پنج دقیقه به هشت / داستان کوتاه
داستان کوتاه

پنج دقیقه به هشت / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

مریم نیازی

فاصله پک‌های سیگارش کمتر شده بود. طول و عرض اتاق زود تموم می‌شد. 

- تو عمر و زندگی منی...

نفهمید چه جور آینه خرد شد. فقط دستشو که قرمز بود، دید. نشست. خیره شد به تخت و بهم ریختگیش و ساعت...

یه ساعت مردونه...

«تو این مدت که نبودم چکار کردی؟ این بود عشقت؟» چشمش افتاد به تیکه شکسته آینه. پنج دقیقه به هشت بود. سرمای سرامیک بیش از حد اذیتش می‌کرد. کلید توی در چرخید. صدای پاهاش بیخیال بود. به بیخیالی آدم تنها که منتظر هیچ‌کس نیست. از پشت نگاهش کرد. به عادت همیشه موهاشو پریشون کرده بود. دلش قنج رفت ولی آینه تو دستش عجله داشت...

ده سال و هفت ماه و دومین روزی بود که تک‌تک لحظه‌های اون روز رو زندگی می‌کرد. پنج دقیقه به هشت بود و باز پرستار میومد که با قرص خاطراتشو بگیره...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
md_ghanbari
md_ghanbari
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
مطالب پاراگراف ها طبقه بندی درستی نداشتند
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠١/٠٩
٠
٠
سلام با اینکه کوتاه بود و پایان تقریبا خوبی داشت ولی جملات در جاهایی ناتمام رها شدند حتی گاهی بی معنی و غیر حرفه ای هستند جملات مثل صدای پاهاش بیخیال بود یا آینه تو دستش عجله داشت
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/١٠
٠
٠
به نظر من یا میبایست قسمت های زائد رو حذف کنید و با شیوه ای رساتر تبدیل به داستانکش کنید و یا با پروبال دادن بهش داستان کوتاهش کنید که این هیچکدوم از این دو تا نبود :)
پربازدیدتریـــن ها
صندوقچه افکارم

می نوشتیم آن زمانی که نوشتن مد نبود

٩٦/١١/٢٦
پا به ویرانی دلم می‌گذارد

چشم هایش

٩٦/١١/٢٥
شعری سروده خودم

جویای محبت

٩٦/١١/٢٩
التماس تفکر

«و» مثل ولنتاین

٩٦/١١/٢٦
تقدس حجاب

محتاج نگاهیم بانو

٩٦/١١/٢٦
دوباره عاشقش...

بی جهت نیست دلش شوق تو در سر دارد

٩٦/١١/٣٠
زندگی کوتاه است

سی سالگی

٩٦/١١/٢٥
بس کنید!

بازی با عشق

٩٦/١١/٢٩
من غلام قدیس ولنتاینم

ولم تایم، روز عشاق

٩٦/١١/٢٦
صدای پای نم نم اش

بارونم

٩٦/١١/٢٨
خدایی که در این نزدیکی‌ست

طریق عاشقان

٩٦/١١/٢٨
ترانه ای سروده خودم

چقدر دلگیرم از بهمن

٩٦/١١/٢٩
شعری سروده خودم

تو قصد کشتنم را کرده ای

٩٦/١١/٢٨
فیلم بین حرفه ای شوید

مختصر نگاهی بر فرم و محتوا

٩٦/١١/٢٨
می خواهم توی لاک خودم باشم

در ستایش گم شدن

٩٦/١٢/٠١
به‌سوی بهشت

در جمعیت

٩٦/١١/٢٥
چرا این کابوس‌های بیداری تمام نمی‌شود؟

این شبیخون بلا باز چه بود

٩٦/١١/٢٩
زمان می‌گذشت و من همچنان می‌نوشتم

مرا بخوان

٩٦/١١/٣٠
جشن امضای رهش امیرخانی

لطفا در صف بمانید!

٩٦/١٢/٠١
معجزه کربلا است

پایان غم عشق

٩٦/١١/٣٠