بهارِ مجید... / داستان کوتاه
داستان کوتاه

بهارِ مجید... / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

محمد عبدالهی

نمی‌دونم چی شد که از مجید سوال کردم چرا پکری. مجید یکی از همکارامه. آدم بدی نیست فقط عیب بدی که داره اینه که زیادی خونسرده. وقتی اون سوال رو ازش پرسیدم یه نگاهی بهم کرد و با لحن سردی گفت چیزی خاصی نیست و دوباره مشغول کارش شد. می‌دونستم وقتی مجید میگه چیز خاصی نیست، یعنی یه چیز خاصی هست. منم چون دیدم فعلا سرحال نیست بهتر دیدم بزارم توی حال خودش باشه. ساعت دو و نیم بود از سرکار برگشتم خونه. با حرص و ولع داشتم ناهار می‌خوردم که موبایلم زنگ خورد. جواب ندادم. صبر کردم نهارم تموم بشه بعد برم خودم زنگ بزنم. غذام رو که تموم کردم رفتم سر وقت گوشیم. شماره ناشناس بود، زنگ زدم که آقایی گوشی رو برداشت و خودش رو دوست مجید معرفی کرد و ازم خواست یه قراری باهاش بزارم. منم چون گفتم شاید قضیه مهمی باشه ساعت پنج عصر رو پیشنهاد دادم. تلفن رو که قطع کردم، رفتم ساعتم رو روی چهار و نیم تنظیم کردم تا به قرارم هم برسم. اما خودم قبل از اینکه ساعت زنگ بخوره بیدار شدم.

تند و سریع لباسامو پوشیدم و خودمو رسوندم به اون آدرسی که دوست مجید داده بود. نیم ساعت منتظر موندم ولی نه کسی تماس گرفت و نه هم کسی سر قرار اومد، منم دست از پا درازتر به خونه برگشتم. روز دیگه ش مجید رو توی اداره دیدم همینطور که داشت پرونده‌ها رو جا به جا می‌کرد بهم گفت دیروز کسی با تو قرار نداشت؟! من جا خوردم گفتم تو از کجا میدونی گفت اونی که باهات قرار گذاشته بود داداشم بود، می‌خواست بفهمه مشکل من چیه. گفتم خب پس چرا نیومد. گفت: واسه خاطر این‌که فهمیده بود من به قضیه مشکوک شدم. به مجید گفتم خب مشکل تو چیه؟ گفت: میتونی حلش کنی؟ گفتم اگه کمکی از دستم بر بیاد کوتاهی نمی‌کنم. گفت: میخوام باهام ازدواج کنی. هاج و واج بهش نگاه کردم قبل از این‌که بهش فحش و ناسزا بدم گفت: ببین رفیق من اندام زنونه دارم ولی توی قالب مردونه، همیشه هم عذاب می‌کشم. این مشکل منه، اگه هم می‌بینی الان این چیزا رو بهت گفتم فقط به خاطر اینه که بدونی من دارم چی می‌کشم.

راستش شوکه شده بودم، نمی‌دونستم چی بگم. قبلا یه چیزایی در مورد دوجنسه‌ها شنیده بودم ولی حتی فکرشم نمی‌کردم که همچین آدمایی اینقدر بهم نزدیک باشن. مجید پسر خیلی خوبیه، یعنی پسر خیلی خوبی بود ولی الان دیگه پسر نیست یه خانم شیک و مودب و صاحب دوتا بچه. مجید رفت عمل کرد و جنسیتش رو تغییر داد و چون می‌خواست با هویت جدیدش کنار بیاد و کسی هم مزاحمش نشه با شوهرش به یه شهر دیگه رفت. مجید وقتی عمل کرد اسمش رو بهار گذاشت تا به قول خودش مثل فصل بهار که همیشه نماد تغییر شکوفایی طبیعت هست زندگی تازه و نویی رو شروع کنه.

راستش زندگی با بهار خانم حس خوبی بهم میده! بر خلاف اون چیزی که فکر می‌کردم. بهار کاملا شخصیت زنونه داره. منم خیلی دوستش دارم البته هنوزم بعضی وقتا وقتی که خیلی توی خودشه ازش می‌پرسم چته؟ سرش رو می‌اندازه پایین و میگه چیز خاصی نیست!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
md_ghanbari
md_ghanbari
٩٥/٠١/٠٩
٠
٠
سلام دوست عزیز قواعد نگارشی را تا حدی رعایت کردید. خوبه مانند بعضی از دوستان بیخودی داستانت به آب نبستی. به من ربطی نداره ولی ای کاش درباره فقر بدبختی که یقه مردم گرفته می نوشتی . خوب بود. موفق باشی
مهنوش
مهنوش
٩٥/٠١/٠٩
٠
٠
داستان کوتاه خوبی نوشتید . به هر حال کمتر کسی به این موضوع می پردازد و به لحاظ موضوعی تازگی دارد . به نظر من داستان نیاز به ویرایش دارد . در استفاده از واژه ها دقت کنید تا بتوانید بیشترین مفهوم را از کمترین کلمات بدست آورید .در ابتدای داستان در مورد خونسرد بودن مجید صحبت کردید ولی برای شخصیت پردازی مجید نیاز به نشان دادن خصوصیات دیگری دارید ، مثلا دقت و وسواس زیاد یا تمیزی و رسیدگی به سر و صورت وامثال اینها که بتواند ما را برای دو جنسی بودن او آماده کند .در ضمن در ابتدای داستان راوی فقط از مجید بعنوان همکار نام می برد ولی ظاهرا علاقه ای بین آنها وجود داشته . داستان با کمی بازنگری به داستانی قوی تبدیل خواهد شد . موفق باشید
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠١/١٠
٠
٠
خوب بود نکات قابل توجه خوبی داشت مثل رفتن سر قرار و کسی نباشه و شخصیت مجید ناکهان می شود بهار این دو مورد یک غافلکیری خوب بود که کشش لازم را داده بود فقط برای پذیرفتن موضوع دوجنسه از جانب راوی به تامل و قرار و صحبت های بیشتر لازم بود به قول دوستان اگر به شخصیت مجید هم بیشتر پرداخته می شد عالی می شد در کل خوب و خوانا بود
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٥/٠١/١٠
٠
٠
بهتر دیدم بزارم توی حال خودش باشه: "بذارم" (که چند بار تکرار شده بود)// با حرص و ولع داشتم ناهار می‌خوردم: زمان افعال اشتباه و ناهمسان هستش// بعد برم خودم زنگ بزنم: "خودم" کاملا اضافه است. حتی در محاوره. // اونی که باهات قرار گذاشته بود داداشم بود،: دو تا "بود"؟؟ // به جز همین چند موردی که عرض کردم، بقیه داستان شما خوب بود. سوژه و ایده خوبی هم داشتید. البته که کاش در پرداختش کمی صبورانه تر عمل می کردید. "چرخشِ اوضاع"، یا بعبارتی "تحول قهرمان" خیلی فوری رخ میده و در چهارچوب تعلیق یا غافلگیری هم تعریف نمیشه جناب عبدالهی. برای شما بهترین ها رو آرزو می کنم. ایام به کام.
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/١٠
٠
٠
نمی دونم چرا نظری رو که نوشتم تایید نشد؟؟؟؟ یه بار دیگه اونایی رو که یادمه می نویسم ولی اون نظر دفعه قبلیم کامل تر بود -_- "مجید یکی از همکارامه. آدم بدی نیست فقط عیب بدی که داره اینه که زیادی خونسرده." و "زندگی با بهار خانم حس خوبی بهم میده! بر خلاف اون چیزی که فکر می‌کردم. بهار کاملا شخصیت زنونه داره." الآن گذشته و حال و آیندش رو یکی مشخص کنه برام... داستان کلن تو زمان حاله و انگار نویسنده از همون اول یه کاغذ خودکار گرفته دستش و داره گزارش زنده می ده همه جا از همون لحظه. این مشکل زمانی ضعف خیلی بزرگیه برا داستان و یا باید با دادن یه سیر خطی و مشخص کردن زمان روایت گذشته و حال و حتا آینده رو مشخص کنید یا اینکه از فلش بک و فلش فوروارد استفاده کنید و مخاطب رو از گذشته و آینده مطلع کنید... موفق باشید♥
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
تبلیغات
تبلیغات