خودم نبودم / داستان کوتاه
داستان کوتاه

خودم نبودم / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

امیرمحمد چراغی

سلام من یک زن سی ساله هستم که از گردن به پایین فلج‌ام. من در خانه پدر و مادرم زندگی می‌کنم و مادرم از من پرستاری می‌کند. من فلج مادرزاد نیستم، در اثر یک حادثه این اتفاق برایم افتاد، حادثه‌ای ۱۰ سال پیش رخ داد و من را به این روز انداخت. ده سال پیش زمانی که من یک دختر بیست ساله بودم.

من یک دختر محجبه بودم و اغلب وقت‌ها از چادر استفاده می‌کردم و اگر هم که چادر نمی‌پوشیدم از لباس‌های مناسب استفاده می‌کردم. من یک مشکل بزرگ داشتم، من عشق شهرت داشتم، عاشق این بودم که مردم من را ببینند و همه از من تعریف کنند. چند وقت بود حرف‌های دوستانم بدجوری ذهن من را درگیر کرده بود. حرف‌هایی که از آن‌ها می‌شنیدم، چیزهایی که می‌دیدم، باعث شد که یک روز یک تصمیم مهم بگیرم.

یک روز مثل تمام روزهای دیگر از خواب پاشدم. دستم و صورتم را شستم و صبحانه‌ام را خوردم. هنگام آماده شدن برای رفتن به سر کار، یک تصمیم گرفتم. تصمیم گرفتم با بقیه روزهایم فرق کنم. چادر را کنار گذاشتم. خواستم کسی باشم که دوست‌هایم به من توصیه می‌کردند. با خودم گفتم یک روز این کار را انجام می‌دهم، اگر خوب بود روزهای بعدی هم همان کار را می‌کنم. خودنماترین لباس‌هایم را پوشیدم. هنگام خارج شدن از خانه و کفش پوشیدن، از کفش‌های پاشنه بلندی استفاده کردم که زیاد بلد نبود با آن‌ها راه بروم. از خانه بیرون رفتم. خیلی زود ماشین گیرم آمد.

یک خیابان جلوتر از محل کارم مخصوصا از ماشین پیاده شدم تا رفتار مردم نسبت به خودم را ببینم. کمی راه رفتم. خیلی زود متوجه نگاه‌های اطرافم شدم. همه یک جور دیگر به من نگاه می‌کردند. اولش یک احساس خوبی بهم دست، احساس جلب توجه کردن. همان طور به راه رفتن ادامه دادم. کم‌کم نظرم تغییر کرد. من که تا آن روز آن طور لباس نپوشیده بودم و بیشتر وقت‌ها از چادر استفاده می‌کردم، آن نگاه‌ها داشت برایم گران تمام می‌شد. دقت که کردم آن نگاه‌ها، نگاه‌هایی نبود که من انتظار داشتم. احساس خفگی می‌کردم و سنگینی آن همه نگاه داشت عذابم می‌داد. به یک گوشه که رسیدم، هنذفری‌ام را در آوردم و به گوشم زدم. آهنگی گذاشتم و صدایش را تا آخر زیاد کردم و سرم را پایین انداختم و شروع به راه رفتن کردم؛ سریع‌تر از قبل. می‌خواستم حواس خودم را پرت کنم و از فکر کردم به آن نگاه‌ها فرار کنم. به یک خیابان رسیدم. من معمولا سریع از خیابان رد می‌شوم. این بار سریع‌تر از قبل شروع به رد شدن از خیابان کردم. همان موقع زنی جلوتر از من در حال رد شدن از خیابان بود. من اول متوجه آن زن نشدم. به نیم متری او که رسیدم به خاطر پوشیدن آن کفش‌ها پایم غلتید محکم با آن زن برخود کردم و به زمین افتادم. وقتی سرم را بالا آوردم که ببینم چه اتفاقی برای او افتاده است، ناگهان ماشینی را دیدم که با سرعت با من تصادف کرد.

بعد از چند روز که چشمانم باز شد، دیدم توی بیمارستان روی یک تخت خوابیدم و مادرم بالای سرم است. او همه چیز را که بعد از آن تصادف اتفاق افتاده بود برایم تعریف کرد. او گفت که من جان آن زن را نجات دادم، چرا که اگر من نبودم معلوم نبود چه بلایی به سر او می‌آمد. بعد گفت که نخاع من توی آن تصادف آسیب دیده، از گردن به پایین فلج شدم. با شنیدن این جمله انگار دنیا روی سرم خراب شد، واقعا نمی‌دانستم که بعد از آن چطور باید زندگی کنم. آن زنی که من آن روز جانش را نجات دادم برای ملاقات من آمده بود. بسیار از من تشکر کرد و گفت که تا آخر عمر مدیون من است. از من پرسید که چرا جان او را نجات دادم، من که اصلا او را نمی شناختم؟ من که در آن حادثه دست‌ها و پاهایم را از دست داده بودم، داستان را به نفع خودم تغییر دادم. گفتم من فرد انسان دوستی هستم و هر کاری برای نجات هم نوع خودم انجام می‌دهم، و آن روز وقتی که دیدم جان شما در خطر است دویدم و شما را هل دادم تا با ماشین تصادف نکنید. بعد از آن چند روزنامه و حتی تلوزیون هم برای مصاحبه کردن با من به ملاقاتم آمدند. من یک جورایی معروف شده بودم.

از آن روز تا حالا ده سال می‌گذرد و من از آن زمان تاکنون روی تخت خوابیدم و نمی‌توانم از جایم بلند شوم. من آن روز چند تا انتخاب کردم. انتخاب کردم پوششم را عوض کنم، انتخاب کردن آن کفش‌های لعنتی را بپوشم، انتخاب کردم تا جلب توجه کنم و از همه همه مهم‌تر انتخاب کردم که خودم نباشم. شاید اگه آن روز هر کدام از آن انتخاب‌ها را نکرده بودم الآن حال و روز من این نبود، شاید! شاید در جریان آن حادثه من به چهره معروفی تبدیل شدم و عاشق معروف شدن هم بودم ولی هرگز حاضر نبودم به این قیمت این اتفاق رخ بدهد. من جان یک انسان را نجات دادم ولی اگر به آن روز برگردم هرگز، هرگز آن انتخاب‌ها را نمی‌کنم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
md_ghanbari
md_ghanbari
٩٥/٠١/١٠
١
٠
سلام دوست عزیز متاسفانه مشکل بزرگ داستانت در کلمه اول است. به گفته اساتید در داستان مخصوصا داستان کوتاه باید از ارتباط مستقیم با خواننده بپرهیزیم و خواننده را در ناخوداگاه خود شیفته داستان کرده و خواننده را به تفکر واداریم مانند داستان بیگانه از کامو خط اول ان داستان را با داستان خودت مقایسه کن و ببین چه علامت سوال بزرگی در ذهنت ایجاد می شود. یا اگر قرار به ارتباط مستقیم با خواننده است باید هدف خاصی داشته باشی مانند داستان شب های روشن داستایوفسکی پاراگراف اول ار نظر اهل فن ارتباط مستقیم زیاد توصیه نمی شود زیرا باید دارای یک پشتوانه غنی از تفکر باشد. از صنایع ادبی نیز می توان استفاده نمود . دوستان دقت کنند صنایع ادبی فقط در تشبیه خلاصه نمی شود. کنایه و ... به هر حال خسته نباشید . خواستم کمی دوستان را از تجربیات بنده حقیر اگاه کنم. ببخشید. زکات علم در نشر ان است.
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/١٠
١
٠
کلید اسرار، این قسمت: خودم نبودم :/ "سلام من یک زن سی ساله هستم که از گردن به پایین فلج‌ام. من در خانه پدر و مادرم زندگی می‌کنم و مادرم از من پرستاری می‌کند. من فلج مادرزاد نیستم، در اثر یک حادثه این اتفاق برایم افتاد، حادثه‌ای ۱۰ سال پیش رخ داد و من را به این روز انداخت. ده سال پیش زمانی که من یک دختر بیست ساله بودم." دقیقن چه کارکردی از این جمله گرفته شده؟ چه اتفاقی می افتاد اگر این پاراگراف حذف می شد؟ و ... با نظر آقای قنبری مخالفم که گفتن : "در داستان مخصوصا داستان کوتاه باید از ارتباط مستقیم با خواننده بپرهیزیم" شیوه ای هست به اسم فراداستان که نویسنده دائم با مخاطب در ارتباطه و اصرار به این داره که چیزی رو که می نویسه داستانه و واقعی نیست... اما ما اینجا با داستان مواجه نیستیم که بخوایم اسمش و فراداستان بذاریم. سبک، شیوه ی نگارش و همه عناصر دیگه به ما مبگن که چیزی که جلومونه یه انشاست نه داستان... به هرحال موفق باشید♥
md_ghanbari
md_ghanbari
٩٥/٠١/١١
٠
٠
سلام دوست عزیز در مورد ارتباط مستقیم با خواننده اگر نطرم با دقت و تا اخر خوانده باشید گفته ام برای ارتباط مستقیم داستان باید دارای پشتوانه غنی باشد که مخاطب را کسل نکند یا به قول دوستات شبیه به انشا شود. که امریست خطیر ان هم در داستان کوتاه به این علت زیاد توصیه نمی شود. خیلی ممنونم که نظر این حقیر را برسی کردید.
na_amini
na_amini
٩٥/٠١/١١
٠
٠
من متاسفم من متاسفم من متاسسسسسفم ،با کمال احترام به نویسنده ،از سایت جیم پاک شاکی ام ،این الان داستان برگزیده است ،ببخشید رو چه حسابی ؟؟ داستان نوآوری ندارد ،آشنایی زدایی در داستان انجام نمی شود یک نوشته ی سر دستی ،حس راوی هم خوب منتقل نمی شود ،راوی گفته است یک جورایی معروف شده است ،امیدوارم نظرم حذف نشود.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨