ماجرای نویسنده داستان «انتخاب»
داستان کوتاه

ماجرای نویسنده داستان «انتخاب»

نویسنده : سایت جیم

محمد فرح بخش

پارچه رنگ و رو رفته کهنه نخ‌نما مثل یک وصله ناجور کنار پیاده رو جا خوش کرده و نرمه بادی سطح پارچه را به آرامی می‌رقصاند. جا به جای پارچه سکه‌ها به صورت نامنظمی خودنمایی می‌کنند. پیر زن دست فروش بساطش را تازه پهن کرده. پارچه رنگ و رو رفته و نخ نمایی که گله به گله وصله پینه شده و خرت و پرت‌های پیر زن رویش ماسیده. سیگارش را می‌گیراند و خسته به پریموس نیمه جان ذل می‌زند. پریموس کم‌کم جان می‌گیرد و روی کاغذهای اطرافم نور می‌پاشد.

دهانم تلخ است. سرفه خشکی می‌کنم. مزه شوری در دهانم پخش می‌شود. دستم پی سیگار می‌گردد. آخرین سیگار را از زیر کاغذها کورمال کورمال برمی‌دارم و می‌گیرانم. شاید این آخرین باشد. عابری سمج لای کاغذها را می‌گردد و بو می‌کشد. قوطی سیگار را برمی‌دارد و رویش را می‌خواند، این اواخر حتی روی پاکت سیگار هم می‌نویسم. هرجایی که می‌شده نوشته‌ام. کتاب‌ها را کنار می‌زند و به جستجویش ادامه می‌دهد. گلویم خشک شده و نای حرف زدن ندارم. بی‌رمق نگاهش می‌کنم. از سر استیصال دستم را بالا می‌آورم و باز همان سر درد همیشگی...

- ببینید جانم الان کتاب دیگه مشتری نداره، ما هم داریم جمع می‌کنیم. اصلا چرا یه چیز پرفروش نمی‌نویسید؟ مثلا در مورد چاقی، کچلی، نازایی ... یا هر موضوع پر فروش دیگه. آخه اینا الان دیگه توو بورس نیست. 

دیگر نمی‌دانم صدای خش خش کفش است یا شروع صدای همان سردرد همیشگی.

جوانک اتو کشیده با پوزه‌ای باریک و دستانی شبیه نی قلیان و عینک دسته فلزی، عینک را روی چشمش جا به جا می‌کند و با احتیاط کتاب را ورق می‌زند، گویی هم اکنون کتاب بخار خواهد شد، با چشمانی شیشه‌ای بی‌رمق‌اش به کتاب نگاه می‌کند .

- چه موضوع جالبی، عذر می‌خوام این دیالیکتیک، همون الکترونیکه؟

از وقتی به خاطر دارم این سردردها با من همراهند. حتی قبل از تولدم و شاید خیلی قبل‌تر. انگار  دو نفر در سرم نشسته‌اند و با چکش به کاسه سرم می‌کوبند. صدا که اوج می‌گیرد، چشمانم سیاهی می‌رود و دیگر هیچ نمی‌بینم.

- داداش مطمئنی این قرصا رو دکتر بهت داده، آخه خیلی قوی ان.

رفیق قدیمی‌ام در حالی که عینک را روی دماغش جا به جا می‌کند، آهسته به سمت قفسه می‌رود و با احتیط قرص را برمی‌دارد.

- یه وقت بلا ملایی سر خودت نیاری؟ حالا چرا اینجوری نیگام می‌کنی، مگه لال شدی؟ راستی کتابت به کجا رسید؟ هنوزم  داری می‌نویسیش؟

پریموس سر ناسازگاری گذاشته، کم نور و پر نور می‌شود. سایه‌ها کوتاه و بلند می‌شوند، پیر زن بد جوری کلافه شده و هی این‌طرف و آن‌طرف می‌رود. هر چه پریموس را دستکاری می‌کند درست نمی‌شود. پسرکی ژنده پوش از تاریکی استفاده کرده و یواشکی یک شکلات از گوشه بساط پیرزن برمی‌دارد و فرار می‌کند. در تاریکی محو می‌شود. پیر زن آه پر صدایی می‌کشد و دوباره سر بساطش می‌نشیند.

- نمی‌شه یه چیزی با مضنون سیاسی بنویسی؟ مثلا در مورد انتخابات، فرار مغزها یا چه می‌دونم دعوای چپ و راست. آخه اینم شد اسم؟

حس می‌کنم قرص‌ها کارگر شدند، چون قلم لای انگشتانم بازی می‌کند، کرختی و بی‌حسی مثل سم همه جای بدنم پخش می‌شود. درد سر با سرگیجه مخلوط شده و انگار ...

(آخرین دست نوشته نویسنده کتاب انتخاب قبل از مرگ)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
md_ghanbari
md_ghanbari
٩٥/٠١/٠٩
٠
٠
دوست عزیز حتما یک بار داستانتان را با صدای بلند بخوانید. از قواعد نگارشی پیروی کنید. Здравствуйте
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٩
٠
٠
با تمرکز نتونستم بخونمش ... اما همینی رو که از این خوانش دستگیرم شد رو می گم: شما دغدغه نویسنده رو خوب پرداخت نکردید. برای تاثیرگذاری بهتر باید جوری بپردازین بهش که مسئله کتاب براش مث مرگ و زندگی باشه. موفق باشید♥
na_amini
na_amini
٩٥/٠١/٠٩
٠
٠
سلام و خسته نیاشید به نویسنده عزیز ،لایه های داستان خوب به هم تنیده نشده ،شاید اگر چند بار و چند ویرایش می شد ،کار بهتری در می آمد
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠١/٠٩
٠
٠
ذل و فیق ...اشتباه تایپی خب؟ آخرش؟ انتظار نداشتم اونجا تمام شه فکر کردم ادامه داره با اینکه تشبیهات و توصیفات خوب حالات را بیان کردند ولی به داستان نمی خورد
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٥/٠١/١٠
٠
٠
درود به شما جناب فرح بخش عزیز. وقتی که در پی نوشت با این جمله مواجه شدم: (آخرین دست نوشته نویسنده کتاب انتخاب قبل از مرگ)، دوباره برگشتم و دقیق تر خوندم. چون خودتون توقع رو بالا بردید. پس بطور دقیق به مواردی اشاره می کنم؛ امید که رهگشا باشند دوست خوب من.../ جا به جای پارچه سکه‌ها: بعد از کلمه پارچهف یک "ویرگولِ مهم" جا انداختید که معنا رو آشفته می کنه/ در این جمله، فعل به چه قرینه ای حذف شده؟ پیر زن دست فروش بساطش را تازه پهن کرده. و همینطور در چند جمله بعدش.// به پریموس نیمه جان ذل می‌زند: "زل" املای صحیح هستش. // هرجایی که می‌شده نوشته‌ام: "می شده" فعل کاملا غلطی هست برای اینجا // دیگه توو بورس نیست: حتی در محاوره هم دوتا "و" درست نیست. : توی بورس؛ در بورس صحیح است. // با چشمانی شیشه‌ای بی‌رمق‌اش: "ی" بعد از چشمان، نا به جا و غلط هستش. فقط یک کسره کافی بود، یا اینکه صفت دومِ چشمان را با حرف عطف "و" تمیز می دادید. که ندادید.// انگار دو نفر در سرم نشسته‌اند و با چکش به کاسه سرم می‌کوبند.: تکرار "سرم" با این فاصله کم، نازیبا می کنه جمله رو. // پیر زن بد جوری کلافه : بین نیم واژه "پیر" و "زن" فاصله اشتباهه. // آه پر صدایی: اطلاق صفت "پرصدا" به "آه"، صحیح نیست. // مضنون سیاسی: "مضمون" درست هستش.// به جز مواردی که اشاره کردم جناب فرح بخش، رعایت فاصله ها و نیم فاصله ها بدرستی صورت نگرفته. برخی جاها رعایت کردید که نشون میده صفحه کلید شما دارای تنظیماتش هست، اما خیلی جاهای دیگه رعایت نکردید دوست خوب من. برای نویسنده شدن راه طولانی در پیشه و امیدوارم هر روز پویاتر از قبل به نوشتن ادامه بدید. شما قلم توانا و ذهن خلاقی دارید. کمی دقت و صبر و حوصله هم چاشنی نوشته هاتون بکنید میتونید گام های محکم تری در این عرصه بردارید. چشم انتظار دست نوشته های آینده شما هستم. ایام به کام
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٥/٠١/١٠
٠
٠
وای از نت مشکل دار من! پوزش. // در این جمله، فعل به چه قرینه ای حذف شده؟ پیر زن دست فروش بساطش را تازه پهن کرده.. و چند جمله بعدش نیز.
y_seyedhamzeh
y_seyedhamzeh
٩٥/٠١/١٠
٠
٠
واقعا ذهنتون خلاقه و جزییات عالیه عالییییییییی
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣