کیف دستی آقای کوین / داستان کوتاه
داستان کوتاه

کیف دستی آقای کوین / داستان کوتاه

نویسنده : رضا ریاحی

پس از آن که خانواده کوین متوجه شدند توانایی بچه‌دارشدن را به سادگی ندارند، آقای کوین به فکر فرو رفت. روزی به همراه همسرش به مرکز درمانی رفتند و آقای کوین با نشان دادن چیزی که درکیف دستی‌اش بود، توانست دوره‌ای درمانی برای خودشان فراهم کند. روزها گذشت و هرگاه که آقای کوین به کیف دستی‌اش نگاه می‌کرد، لبخندی برصورتش انحنا می‌گرفت.

خداوند کودکی به خانواده کوین داد تا زندگی‌شان شیرین‌تر ادامه پیدا کند. آقا و خانم کوین ازاینکه روز به روز بزرگ شدن مانی کوچولو را می‌دیدند بسیار شادمان بودند و کیف دستی آقای کوین باعث این دلگرمی بود.

شب و روز از پی همه می‌گذشت و مانی به سرعت رشد می‌کرد و بزرگ می‌شد اما انگار امشب مسئله‌ای ذهن مانی را درگیر خود کرده است!

- پدرم درکیف دستی خود چه دارد که هربار با نشان دادنش می‌تواند همه چیز را تغییر دهد و آنطور که می‌خواهد باشد؟ حتما باید چیز مهمی باشد؛ شاید یک کارت شناسایی خاص یا هرچیز دیگری که اینطور باعث می‌شود همه به خواست و انتخاب پدرم احترام بگذارند یا شاید... نمی‌دانم؟!

درهمین فکر بود که یادش آمد باید بخوابد تا فردا را که برایش روز سرنوشت‌سازی است، با نشاط آغاز کند. آخر، فردا روزیست که باید برای ادامه تحصیلش، راه خود را انتخاب کند.

اضطراب و دلهره از انتخاب یک رشته، کمی بر او تنگ آمده بود اما این پدرش بود که با حضورش و هربار نمایش کیف دستی‌اش، ازدحام این تشویش را پراکنده می‌کرد. مانی توانست بهترین و آینده‌دارترین رشته را انتخاب کند و به تحصیل و پیشرفت خود ادامه دهد.

حالا دیگر مانی هم با کیف دستی پدرش آشنا شده بود و گاهی با آن اوقات خود را سپری می‌کرد. اغلب آقای کوین از این‌که کیف دستی‌اش را دور از خود می‌دید، غمگین می‌شد. خاطرات زیادی با آن داشت. هرجا که می‌رفت همه با دیدن آن کیف برای او برمی‌خواستند و آدم‌های زیادی حاضر بودند تا خانواده کوین تنها انتخاب کنند و بخواهند. «انگار که آن کیف، چیزی مقدس درخود پنهان داشت!»

روزی خانم کوین عکس‌های کودکی مانی را مرور می‌کرد و مانی را می‌دید که چه آسان قدکشیده و بزرگ شده است و زمان انتخاب همسری مناسب و تشکیل خانواده برایش فرا رسیده است. حال او مردی جوان است و بسیار خوش پوش و شیک پسند که دوستان زیادی دارد یا شاید بهتر باشد بگوییم که افراد زیادی او را به عنوان دوست خود انتخاب کرده‌اند.

- شاید اگر من هم نشان مخصوص مانی را که باعث شده تا این جایگاه را داشته باشد می‌داشتم، زندگی را به سلیقه خودم انتخاب می‌کردم یا حتی بهتر آن‌که، زندگی مرا انتخاب می‌کرد. نمی‌دانم اما در آن کیف دستی باید کلیدی باشد که همه درهای پیش روی خانواده کوین را باز کرده است. امشب باید پس از آنکه خانواده کوین را خواباندم، سراغ کیف دستی‌شان بروم و ببینم موضوع ازچه قرار است...

پس از آنکه شب جای خود را پهن کرد، سراغ آن کیف دستی رفتم.

- باید حدسش را میزدم. همه رازهای کیف آقای کوین برملاء شد. او درکیف دستی‌اش کاغذهایی‌هایی دارد که همه کیف‌های دستی ندارند!

حال در آن تاریکی اتاق دو چیز برایم روشن شده بود؛ دو تفاوت را من امشب درخانه آقای کوین پیدا کردم. اول آن که این فقط کاغذهای رنگارنگ هستند که «انتخاب» می‌کنند و کاغذهای خط خورده «باید» را یدک دارند و انتخاب برایشان بی‌معناست و آخر این‌که زنده بودن چیزی ست و زندگی کردن چیز دیگری!

و این همه نیستند که حق انتخاب دارند، پس مضحکانه است که ازسرشوق از انتخاب‌هایم بنویسم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
md_ghanbari
md_ghanbari
٩٥/٠١/٠٩
٠
٠
سلام دوست عزیز سیر داستانت ادم را مجبور به خواندن ان نمی کند. در پاراگرف بندی نیز دقت نشده است. خیلی متن کندی نوشتی ولی خسته نباشی بدک نبود. ببخش منو روراستم بعضی دوستانم تو نظرات قبلی ناراحت کرده بودم به خدا نیتم خیره
رضا ریاحی
رضا ریاحی
٩٥/٠١/٠٩
٠
٠
سلام دوست عزیز، ممنون ازنظر و وقتی که گذاشتی // قصد داستان نویسی نداشتم که یخوام این مسایل رو رعایت کنم. موضوع مسابقه حرص درار بود و صرفا ی پیام ساده نوشتم و برای خودم باعثه تعجبه که جزو آثار برگزیده هم انتخاب شده!!
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/١٠
٠
٠
فهمیدن اون چیزی که توی کیف دستی بود برای مخاطب تبدیل به نیاز نشد واسه همین متن کشش نداشت. از اونجایی که خود نویسنده گفت قصد داستان نویسی نداشته پس هرگونه بررسی متن از لحاظ داستان بی هوده ست. موفق باشید♥
رضا ریاحی
رضا ریاحی
٩٥/٠١/١٠
٠
٠
ممنونم دوست عزیز :))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٥/٠١/١٠
٠
٠
جناب ریاحی عزیزم، عرض ادب و ارادت دارم. قلم شما مطابق معمول مشخصه های مثبت خودش رو داره اما در این داستان کوتاه کمی آشفتگی روایی حس میکنم. که شاید بازنویسی های ناگزیر برای رساندن مطلب به حدنصاب قانونی مسابقه، این اتفاق رو رقم زده. حس میکنم در حد یک پاراگراف توضیحی و تکمیلی لازم هست تا انتقال معنا بدون پیچیدگی باشه. این داستان و شیوه روایت شما خطی و سرراست هستش. بعبارتی؛ شما این سبک رو انتخاب کردید اما ناگزیر و به اعتقاد شخصی من، کمی آشفته است. البته که مفهوم واضحه، اما می تونستید راحت تر از این هم ادای منظور داشته باشید. ایام به کام نازنین برادرم.
رضا ریاحی
رضا ریاحی
٩٥/٠١/١١
٠
٠
بنده هم عرض ارادت دارم خدمت شما جناب شمشیری عزیزم // ممنونم از تامل و وقتی که گذاشتید و خوشحالم از حضور ارزشمندتون :))
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١
مرسی همه!

دلتنگت بودم

٩٦/١١/٠٢
چند خطی درباره سانسور کتاب

سانسور ممکن نیست

٩٦/١١/٠٢