنیم؟ این‌ها را همان‌ها می‌گویند که تا دیروز کار داشتند و عجله. سوال‌ها هم غالبا مخل حیات مادر زمین است، نمی‌پرسند ما در مصرف آب صرفه جویی می‌کنیم اما تو چی؟ ما مراقب طبیعت هستیم اما تو چی؟ فرمان‌هایش محدود است به حیات پول و مرگ زمین!

 هنوز که همرنگیم. معیارهای‌مان همان‌هاست که فرمان‌های نانوشته می‌گویند، شاید آینده «رسوایی» را برای متفاوت شدن در خود داشته باشد، شاید هم فرمان‌های جمعی، دیگر باشند. نسل فردا اما در برابر یک دو راهی بزرگ قرار دارد:

«خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو» یا «خواهی نشوی همرنگ رسوای جماعت شو». انگار آموزه رسوایی برای اطاعت نکردن از فرمان‌های جمعی در ذهن کسی نیست فعلا؛ تا فرمان‌های جمعی بعدی چه باشد؟ 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
رضا گروسی
رضا گروسی
٩٥/٠١/١١
٠
٠
از خانوم این فهم ستودنیه کاش همسر آیندم همچین منشی داشته باشه!!!!
رضا گروسی
رضا گروسی
٩٥/٠١/١١
٠
٠
من زن می خوام بچه ها !!!!!!!!!!!!!!!!!!1
^_^
^_^
٩٥/٠١/١١
٠
٠
خب یکجاهایی از نوشتتون بیشتر بیانکر عقاید شخصیتون بودن که شاید همه قبولشون نداشته باشن...خود من به شخصه...و به نظرم نگاهتونم یکم بدبینانه بود...تبعیت از جمع گاهی میتونه چیز خوبی باشه و رواج دهنده ی چیزهای خوبی که مورد قبول همه هست اما خب شاید تبعیت بی چون وچرا و فکر نکردن راجب مسائلی که شاید درست هم نباشن اما در اجتماع رواج ندارند تبعات بدیه که میتونه داشته باشه... اما با اینکه بدبینانه بود کمی اما متنه آموزنده و قابله توجهی بود:)))
زهرا-الف
زهرا-الف
٩٥/٠١/١١
٠
٠
بازتاب دهنده ی عقاید شخصی شماست متنتون و جامعیت نداره
محمد
محمد
٩٥/٠١/١١
٠
٠
این یاداشت به موضوع قشنگی پرداخته بود و از مطالب آشنا برای گرفتن یک نتیجه زیبا و به دور از شعار و نصیحت بهره جسته بود،دوست دارمش.
رضا گروسی
رضا گروسی
٩٥/٠١/١١
٠
٠
ببخشید من حالم خوب نبود خواهش میکنم دو تا کامنت اول رو پاک کنید.ممنون
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠