شهر و جنگ / داستان کوتاه
داستان کوتاه

شهر و جنگ / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

سارا نظافت

دختر جوانی با دوربین بزرگی در بغلش به خواب رفته، ناگهان صدای انفجار می‌آید، از خواب می‌پرد وهراسان با دوربین از شیشه‌های رنگی پنجره بیرون را نگاه می‌کند و می‌گوید: دور بود.

برمی‌گردد از میان وسایل درهم خانه می‌گذرد، اسلحه را از گوشه دیوار برمی‌دارد.

مادرش می‌گوید: کوثر کجا؟

- کنار بابا

- اونجا جای تو نیست، برو وسایلتو جمع کن

کوثر ناباورانه برمی‌گردد سمت مادرش

- واقعا می‌خواین برین؟ امام گفته شهر باید آزاد بشه

- آزادش میکنن باید بریم شهری که بابات گفت

ناگهان صدای انفجار مهیبی می‌آید

پدرش هراسان وارد خانه شد و گفت: جمع کردین؟ زود باشین خیلی نزدیک شدن.

کوثر می‌خواست بماند و بجنگد ولی نمی‌تواست با پدرش مخالفت کند، چادرش را سرش کرد، قبل از رفتن نگاهی به خانه انداخت، سریع گلدان‌ها را آب داد و دستی به قاب عکس‌های روی تاقچه کشید، نگاهی به پنجره‌های رنگ به رنگ انداخت و دستش را مقابل نورهای رنگی تابیده شده گرفت، از تصور خراب شدن این خانه بغض گلویش را گرفت.

صدای انفجار آمد، قبل از رفتنش چشمش به حوض فیروزه وسط حیاط افتاد

- مامان؟ ماهی قرمزام!

- نمیتونیم ببریمشون

کوثر باز بغض می‌کند.

شهر خراب شده بود، هر گوشه جسد تکه‌تکه‌ای افتاده بود، صدای تیراندازی از تمام شهر می‌آمد، سربازان سیاه پوش دشمن با تانک و اسلحه از پس کلاه کج قرمزشان هر که را می‌دیدند به رگبارش می‌بستند. کودک کشی می‌کردند، موهای زنی بی چادر را در دست پیچانده بودند  وکشان کشان از نجات نوزادش منعش می‌کردند. با تانک در درمانگاه از روی بیماران رد می‌شدند.

صدای انفجار آمد، آن‌ها سریع از شهر خارج شدند.

حصارهای شهر جدید از دور نمایان شد، مرزبانانی اطراف شهر را محاصره کرده بودند. وارد که شدند چشمان‌شان مبهوت ماند.

خانه‌ها بدون حیاط و پنجره بی‌رنگ بود. زن‌های شهر بسیار زیبا و دلفریب بودند. در میدانی سربازها نمایش اجرا می‌کردند و مردم دورشان جمع شده و سرگرم بودند آن‌ها اشخاص بزرگ را مسخره می‌کردند و مردم می‌خندیدند. کوثر با بهت به آنان نگاه می‌کرد. به قوم‌های مختلف شهر توهین می‌کردند و مردم می‌خندیدند، کوثر با بهت و تنفر به این صحنه نگاه می‌کرد. یک سری از سربازها تابلوهایی در شهر نصب می‌کردند که نوشته بود: فرزند کمتر زندگی بهتر. کوثر با خود گفت: چه نسل کشی جالبی.

پدر و مادرش مبهوت مانده بودند. کوثر گفت: واقعا میخواین اینجا بمونین؟

پدرش نگاهی به زن‌های شهر کرد و گفت: جای بدی نیست 

مادرش نگاهی به خانه و ماشین‌ها کرد و گفت: شهر خوبیه

ولی کوثر می‌دانست که نمی‌تواند در این شهر بماند، می‌خواست برود به شهر خودش و بجنگد. در خیابان‌های پر زرق و برق شهر قدم می‌زد که چشمش خورد به همان سربازان در میدان در حال تبلیغ لباسی به عنوان حجاب اسلامی بودند، پوشش‌هایی رنگ به رنگ در زیباترین حالت، بعضی زن‌ها چادرهای‌شان را در می‌آوردند و آن لباس‌ها را می‌پوشیدند. کوثر خندید به این همه سادگی. نزدیک‌تر رفت، سربازان را از نزدیک دید، تعجب کرد، برایش آشنا بودند، لباس‌های‌شان را که دید خشکش زد باور نمی‌کرد.

سربازی سیاه پوش از پس کلاه کج قرمزش کوثر را دید به سمتش آمد.

- سلام خانوم این روسری مد روزه، رنگ بندی مختلف داره، مدل‌های مختلف می‌شه سرش کرد، دست و پا گیری چادر هم نداره، با این حجاب صد چندان زیبا می‌شید و می‌درخشید.

کوثر بغض گلویش را گرفت، عقب عقب رفت، نگاه کرد به سربازانی که تابلو نصب می‌کردند، سربازانی که نمایش اجرا می‌کردند، همه به همان لباس بودند، می‌خواست فرار کند به شهر خودشان، با دشمن بجنگد ولی دشمن این‌جا بود. نمی‌دانست چه کند؟ نمی‌توانست این شهر را تحمل کند، یا باید فرار می‌کرد از این شهر و می‌رفت در شهر خودش می‌جنگید یا می‌ماند مانند مردم دیگر شهر تسلیم دشمن می‌شد.

خسنه بود، روح و جسمش خسته بود از چیز هایی که دیده بود، خسته بود.

زمین پوشیده از برف و یخ بود، کوثر با احتیاط قدم می‌گذاشت که یخ‌های روی دریاچه نشکند. جلوتر تکه‌ای یخ شکسته شد و گوزنی سرش را بیرون آورد، با چشمان درشت و مشکی امیدوارانه نگاه کرد، می‌خواست بیرون بیاید، کوثر گفت: چه چشمان زیبایی. با ذوق به سمتش رفت که دید از عمق آب تمساحی آرام بالا می‌آید، ناگهان غم همه وجودش را فرا گرفت، به چشمان مشکی و غمگین گوزن نگاه کرد، کوثر از شدت غم به سر و صورت خود می‌زد، تمساح به گوزن رسید، گوزن با چشمان ناامید سر را پایین انداخت و مطیعانه با تمساح به عمق آب رفت، کوثر جیغ کشید، زار زد، کسی تکانش می‌داد، چشمانش را باز کرد، مادرش بود.

- خواب دیدی مامان

سرش را زیر پتو برد و آرام گریه کرد.

تصمیمش را گرفت صبح کیفش را بر دوشش انداخت از خانه بی‌رنگ و روی این شهر خارج شد، هر کدام از مردم شهر را که می‌دید چشمان آن گوزن به یادش می‌آمد، دلش می‌سوخت ولی تصمیمش را گرفته بود.

قلمی خرید و دوربین و تعدادی کتاب و به قول مردم این شهر ارتباط با دهکده جهانی در کیفش گذاشت.

و رفت تا بماند و با دشمن این شهر بجنگد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/١٠
١
٠
سلام. ایده ی داستان تون و پرداختش، خیلی خوب بودند. ولی لحن روایت داستان و جمله بندیا به اندازه ی ایده، قوی نبودند! بعضی جاها ایراد دستوری داشتید؛ مثل جمله:« کوثر، بغض گلویش را گرفت!» که صحیحش میشه :« بغض، گلوی کوثر را گرفت» ** یه جاهایی هم زیادی توضیح داده بودید. به خصوص احساسات شخصیتها رو. مثل :«ناگهان صدای انفجار می‌آید، از خواب می‌پرد وهراسان با دوربین از شیشه‌های رنگی پنجره بیرون را نگاه می‌کند و می‌گوید: دور بود.» خود از خواب پریدن و شنیدن صدای انفجار، احساس « هراسانی» و آشفتگی رو القا می کنه. و یا «ه قوم‌های مختلف شهر توهین می‌کردند و مردم می‌خندیدند، کوثر با بهت و تنفر به این صحنه نگاه می‌کرد.» با جمله ای که کوثر توی خط پایین تر، به پدر و مادرش میگه:« واقعا میخواین اینجا بمونین؟» اون احساس «نفرتش» مشخص میشه و نیازی به اشاره مستقیم نیست. ** چون داستانتون، کلا نمادین بود و متعلق به فضایی نامعلوم، خیلی خیلی بهتر میشد اون قسمتی رو که کوثر خواب می بینه رو، در واقعیت رقم میزدید. با آرزوی موفقیت در مسابقه.
md_ghanbari
md_ghanbari
٩٥/٠١/١٠
١
٠
سلام قواعد نگارش را رعایت نکردن که جزو شیرینی عید است بی خیال ولی خوشحالم از اینکه پاراگراف اخر یکم وادار به فکرم کرد اما دوست عزیز اگر قبول کنیم مخاطب ما عام است داستان را با تشبیه های فراتر از داستان کوتاه پیچیده کرده اید. که کار جالبی نیست. ونیز تشبیه باید به نحوی باشد مشبه و اضافات تشبیه سایر چیزها رعایت شود. تا خواننده را گیج نکند.داستان کوتاه ماموریتش انتقال سریع هدف نویسنده به مخاطب ان هم به صورت غیر مستقیم است که در کل متن رعایت نشده است. همچنین نحوه انتقال شخصیت از گذشته به حال بد بوده و در پایان نحوه دیالوگ ها خصوصا جمله کنار بابا را چه شخصی ادا کرده که شک ایجاد می کند ان هم با نوشتن در خطی دیگر که انسان را به یاد فرم نمایشنامه نویسی می اندازد. خواهشی که از همه دوستان دارم قبل از فرستادن اثارشان چند بار با صدای بلند داستانشان را بخوانند که جای ویرگول ها و نقطه ها مشخص شود. بقیه مشکلات نیز از حوصله این متن خارج است. امیدوارم از توصیه های بنده حقیر دلگیر نشوید.
هورام
هورام
٩٥/٠١/١١
٠
٠
سلام داستان جالبی بود ولی ایرادات ریزی داشتند...:)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤