گلوله آخر
یادداشت

گلوله آخر

نویسنده : سایت جیم

حدیث رسولی

هر وقت می‌خواهم شروع کنم باز هم از تو نوشتن، جملات هجوم می‌آورند. نمی‌دانم کدام یک را باید اول نوشت. اما، همین بس که می‌دانی برای توست. 

هیچ وقت باور نمی‌کردم فرستادن نامه‌هایت روزی قطع شود. آن روز که آخرین نامه‌ات را می‌خواندم به هیچ چیز اشاره نکرده بودی، حتی دلت نیامده بود خداحافظی کنی و اظهار داشتی که باز می‌گردی و تصمیم داری دختر یک ماه‌ات را ببینی. اما، تو برنگشتی و دختر یک ماه‌ات بیست و سه سال دارد. نمی‌دانم از کجای داستان شروع کنم، از مادری که هنوز سراغ تو را از تابوت‌های خالی می‌گیرد یا از عمه‌ای که خلخال زنانه‌اش در میدان مین دست و پا گیر می‌شود. نمی‌دانم از حسرت گفتن بابا بگویم یا از ماهی که درون تنگ به فکر دریاست. هر چه باشد این واقعیت است تو دیگر نیستی و نخواهی آمد. روزهای اول، روزهای سختی بود. دوران کودکی، کودکانی که دست در دست پدر و من دستان مادرم را محکم می‌گرفتم. پدر بزرگ همیشه به دنبالم می‌آمد و می‌خواست نبود تو را فراموش کنم. چند سالی دعوا سر این قضیه بود که مادر خودش را پابند من نکند و فکر خودش باشد. اما مادر همیشه گوشه اتاق کز می‌کرد یا نامه‌هایت را چندین بار می‌خواند. 

در میان این همه دعوا بود که ناگهان قاب عکس دیگری کنار عکس تو زده شد. عمه‌ام رفت. از آن بعد کار روزانه مادر بزرگ گریه و حرف مادر «کاش خرمشهر نمی‌موند» بود و یک عالمه صحبت‌هایی که در خفا زده می‌شد و فقط کنجکاوی مرا بیشتر می‌کرد.

 هر وقت کنار حوض کنار مادربزرگ می‌نشستم و سراغت را می‌گرفتم چشمانش همرنگ آسمان می‌شد و هیچ نمی‌گفت. سال‌ها متوالی می‌گذشت و کم‌کم دانستم چرا مادر سراغ اتوبوس‌های آزادگان خرمشهر و تابوت‌های خالی را می‌گیرد. 

پدربزرگ همیشه می‌گفت: برای دونستن همه چیز عجله نکن وقتی بزرگ بشی همه چیز رو می‌فهمی. و راست می‌گفت، حالا که بزرگ شده‌ام فهمیدم عمه خلخالش را روی مین‌ها کوبید، تا راهش را برای نجات شوهرش باز کند و نگذارد درون دریا غرق شود. همه این‌ها را که کنار هم می‌چینی، فقط یک علامت سوال ایجاد می‌شود و آن هم این است. چرا؟ چرا من بیست و سه سال را با نامه‌هایت سپری کنم و تو ... 

مادربزرگ هم چند سال بعد قاب عکسش را با دو قاب عکس دیگر پیوند داد و من ماندم، مادر و پدربزرگی که زانوهایش تیر می‌کشید مانند گلوله‌ای که رها می‌شود. آن روز که چمدان‌ات را با یک پلاک آوردند، پدربزرگ کنار حوض نشست و ماهی‌های درهم ریخته را نگاه کرد. مادر چادر مشکی‌اش را در حیاط رها کرد و من هم آخرین نامه‌ات در دستم که قرار بود بیایی و دختر یک ماه‌ات را ببینی . 

گاهی به این فکر می‌کنم حداقل بدون دست می‌آمدی تا همه بدانند دیگر رویایی را در آغوش نمی‌کشی! اما بعد می‌گفتم پس من دستانم را به چه کسی می‌دادم؟ هر وقت به بهشت زهرا می‌رفتیم، سه قبر کنار یکدیگر بود. تنها چیزی که مادر را اذیت می‌کرد قبرخالی تو بود. اما، همان یک پلاک تو و چمدان‌ات برای بزرگی یک قبر کافی بود. آن روز که به خودم آمدم فهمیدم چقدر مادر شکسته شده است. پدر بزرگ همیشه می‌گفت غصه‌هایت را به پدرت بگو می‌شنود. اما چه فایده که من صدایی نمی‌شنیدم. یکی از دوستانت می‌گفت تیر وسط پیشانی‌ات خورده است. می‌گفت آخرین تیر آزاد سازی سهم تو شده است. هر بار تمام این اتفاقات را کنار هم می‌گذارم به یک نتیجه می‌رسم که نمی‌توانم به خودم به قبولانم که از جنگ خوشم می‌آید، نه برای از دست دادن تو، نه. برای آن‌که آخرین گلوله جنگ وسط پیشانی تو بود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
md_ghanbari
md_ghanbari
٩٥/٠١/٠٩
٠
٠
سلام نمی دانم تعریف دقیق یاداشت چیه و مرزبندیش با داستان کوتاه ولی کاشکه روی ایده کارت بیشتر تمرکز می کردی . موضوع یاداشتت تکراری بود. بازم خوب بود
زهرا-الف
زهرا-الف
٩٥/٠١/٠٩
٠
٠
اب عرض پوزش یکمی بی هدف نوشته شده و موضوعیت خاصی نداره
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/١٠
٠
٠
اولن این که لحن یکدست نبود و ثانین این که اصن یادداشت نمیتونه باشه این متن. بیشتر به داستان کوتاه نزدیکه هرر چند که داستان هم نیست. بعضی جاها جمله بندی هم مشکل داشت. : "هر وقت می‌خواهم شروع کنم باز هم از تو نوشتن، جملات هجوم می‌آورند."
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
نقدی بر تیتراژ پایانی آخر قسمت از این سریال

هشت و نیم دقیقه

٩٥/٠٩/١٨