زندگی روی یک نقطه متمرکز / داستان کوتاه
داستان کوتاه

زندگی روی یک نقطه متمرکز / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

طیبه غلامی

آه از روزهایی که بی‌اعتبار چک جوانیم را می‌کشیدم، روزهایی که دیگر قابل پاس نبود و من بیهوده در چهاردیواری احساس خود تنها، متکی به صرف علاقه‌ام روزهای عمرم را یکی پس از دیگری در منجلاب ناامیدی به صبح نیمه روشن می‌رساندم. روزهای نسبتاً خاکستری یا حتی سیاه که سفیدی روحم را به منجلابی می‌کشید که تصورش را نمی‌کردم. من که گناهی نداشتم. چرا؟! 

پدر و مادر سخت با ازدواج من با پسری که فقط دو ماه بود که او را می‌شناختم مخالف بودند. پدرم دیگر مرا دخترش نمی‌دانست و مادرم از ناچاری رو به التماس به ایمان – پسر مورد علاقه‌ام- آورده بود. او از ایمان خواسته بود که دست از سر من بردارد و اگر مرا دوست دارد باید از من بگذرد. از نظر مادرم ایمان مرد مناسبی برای خوشبخت کردن من نبود و به او تأکید کرده بود که هیچ‌گاه با این مسئله موافقت نخواهد کرد. پدر و مادرم در کمال ناباوری شاهد عقدمان شدند و بنابر اجبار، قند بدبختی بر سر بی‌تاج و گل تنها دخترشان می‌ساییدند. اشک در چشمان مادرم لانه کرده بود، انگار هیچ‌گاه مأوای دیگری نداشته. بالآخره ایمان موفق شد وارد خانواده‌ی ما شود. چون صاحب شغل و مال و مکنتی هم نبود برای چرخاندن زندگی به مغازه پدرم می‌رفت. پدرم حجره‌ای کوچک داشت و سال‌ها بود که شغل پدرش یعنی پارچه‌فروشی را ادامه می‌داد و زندگی‌مان را می‌چرخاند. اوایل همه چیز خیلی خوب بود و ایمان از کار کردن در کنار پدرم راضی بود تا این‌که بعد از مدتی همش بهانه می‌گرفت و می‌گفت: «نمی‌خوام شاگرد پدرت باشم، باید بابات دیگه مغازه نیاد دیگه نیازی به اون ندارم منم مثل پسرش باید باشم. اگر من رو قبول داره مغازه رو به نامم کنه تا با انگیزه بیشتری کار کنم.» با وجود مخالفت‌های من و مادرم، پدرم مغازه رو به نام ایمان کرد و با لبخندی حاکی از تأسف رو به من کرد و گفت: «مگه از اول همین رو نمی‌خواستی؟ اول تو رو دادم، بعد غرورمو، حالا هم مغازه. اگه چیز دیگه‌ای هم خواستین بگین، مال شما. فقط تو خوشحال باش، خوشبخت باش، راضی باش...»

پدرم از آن روز خانه‌نشین شد و مادرم که از ایمان و رفتارش اصلاً خوشش نمی‌آمد از پدرم خواست تا یک خانه مستقل برای‌مان بگیرد. خلاصه من و ایمان دو هفته بعد به آپارتمان نسبتاً کوچکی که بابام برای‌‌مان خریده بود نقل مکان کردیم. جایی که کاش هیچ‌وقت پایم رل در آن نگذاشته بودم. ایمان از صبح تا شب بیرون از خانه بود. می‌گفت سرم شلوغ است و مشغول کارم و اکثر شب‌ها دیر وقت می‌آمد خانه. خیلی احساس تنهایی می‌کردم، دلم برای خانه خودمان تنگ شده بود ولی باید به این وضع عادت می‌کردم. یک روز که تنها خانه بودم با صدای در از جایم پریدم، چون آن موقع روز معمولاً ایمان نمی‌آمد و انتظار آمدن کسی را هم نداشتم. با عجله به سمت در رفتم و در رو باز کردم. خانم جوان و زیبایی پشت در بود. آهسته به من سلام کرد و با لبخندی دوستانه بهم گفت همسایه طبقه پایین است و تازه به این‌جا اسباب‌کشی کرده، گفت تنهاست و خوشحال می‌شود ساعاتی از روز را که شوهرم نیست با هم بگذرانیم. من هم که دوستی نداشتم و از تنها ماندن در خانه خسته شده بودم دعوتش کردم داخل. آن روز خیلی با هم صحبت کردیم و حسابی با هم دوست شدیم. از آن روز به بعد همیشه همدیگر را می‌دیدیم، با هم فیلم تماشا می‌کردیم، خرید می‌رفتیم و خلاصه حسابی همدیگر را از تنهایی درآورده بودیم. مدتی گذشت تا این‌که یک روز که آذر – دوستم- به خانه‌مان آمده بود تا مثل همیشه با هم درد و دل کنیم، ایمان سرزده کلید را توی قفل در انداخت و وارد خانه شد. با تعجب به آذر خیره شده بود و با نگاهی حاکی از تعجب جلوی در خشکش زده بود. نگاهی به آذر اندخت و با صدای بلند گفت: «تو اینجا چیکار می‌کنی؟» آذر از جایش بلند شد و با آرامش کامل به ایمان سلام کرد. من هم که حسابی شوکه شده بودم گفتم: «شما همدیگه رو میشناسین؟!» با تردیدی که توی نگاه ایمان بود متوجه شدم که این‌ها همدیگر را می‌شناسند. بلافاصله از ایمان توضیح خواستم ولی ایمان چیزی برای گفتن نداشت. انگار من حتی حاشیه‌ای از این موضوع هم نبودم.

اصل قضیه عشقی نهفته میان آذر و ایمان بود که از ماه‌ها قبل از آشنایی با من شکل گرفته بود. آذر و ایمان عاشق همدیگر بودند و ایمان شش ماه فرصت گرفته بود تا به خودش یک تکانی بدهد و برود سراغ آذر. آنجا بود که یاد التماس‌های مادرم و غرور شکسته شده‌ی پدرم افتادم. حالا ایمان به زندگی‌اش یک تکونی داده بود ولی زندگی من برای همیشه از تکان خوردن افتاد. آنجا بود که فهمیدم ایمان عشقی بی‌معنی بود و انتخابی با وجود عدم رضایت پدر و مادرم چه بلایی به سرم آورد، تازه فهمیدم که پدرم چرا مغازه را به این آسانی به نام ایمان کرد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/١٠
٠
٠
اصلن باورپذیر نبود، ایمان شخصیت پردازی نشده بود همون طور که راوی و پدر و مادرش پرداخت نشده بودن. این که چرا ایمان می ره همون طبقه پایین واسه آذر خونه می گیره و ... هیچکدومشون قابل قبول نبودن ...
md_ghanbari
md_ghanbari
٩٥/٠١/١٠
٠
٠
سلام خسته نباشید. اشکال نگارشی که شیرینی کاره اما دوست عزیز به نظر من پاراگراف اول را در زمانی خاص و بقیه داستان در زمان دیگر در پاراگراف اول چقدر از صنایع ادبی استفاده کرده اید. پس متن یکنواختی نیست. اما برای خواننده هنوز این سوال باقیست اسم داستان چه سنخیتی با متن دارد. و بقیه مشکلات که طرح شان خارج از حوصله است. دوست عزیز
مجتبی
مجتبی
٩٥/٠١/١١
٠
٠
سلام دوست عزیز، به نظر من داستانت خیلی قشنگ بود. اسم داستان و محتوای داستان نشان دهنده ی خلاقیت و قدرت نویسندگی شماست. ضمنا دوستان ایشون ب داستان کوتاه پرداختند رمان نیستش که همه شخصیتها رو مو ب مو توضیح بدن اینجا مجاز به استفاده هزار کلمه بودن .و ب نظر من این داستان کاملا واقع گرایانه بود و توی زندگی هرکسی ممکنه پیش بیاد که گرفتار انتخاب اشتباه بشه. و قسمتایی از داستان نیاز به توضیح نداره چون نویسنده این فرصت رو به ما داده که خودمون ب دنبال قسمت های پنهان از داستان و حتی بقیه داستان بریم که این کار خودش زیبایی خاصی ب اثر نویسنده میده. در کل من لذت بردم. خسته نباشید
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
یه چیز هست به اسم هنر داستان نویسی که کل چیزایی رو که شما گفتی نمیشه توی داستان کوتاه پرداخت رو بهشون میپردازه :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤