سکه‌‌ی انتخاب
یادداشت

سکه‌‌ی انتخاب

نویسنده : سایت جیم

محمود اشرف زارعی

هر واژه به سکه‌ای می‌ماند که دو رو دارد. و معمولا اینطور است که یک روی آن راهی باز می‌کند به سمتِ روشنایی و روی دیگرش یکراست می‌رود به قعرِ ظلمت. با این وصف زنگ خطری به صدا در می‌آید که وادارمان می‌کند خودمان را به بینشی عمیق مسلح کنیم و عجولانه به هیچ واژه‌ای دل نبندیم. برای مثال همین واژه آشنای انتخاب. که یک جور فعل محسوب می‌شود و در لغتنامه‌ها برابر با برگزیدن است. وقتی پای این واژه به میان می‌آید یعنی گزینه‌هایی_حالا هرچه که می‌خواهند باشند_فرد را احاطه کرده‌اند و او چاره‌ای جز انجامِ فعلِ انتخاب ندارد.

همه می‌دانیم آگاهی و روشنایی، ذهنِ بشر را از بن بست بیرون می‌آورد و به حرکت وامیدارد اما از طرفی هم پس از این‌که فرد را تا حدودی به عمقِ هستی نزدیک کرد او را دچارِ تشویش و حرمانی بی‌پایان می‌کند. به عبارت دیگر دانستن، شروعِ یک عذاب است. عذابی که در نقطه مقابلش یعنی جهل به آسودگی بدل می‌شود. و از آن‌جا که انسان به طور غریزی به سمتِ راحتی و آسودگی میل دارد بنابراین معمولا راهی را انتخاب می‌کند که به عذاب ختم نمی‌شود. و سرانجامش آسودگی خیال در جوارِ جهل است. انتخابِ راهی که به آگاهی پشت می‌کند، در واقع دنبالِ سمتِ تاریک این واژه رفتن است. بشر در زندگی به صورت مدام در معرضِ انتخاب کردن قرار دارد. انتخاب‌هایی که هر کدام فصل تازه‌ای در زندگی او باز می‌کنند. اما گاهی هم لازم است به هر طریقِ ممکن خود را از میان جمعیتِ گزینه‌های موجود بیرون بکشد و از انتخابی که اجبارِ شرایط به او تحمیل می‌کند خودداری کند. تا مگر به این وسیله گزینه‌های دیگری در اطرافِ او رخ بنمایند. روی روشنِ واژه انتخاب در واقع در همراهیِ آن با آگاهی نمایان می‌شود. و این یعنی فرد باید پیش از هر انتخابی در زندگی‌اش، ابتدا آگاهی را با تمامِ عذاب‌هایش برگزیده باشد تا شاید تضمینی باشد برای انتخاب‌های بعدی‌اش.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/١٠
٠
٠
اینجا شما فقط یه چیزی رو بیان کردی و فکر نکنم بیان صرف یه موضوع رو بشه یادداشت نام گذاری کرد :/
پربازدیدتریـــن ها
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
حال عجیبی داشتم

اولین قرار عاشقی

٩٦/٠٥/٣١
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
صدای نفس هایمان را می شنیدیم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت دوم

٩٦/٠٥/٣١
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

توحش ناشی از بی‌ پولی

٩٦/٠٥/٢٩
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
کوچه تان خالی از آن ها مباد!

معصوم نیوز

٩٦/٠٥/٢٨
همین برایم کافیست

نشانه عاشقی

٩٦/٠٥/٢٨
چند خطی برای خاتونم...

تفاوت شخصيت

٩٦/٠٥/٣٠
کجای دنیا را قرار است بگیریم؟

قدرتی به نام عرف

٩٦/٠٥/٣٠
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
شعری سروده خودم

غیرت

٩٦/٠٥/٢٩
شعری سروده خودم

پلک بزن

٩٦/٠٥/٢٨
چند خطی برای امام مهربانی ها

تو هدیه امام خوبم هستی!

٩٦/٠٥/٢٥
همین امروز دست بکار شو

فردا تا ابد دیر است

٩٦/٠٥/٢٩
نمی‌دانم مرا چه شده است؟

آگه بخوان...

٩٦/٠٥/٢٥
در پی خودکشی خواننده راک

رستگاری چستر

٩٦/٠٥/٣٠
تبلیغات