گر صبر کنی... / داستان کوتاه
داستان کوتاه

گر صبر کنی... / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

سحر اقنوم 

تلویزیون دیشب اعلام کرد، دولت این بار یارانه‌ها را کمی زودتر به حساب مردم واریز کرده و از فردا قابل برداشت است. صبح  زود مش‌صفر قبض آب، برق و گاز را که زنش همه را با یک سنجاق ته گرد به دیوارگلی اتاق وصل کرده بود، کند و چپاند ته جیب شلوار کارش. ظهر وقت ناهار شد. از بالای ساختمان نیمه کاره‌ای که مش‌صفر مشغول سفیدکردن دیوارهایش بود، نگاهی به عابر بانک آن سمت خیابان انداخت، وضعیت بهتر از صبح بود. اما هنوز هم حداقل، نیم‌ساعتی معطلی داشت. چاره‌ای نبود. دست از کار کشید و راهی عابر بانک شد. مش‌صفر خدا، خدا می‌کرد، یک دختر مهربان که عجله هم نداشته باشد بیاید پشت سرش بایستد تا او بتواند به راحتی از او بخواهد که علاوه بر کارخودش، قبض‌های مش‌صفر را هم پرداخت کند. در این یک‌سالی که بانک‌ها قبض‌ها را نمی‌گرفتند و هر دفعه با تشر به او می‌گفتند، که برود با عابربانک یا تلفن‌بانک پرداخت کند، مش‌صفر می‌دانست که توی صف عابر بانک باید منتظر چه جور آدم‌هایی باشد که به راحتی بتوانند قبض‌هایش را پرداخت کنند. مردهای جوان اگر چه قبول می‌کردند، اما همیشه عجله داشتند و همین معذبش می‌کرد. زن و مردهای پیرتر یا خودشان  بلد نبودند یا حوصله نداشتند و بهانه می‌آوردند. فقط دخترهای جوان بودندکه راحت‌تر برایش وقت می‌گذاشتند وحتی موجودی آخر را هم می‌گرفتند و می‌دادند دستش.

این‌بار، هم شانس با مش‌صفر همراه بود. زن جوان تا از راه رسید به مش صفر گفت «شما آخر صفید؟» مش‌صفر گفت: «ها باباجون». نوبتش که شد، قبض‌ها و کارت را به، دست زن داد و گفت «بابا جون اگه زحمت نیست اینا رو هم پرداخت کن» زن چشم مهربانانه‌ای گفت و به سرعت همه را پرداخت کرد. و رسید هرکدام را به مش‌صفر داد و آخر هم به درخواست مشصفر یک موجودی برایش گرفت وگفت «پدرجان چهل تومن تو حسابته، میخوای برات بگیرمش؟» مشصفر فکری کرد وگفت «سی تومنشو برام بگیر، ده تومنشو بزار باشه». زن  همین کار را کرد. مش‌صفر سی تومن  را باید می‌داد به «حاجی« که هفته پیش دستی ازش قرض گرفته بود. بعد فکر کرد که کاش ده تومن را هم گرفته بود، تا برای خانه کمی خرید می‌کرد. دیشب سرفه‌های زنش بدجوری اعصابش را خرد کرده بود.

با خودش گفته بود امروز حتما ببرش درمانگاه محل و بعدش هم کمی شلغم و لیموشیرین بگیرد، اما دوباره یاد تبلیغ تلوزیون افتاد، به یاد پیرمردی که شبی چندبار تلویزیون کوچک خانه مش‌صفر نشانش می‌داد. که کنار یک ماشین خدا تومنی ایستاده بود ومی‌گفت: «که خیلی خوشحال است که پولش را  درحساب قرض الحسنه گذاشته و الان هم این ماشین را برنده شده است.»

مش‌صفر اگرچه هیچ‌وقت اسم ماشین را یادش نمی‌آمد، اما «جمعه» پسرک افغان که یک جورهایی شاگرد مش‌صفر به حساب می‌آمد، گفته بود «این ماشین خیلی گران است و اگرکسی برنده شود، می‌تواند از خاک بلندشود»

به این‌ها که فکرمی‌کرد دلش گرم می‌شد. تلویزیون گفته بود: «مبعث رسول اکرم قرعه کشی بانک انجام می‌شود.» چیزی نمانده بود تقریبا 20روز دیگر.

زنش هر طور شده بود، تا هفته دیگر خوب می‌شد. به دخترها هم سپرده بود، برایش شلغم بار بگذارند و به خانه بیاورند، بعد به خودش می‌گفت اگر ماشین را برنده شود، آن را می‌فروشد و بازنش به حج می‌رود. از این فکر دلش قنج می‌رفت. تازه می‌توانست یک خط تلفن هم بکشد و یک کاناپه بخرد با تلویزیونی بزرگ که هر شب روی آن لم دهد و تلویزیون نگاه کند وکارهای دیگری که هر شب مرورشان می‌کرد. شب که به خانه رسید دید، حال زنش بدتر شده، زنش با صدای گرفته گفت: «شرمنده ام نتوانستم واسه فردات چیزی درست کنم!»

مش‌صفر با ناراحتی گفت: «عیبی ندارد.یه چیزی می‌خورم.»

فردا ظهر، مش‌صفر چیزی برای خوردن نداشت. از طرفی هم خجالت می‌کشید به غذای «جمعه» و «حاجی» دست بزند. غذای آن‌ها هم به قدرخودشان بود. اگر چه که خیلی اصرار می‌کردند. اما مش‌صفر به جز دو، سه لقمه دیگر رویش نشد به غذاها دست بزند. بوی کبابی روبه‌رویی بدجوری در هوا پخش شده بود، مش‌صفر به ذهنش رسید برود و ده تومن را از بانک بردارد و با آن دوسیخ کباب بخرد و دلی از عزا دربیاورد، اما فکر زنش و پیرمرد در قرعه کشی بانک، جلوی چشمش آمد و بی‌خیال شد. شب وقت برگشتن به خانه پیرزن چهارراه «صمصامی» رادید، این اسم را مش‌صفر رویش گذاشته بود، پیرزنی که وقت تاریک شدن هوا می‌آمد خیابان سمت چپ چهارراه تکیه می‌داد و چادرش را روی سرش می‌کشید تا کسی نشناسدش، حرف هم نمی‌زد، اما همه می‌دانستند مستحق است و به او کمک می‌کردند، مش‌صفر هم حداقل هفته‌ای صد، دویست تومنی به او کمک می‌کرد، این بار چشمش به پیرزن خورد. یادش آمد دویست تومن، بیشتر درجیبش نیست. و آن هم باید بلیط بخرد تا برگردد به خانه، بعد به ذهنش رسید دویست تومن را به پیرزن بدهد و ده تومن را از عابر بانک بردارد و چیزهایی برای خانه بخرد و هم بلیط اتوبوس، اماپشیمان شد. اگر کمی دندان به جیگر می‌گذاشت، احتمال داشت ماشین را برنده شود و بیشتر به پیرزن کمک می‌کرد، نذر کرد همانجا که اگر برنده شد پانصد هزار تومنش را به پیرزن بدهد و بعد یک صلوات فرستاد و رفت. دو سه روز به همین منوال گذشت، مش صفر و زنش به بی‌پولی عادت داشتند. به قناعت، به ساختن، اگرچه مش صفر می‌دانست این ده تومن جایی را نمی‌گیرد، فوقش بشود یک کیلوشلغم، یک کیلو سیب زمینی، یک بسته قرص سرماخوردگی بزرگسالان، اما با این حال درجنگ دائمی بود با خودش. روزی چند بار وسوسه می‌شد که برود عابر بانک و پول را بگیرد. اما باز پشیمان می‌شد. «جمعه» تازه موبایل گرفته بود وکلی ذوق داشت، شماره‌اش را داده بود به مش‌صفر، که بدهد به دخترهایش تا اگر کارش داشتند، زنگ بزنند. یک ساعتی نگذشته بود که موبایل «جمعه» زنگ خورد. دختر مش‌صفربود. مش‌صفر سلام نکرده، صدای گریه دخترش را شنید، دلش ریخت. چی شده؟ چی شده؟ دختر میان هق‌هق‌هایش گفت که شوهرش مفصل کتکش زده و کارشان به کلانتری رسیده، لازم است تا مش‌صفر به آنجا برود تا شوهر مفنگی‌اش فکر نکند دخترش بی‌کس و کار است. مش‌صفر تلفن را قطع کرد و نکرده، سفارش‌هایش را به «جمعه» کرد و گفت حواسش به همه چیز باشد .

مش‌صفر رفت و با دخترش که نصف صورتش کبود بود، راهی خانه شد. توی راه یادش آمد، اگه دختر، مادرش را در این وضع ببیند ناراحت‌تر می‌شود، یادش آمد دختر بچه که بود، عاشق ماکارانی باسویا بود، بعدتر یادش آمد که پولی ندارد، زیرلب  فحشی داد به شانس و اقبالش و با خودش گفت «باید تکلیف این ده تومن را روشن کنم» به  دخترش که در این حال و هوا نبود گفت «تو اینجا وایستا تا من برم اونور تا عابر بانک و برگردم.»

مش‌صفر کنار خیابان ایستاد تا ماشین‌ها رد شوند. در همین حین فکر می‌کرد، فقط 3 روز دیگر مانده، هنوز یک قدم نرفته بود. که صدای جیغ لاستیک و بوق ماشین توی سرش پیچید، بعدپرت شد گوشه بلوار و چشم‌هایش تار رفت. بعد از چند روز که چشمانش را بازکرد، زنش و دخترهایش و محبوبه خانم و حاجی را بالای سرش دید که می‌خندیدند و مرد غریبه هم کنار تخت و جمعه ایستاده بود و می‌گفت از بانک قرض الحسنه آمده... 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
md_ghanbari
md_ghanbari
٩٥/٠١/٠٩
٠
٠
سلام حالا سیاسی می نویسی یارانه شما رو که حذف کردن می فهمی دنیا چه خبره ... شوخی کردم.از کار رئال لذت می برم چه خوب چه بد موفق باشید.
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/١٠
١
٠
خیلی خیلی داستان تر از بقیه متن ها بود. به کلیشه ها جور دیگه پرداخته بودی. بینش روانشناسانه داشتی (هرچند ناخودآگاه) آدم فکر می کرد داستان رو بک روانشناس نوشته. همه چیز تا پاراگراف آخر نسبتن عالی پیش رفت و داشتم لذت می بردم و یهو تو پاراگراف آخر زدی داغون کردی همه چی رو. به این مدل پایان ها می گن پایان خوش. بخوام نظر شخصیم رو بگم یا دوست داشتم که اینجوری تموم بشه که یه روز قبل از قرعه کشی صبرش ته بکشه بره پول رو برداره، یا اینکه بعد از کلنجارهای زیاد بذاره پول بمونه و چیزی برنده نشه. شیوه ای که شما به پایان رسونده بودی داستان رو مال حکایت های قدیمی و قصه های شهرزاد بود. در کل بهترین قسمت متن رو هم که بخوام انتخاب کنم اینجاست: "ش صفر و زنش به بی‌پولی عادت داشتند. به قناعت، به ساختن، اگرچه مش صفر می‌دانست این ده تومن جایی را نمی‌گیرد، فوقش بشود یک کیلوشلغم، یک کیلو سیب زمینی، یک بسته قرص سرماخوردگی بزرگسالان، اما با این حال درجنگ دائمی بود با خودش. روزی چند بار وسوسه می‌شد که برود عابر بانک و پول را بگیرد. اما باز پشیمان می‌شد." کل درون مایه رو تو حودش داره :) موفق باشید♥
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠١/١٠
٠
٠
ای وای از این داستان خوووب با پایان بد چقدر دغدغه ها و افکار خیالی مش صفر عالی بیان شده بود خیلی خوب بود
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣