انتخاب تابو / داستان کوتاه
داستان کوتاه

انتخاب تابو / داستان کوتاه

نویسنده : y_seyedhamzeh

میراکبرسیدحمزه

لحظه‌ها به سرعت سپری می‌شد و مرا به چالش می‌کشید و حتی تنهایی مرا به یغما می‌برد، کتاب‌های اتاق کوچک خانه استیجاره‌ای من تنها شاهد این مبازره بود. من تمام سرمایه زندگی‌ام را برای این اتفاق قمار کرده بودم واکنون جواب داده بود ولی دلم با من همراه نبود.

هجرت، تغییر، دنیای جدید، غرب وحشی با بورسیه دکترا یک طرف ماجرا بود و امروز آخرین فرصت جوابیه من بود، وقتی که در این رویای شیرین غرق می‌شدم دیگر کسی نمی‌توانست مرا از این غرق شدن نجات بدهد، من دیگر شنا کردن را یاد گرفته بودم ولی یک زن چالش زندگی من در این لحظه بود. زنی متاهل که با او بزرگ شده بودم، خاطره‌ای از دوران کودکی با او نداشتم ولی هر چه قدر بزرگ‌تر می‌شدم و دنیا جدید را می‌شناختم و در عمق وجود خود به تفکر می‌پرداختم این زن برای من همه کس می‌شد و او امروز بت من بود. او همیشه منتظر قدم آخر من بود، قدمی که تا به امروز طی نشده بود ولی امروز باید در این لحظه تصمیمی بدون هیچ گونه مشورت در سکوت گرفته می‌شد. دیگر منطق جواب نمی‌داد و من هم انسان بی‌منطقی نبودم، این پارادوکس مرا از جایم بلند کرد. لباس‌هایم را پوشیدم، از خانه خارج شدم، به کدامین سو...

گام‌هایم تندتر تندتر می‌شد تا این‌که خود را جلوی خانه این زن دیدم، تصمیمی نگرفته و احتمال رویایی با هرکس از این خانواده ولی زنگ در زده شد، هیچ استرسی نداشتم، بی‌آن که کسی از من بپرسد کیستی در خانه باز شد، او منتظر من بود، حتی در آخرین لحظه از من قطع امید نکرده بود و من امروز قدم آخر را برداشتم. بعد از سلام، احوال پرسی در گوشه نشستم، هل شده بود ولی من دریای آرامش بودم. به او گفتم چایی برایم بریزد تا شاید کمی آرام شود. او خود در کنار من نشست و من در چشمان سبزش نگاهی انداختم. تنم بر خود لرزید، من دوست داشتم در چشمانش زل بزنم، حقیقت را بگویم و قلب او را تسخیر کنم. با نفس عمیقی دوبار به او نگریستم. آغاز کلامم  با دوست داشتن بود، به او گفتم می‌دانم که این دوست داشتن دو طرفه است، او در تایید سخنانم سرش را تکان داد و من ضربان تند قلبش را احساس می‌کردم، او برای هر کاری آماده بود و من حقیقت را با گفتن این کلمه که نمی‌توانم هدفم را فدای دوست داشتن تو بکنم بر روی او تف کردم. لحظه‌ای قلبش ایستاد، شاید شوکه شده بود، چشمان سبزش پر از لولوها مروارید شد، من حتی اجازه گریه کردن به او ندادم، با دستمالی اشک‌هایش را پاک کردم و من باید بروم و از خانه به بیرون زدم. او حتی برای بدرقه من هم نیامد ولی سوال بزرگ این بود، این همه مصمم بودن وحرف قاطع زدن در آن لحظه پرمخاطره از کجا نشات می‌گرفت.

آن روزها گذشت. من عازم غرب شدم. ایام به کام بود من در گذر سال‌ها بزرگ بزرگ‌تر می‌شدم. در پول و قدرت و علم و لذت غرق شده بودم. ایام غرق شدن دوباره به سراغ من آمده بود. بی‌هدف و فراموش شده و من به قله رسیده بودم. دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم وتحصیلاتم روبه اتمام بود. با اصرار خانواده تصمیم گرفتم برگردم، تا شاید آرامش نداشته در غرب را در وطن جویا شوم ولی ای کاش برنمی‌گشتم. در لحظه ورودم احساس کردم همه چیز دگرگون شده ولی هرچه از ماندن در وطن می‌گذشت بر من ثابت می‌شد که این من بودم که تغییر کرده بودم.

ایام خوبی برای من و پدر مادرم بود تا این‌که نا خودآگاه آنچه که باید می‌شد شد،. خبرطلاق این زن بعد خروج من از وطن مرا مشوش کرد و حتی مشوش‌تر از قبل به طوری که خانواده‌ام موافقت کردند که به غرب برگردم و من بلافاصله ملازمات سفر را آماده کردم ولی چند روزی باید طول می‌کشید. به بهانه استراحت دو روز خود را درخانه حبس کردم، بعد از ظهر روز دوم بود که من و مادرم در خانه درد و دل می‌کردیم تا زنگ در زده شد. مادرم رفت در را باز کرد و من هر چه صدایش کردم جوابی نداد. لحظه‌ای نگرانش شدم، به طرف در رفتم، روی کاناپه زنی چادری نشسته بود. به او سلام دادم و پرسیدم مادر مرا ندیده‌اید وقتی با او چشم در چشم شدیم، سرم گیج رفت، مادرم همه چیز را می‌دانست و این همه سال به روی خود نمی‌آورد، من به جای این‌که هل کنم، کنترلم را از دست دادم، زمین خوردم، او کمکم کرد، مرا در کنجی نشاند، من دانسته سکوت کردم تا شنیدنی‌ها رابشنوم، با صدای گرمش گفت آمده‌ام تا آرامش را در وجودت احیا کنم،  از مدت‌ها قبل با همسرم مشکل داشتم، دیگر تحملش برایم سخت بود و تو کاتالیزگر جدایی من شدی.

او ظاهرا از همه چیز من خبر داشت او ادامه داد از مادرت احوالت را می‌پرسیدم، زمانی که اوضاعت نامیزان بود، حتی می‌خواستم به پیشت بیایم ولی شنیدم که برمی‌گردی. من به عشق پشت کرده بودم اما او خود در مقابل من ظهور کرده بود، آیا من مستحق این همه محبت بودم و باز او ادامه داد از خودت بگو، از زندگی‌ات، راضی هستی و از این جور حرف‌ها، سخنان‌مان گل می‌انداخت ومن آرامش ابدی را در وجودم احساس می‌کردم، خندهایم از ته دل بود تا این‌که مادرم سر رسید، بعد از چند لحظه این زن رفت ولی ای کاش نمی‌رفت، ساعت از حرکت می‌ایستادند و من در کنار او همچنان ناخوش احوال بودم ولی دنیا هیچوقت با من سر سازش نداشت، من در زندگی تلاش می‌کردم تقدیرم را خودم رقم بزنم ولی ای کاش‌ها زندگی چیزدیگری به من آموخت.

ای کاش من به دوست داشتن پشت نمی‌کردم، ای کاش من به حرف‌های این زن گوش می‌دادم، ای کاش بین بد و بدتر، بدتر را بر می‌گزیدم تا شاید سرنوشت روی خوبش را به من نشان می‌داد، من می‌دانستم حسرت در غربت مرا یه کام مرگ خواهد کشاند و این تنها امید زندگی من بود که شاید با کم شدن تپش ضربان قلبم، طبیب دل بیمار مرا، به قربت بکشاند. 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
md_ghanbari
md_ghanbari
٩٥/٠١/١٠
٠
٠
سلام کاش کاش کاش این کاش ها در پاراگراف اخر خسته کننده است. پاراگراف اول را گویا در زمانی دیگر نوشته اید. در چند داستان دیگر نیز اینگونه بود. که علت خاصی دارد. اما درحوصله این نظرنیست. عمری باشد. در نظر دیگری ماجرا را ریشه یابی می کنم و راه حل را نیز می گویم. درپاراگراف ا تشبیه فراوان ولی در بقیه متن به این یکنواختی نیست. داستان سقوط و سعود جالبی ندارد. انسان را مجذوب خود نمی کند و بقیه مشکلات که در نظرات قبلی برای سایر داستانها نیز وجود داشت. که بازگو کردنشان تکرار مکررات است و سایر مشکلات که ذکرشان از حوصله بنده حقیر خارج است. نمی دانم شاید من ادم سختگیری هستم. امیدوارم ناراحت نشوید. یا علی
میراکبر
میراکبر
٩٥/٠١/١٠
٠
١
اول از همه تشکر کنم که داستانمو اپلود کردند فکرشو نمی کردم ودر ادامه در مورد داستان بگم من در داخل داستان یه داستان دیگه رو روایت میکنم و موضوع داستان من بیشتر داستان دومه که من تا بهحال تو داستانهابی که اپلود شده این طور نوشتن ندیدم و ای کاش ها نشان از حسرت داره نشان از عمر خوش بی عشق داره که تلف شده ودوباره بر نمیگرده وجالب اینکه این عشق یه تابو است و از لحاظ اخلاقی درست نیست در مورد تشبیه کمتر داسنان کوتاهی دیدم شاید هم ندیدم تو اینجا اصلا از تشبیه استفاده کرده و این برای من مزیته و تشبیه بر حسب متن و توانایی نویسنده بستگی داره و مهمتر از همه تو داستان های کوتاه اخر داستان مهمه که من به بهترین نحو نوشتم یعنی دوسر باخته ودر مورد موضوع که بحث روزه این روزا همه می خوان برن غرب ولی نمیدونم برای چه میرن فرار میکنن یا هدف دارن و حالا اینو بیای با یه داستان دیگه مرتبط کنی کار سختیه و من این داستامو به چند نویسنده دیگه دادم خوندن که همه گفتن عالیه و مشتاق بودن اخراستان بدونن ولی باز ممنون از انتقاد تون
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠١/١١
١
٠
آقای میر اکبر ، شما که داستان رو به چند نفر نویسنده دیگه نشون دادین ، و همه گفتن عالیه و مشتاق بودن ، پس دیگه نیازی نیست ما نقدش کنیم :) ! دوم اینکه به قول آقای روشناوند ، نقد ذکر ایراد یک داستان هست پس دلیل نمی شه نویسنده بیاد عیب داستانش رو توجیه کنه . موفق باشید .
y_seyedhamzeh
y_seyedhamzeh
٩٥/٠١/١٠
٠
١
من یه بار دیگه تاکید میکنم موضوع داستان من اونی نیست که می خونید بلکه با تموم شدن داستان وکمی فکر کردن داستان یه پسری آعاز میشه که تنها چیز مهم خودشو و اهدافش و.... که حتی عشق تابو شو هم قربانی میکنه و داستان این پسر حال احوال خیلی از جوان های امروزه ویک درد وخواهشن سطحی نگاه نکنید
na_amini
na_amini
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
نویسنده عزیز داستان شما خودش باید گویا باشه
y_seyedhamzeh
y_seyedhamzeh
٩٥/٠١/١٠
١
١
در ضمن دوست دارم نظر دوستانی که داستان می خونن بدونم و خیلی خوشحال می شم که این انتقاد ها حتی تند باشه متشکرم
y_seyedhamzeh
y_seyedhamzeh
٩٥/٠١/١٠
٠
١
ومهمتر از همه معمولا تو داستان ها جزییات مهم هستن ومنو درک کنید که من نمی تونستم تو جزییات زیاد وارد یشم سپاس
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠١/١١
٠
٠
نظر من نظر آقای بهمنی ست
میر اکبر:جوابیه اقای بهمنی
میر اکبر:جوابیه اقای بهمنی
٩٥/٠١/١١
٠
٠
اقای بهمنی اولا اونایی که اقای قنبری نوشتن نقد نیست نظر شخصی شونه تعریف نقد یه چیز دیگه است دوما اقای قنبری رو هر داستان میره یه نظر می نویسه اونم منفی فقط و متاسفانه نقد مثبت هم داریم و بعد من این داستانو به چند نفر نشون دادم خوششون اومد البته جاهای منفی شو هم گفتن که من چون فرستاده بودم نشدذعوضش کنم و در کل نظر شون مثبته ودر کل من بسیار مشتاقم نقد بشنوم نه نظر شخصی بازم تکرار میکنم نقد ما سه نوع نقد داریم نقد لغوی که مربوط بهزبان و اصول و قواعد نقد فنی که مربوط به ارایه ادبی و زیبایی ها ادبی نقد اخلاقی که به برسی اخلاقی متن می پردارزه حالا هر کی در این موارد نقد داره خوشحال میشم اخع کاش کاش ها خسته کننده است شد نقد
میراکبر
میراکبر
٩٥/٠١/١١
٠
٠
اینو از لحاظ فنی میگم داستان من تا به امروز یکی از بهترین داستانهای مسابقه است چون بقیه داستان ها یا از ارایه استفاده نکردن اگه هم استفاده کردن کم بوده و ضعیفه و موضوع داستان یه موضوع اجتماعی و وطنی و داغ که کمتر نویسنده ای در موردش نوشته ودر عینحال که قدیمی و طراوتشو همچنان حفظ کرده وریشه در سنت جا معه داره یه بحث چالشه و خلا صه هر چی بگم کمه خلا ضع دوستان کم مهری می کنن و نقد نمی کنن
md_ghanbari
md_ghanbari
٩٥/٠١/١١
٠
٠
ببخشید دوست عزیز اگر ناراحت شدید. به هر حال بنده نیتم خیر است. ببخشید که من در نقدم ببخشید نظرم از داستان شما تعریف نکردم. راستی خیلی خوشحالم که نظرات بنده حقیر را دنبال می کنید. فقط همین
بهاره بهاری
بهاره بهاری
٩٥/٠١/١١
٠
٠
آقای نادری به نظر من هم این داستان باید اول بشه ، بیاین جایزه رو تقدیم کنید .
na_amini
na_amini
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
داستان خانم ارشد ریاحی رو هم بخونید بزرگوار
میر اکبر
میر اکبر
٩٥/٠١/١١
٠
٠
نقد با نظر شخصی فرق میکنه من مشتاق نقذ هستمو به نظر شخصی احترام می گزارم تمام
میر اکبر:جوابیه خانم بهاری
میر اکبر:جوابیه خانم بهاری
٩٥/٠١/١١
٠
٠
تشکر میکنم خانم بهاری ولی جایزه واسم مهم نیست مهم اینه که اونی که داستانش خوبه به جایگاه خودش برسه چقدر جبهه میگیرین به ضرر من ولی داستان من گویای همه چیزه
میر اکبر
میر اکبر
٩٥/٠١/١١
٠
١
ای کاش داستان ها رو اپلود نمی کردن چون احساس میکنم بعضی از دوستان که از قبل تو سایت بودن واسه اعضا یی که تازه وارد ان جبهه گیری منفی میکنن و دوست دارن جبهه گیری مثبت نسبت به اعضای قدیمی داشته باشن امیدوارم تو داوری ها اینا لحاظ نشه
بهاره بهاری
بهاره بهاری
٩٥/٠١/١٣
٠
٠
فکر کنم این" ای کاش" تکه کلام خودتونه ، دوماً منم تازه وارد هستم ، بعد فکر نکنم چیز مهمی باشه که به خاطش جبهه بگیریم ، داستان های دیگه ای هم اومده مثل داستان گربه اقای میرزا ، اون رو هم لطف کنید بخونید و نقدش کنیم ممنونم :)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦