ندامت / داستان کوتاه
داستان کوتاه

ندامت / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

فرزانه قانع

خانم مشاور به پشتی صندلی تکیه داده و نگاهش به مریم بود که مدام پاهایش را تکان می‌داد و دستمال داخل دستش را ریز ریز می‌کرد . 

- عزیزم... نمی‌خوای حرف بزنی؟ 

مریم سرش را بلند کرد. چشمان غم‌بارش را به چشمان مشاور دوخت . خانم مشاور کمی به جلو متمایل شد. دست‌ها را در هم قلاب کرد. با لحنی سرشار از آرامش گفت:

- از همون جا که خیلی اذیتت می‌کنه ...خیلی فکرتو مشغول کرده... تو باید حرف بزنی 

مریم سرش را میان دست‌هایش گرفت. با ناراحتی و صدایی لرزان گفت :

- این‌قدر فکرم آشفته و پریشونه که نمی‌تونم تمرکز کنم... از دست خودم ناراحتم... (مریم بغض کرد)

- عزیزم اول مقداری آب بخور... بعد چند نفس عمیق بکش 

 مریم بعد از خوردن کمی آب و کشیدن چند نفس عمیق، نگاهش را تابلوی روبه رو دوخت. با صدایی آرام گفت:

- چند وقت بود، دنبال کار می‌گشتم ولی اون چیزی که باب میلم باشه یا مربوط به رشته تحصیلیم، پیدا نمی‌شد. تا این‌که از طریق دوست خواهرم مطلع شدم شرکتی نیاز به یه کارمند مسلط به زبان انگلیسی داره. با خوشحالی به اون شرکت رفتم. خیلی خوب بود. فرم استخدام رو پر کردم. زمانی که می‌خواستم از شرکت بیرون بیام؛ دختر جوانی اومد سمتم و خیلی دوستانه بهم گفت، این شرکت به ظاهر کارمنداش خیلی اهمیت میده. چون مدام با خارجی‌ها در ارتباط هستند. پس سعی کن ظاهرت آراسته باشه. 

مریم به چشمان خانم دکتر نگاه کرد...

- آخه من محجبه بودم...

مریم سکوت کرد. خانم مشاور این سکوت را شکست .

- خب... ادامه بده...

مریم سرش را انداخت پایین و در حالی که با انگشتان دستش بازی می‌کرد، اینگونه ادامه داد:

- خیلی فکر کردم، تصمیم‌گیری برام سخت بود. جواب خانواده‌مو چی بدم؟ اصلا خانواده هیچی، خودم هم برام سخت بود چادرو بذارم کنار... خلاصه بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم تا نزدیک شرکت با چادر باشم و داخل شرکت چادرو بردارم و توی کیفم بذارم. به خودم دلداری دادم که بهترین کارو می‌کنم و وقتی توی شرکت جا افتادم، اون‌وقت بهشون میگم من اینجوریم، اونا مجبورن قبول کنن. درواقع خودمو با این حرف‌ها گول میزدم... یه مدت کوتاهی از کار کردنم توی اون شرکت نگذشته بود، متوجه نگاه بقیه کارمندها شدم. خیلی تحویلم نمی‌گرفتن. مثل دختر روستایی بی‌سوادی بودم که بین یه عده شهری اومده، نگاه بعضی‌ها تحقیر آمیز هم بود. اون دختری که روز اول باهام صحبت کرده بود، اسمش عسل بود. فقط اون رفتار گرمی باهام داشت. یه روز ازش پرسیدم چرا اینا اینجوری میکنن، چون غریبه‌ام؟ عسل گفت نه جونم... بخاطر ظاهرته. تو دختر خوشگلی هستی. نمیدونم چرا به خودت نمی‌رسی؟ با تعجب پرسیدم یعنی چی؟ عسل گفت باید آرایش کنی؛ لباس‌های مارک‌دار بپوشی، شیک باش... با صحبت‌هایی که عسل کرد، قرار شد بعد از تموم شدن کار با هم بریم خرید. با سلیقه عسل کلی لباس و لوازم آرایش خریدم ولی چه جوری باید می‌بردم خونه؟ از عسل خواستم خریدای منو به خونه ببره. فردا صبح زودتر از بقیه کارمندا تو شکرت باشم، عسل آرایشم کنه 

مریم نفس عمیق کشید و ادامه داد:

- تا صبح از عذاب وجدان خوابم نمی‌برد. کلافه بودم. چند بار به سرم زد که قید کار توی اون شرکت رو بزنم .ولی وقتی به تمام مزایا مخصوصا اون کلاس کاریش فکر می‌کردم، وجدانم خاموش می‌شد و دیگه هیچ نمی‌گفت. دوستی با عسل کاری کرد یکی بشم بدتر از عسل، لباس‌های جلف و زننده می‌پوشیدم،  با همکارای آقا قرار می‌ذاشتم، بیرون میرفتم.

مریم دوباره بغض کرد. خانم مشاور خودکارش را توی دستش چرخاند و پرسید :

- خانوادت هیچی نمی‌گفتن؟ بالاخره کم کم متوجه ظاهرت شده بودن؟ غیر از اینه؟

مریم از روی میز شیشه‌ای روبه رویش دستمال کاغذی برداشت .

- آره متوجه شده بودن، مخصوصا مادرم. کلی باهام بحث می‌کرد، من برادر نداشتم که برام غیرتی بشه و مواظبم باشه، پدرم هم صبح می‌رفت سرکار شب میومد...( مریم آه کشید ) مادرم خیلی حرص می‌خورد

مریم با دستمال قطره اشک در حال چکیدن را پاک کرد . سکوت سنگینی اتاق را پر کرده بود. خانم مشاور خیره به مریم ، منتظر بود ادامه دهد. با صدای زنگ تلفن، مریم از افکارش بیرون آمد. خانم مشاور صدای تلفن را قطع کرد. رو به مریم گفت:

- ادامه بده گلم... 

- عسل برام مثل یه مراد بود. از همه کارهاش تقلید می‌کردم. وقتی می‌دیدم بین همکارهام محبوب شدم و رییسم بیشتر تحویلم می‌گیره،خوشحال می‌شدم ، اگه کوچکترین شکی به رفتارام داشتم، با محبت رییسم  شکم تبدیل به یقین می‌شد. این‌قدر در خودم غرق شده بودم که از اطرافم غافل بودم. از مسعود هم... 

مریم سرش را انداخت پایین. گریه بی‌صدایش تبدیل به هق هق شد . خانم مشاور مغنه‌اش را مرتب کرد و چیزهایی روی کاغذ نوشت . مریم به پشتی مبل تکیه داد و چشم‌هایش را بست . خانم مشاور آرام پرسید: 

مسعود کیه؟

مریم صاف نشست. چشمانش را باز کرد و نگاه به دستانش دوخت. 

- پسر عمه م. خیلی همدیگر و دوست داریم. مسعود منتظر بود کارش رو سر و سامون بده بعد بیاد خواستگاری ولی... یه روز با همکارام بیرون بودم. عسل هم بود. طبق معمول مشغول خنده و شوخی بودیم . یه دفعه مسعود و بالای سر خودم دیدم. هراسان از روی صندلی بلند شدم. زبانم به سقف دهانم چسبیده بود. به سختی با صدایی که از ته چاه بیرون می‌ومد گفتم مسعووود. مسعود سرش رو تکون داد و فقط گفت خدانگهدار.

مریم دوباره به گریه افتاد. میان گریه گفت:

- عشق زندگیم رفت . ترکم کرد. به خاطر یه کار ...یه اشتباه... یه حماقت... همه چیزمو از دست دادم. الان مثل یه مرده ی متحرکم، کاش واقعا می‌مردم... کاااش...

خانم مشاور از روی تاسف سرش را تکان داد و زنگ را برای بردن مریم به صدا در آورد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
md_ghanbari
md_ghanbari
٩٥/٠١/٠٩
٠
٠
سلام دوست عزیز در داستان کوتاه نام داستان و متن باید در جهت خلاف یکدیگر حرکت کرده و در نقطه مشخصی از داستان پرده از انتخاب اسم داستان برای خواننده برداشته شود مانند داستان کوتاه سرنوشت زندگی یک انسان اثر چخوف در کل خسته نباشید. بد نبود.
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠١/١٠
٠
٠
روند داستان خوب و کشش لازم را داشت ولی پایان به موفیقیت شروع نشده بیشتر شبیه یک اعتراف شده و یک پایان قابل پیش بینی بعضی جاها هم دیالوگ ها با زبان محاوره... رفتار یک مشاور هیچ وقت تاسف بار و زننده نیست که اول بگوید عزیزم و بعد از در دل های دختر از تاسف برایش سر تکان دهد این شخصیت یک مشاور نیست...
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠١/١٠
٠
٠
روند داستان خوب و کشش لازم را داشت ولی پایان به موفیقیت شروع نشده بیشتر شبیه یک اعتراف شده و یک پایان قابل پیش بینی بعضی جاها هم دیالوگ ها با زبان محاوره... رفتار یک مشاور هیچ وقت تاسف بار و زننده نیست که اول بگوید عزیزم و بعد از در دل های دختر از تاسف برایش سر تکان دهد این شخصیت یک مشاور نیست...
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/١٠
٠
٠
علاوه بر چیزایی که دوستان گفتند : چه لزومی داشت که سیر خطی رو رها کردید و با دو برابر کردن حجم، متن رو به این شیوه نوشتید؟ من اصن این روش رو نپسندیدم. "- این‌قدر فکرم آشفته و پریشونه که نمی‌تونم تمرکز کنم... از دست خودم ناراحتم... (مریم بغض کرد)" ما این فرم رو توی نمایشنامه داریم نه داستان. متنتون کلیشه زیاد داشت، و هرچند دوست داشتید توی پایان یک کاتارسیس برای مخاطبتون تدارک ببینید اما وحشتناک کلیشه بود پایان... به هرحال موفق باشید♥
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠