آخه من یک زنم / داستان کوتاه
داستان کوتاه

آخه من یک زنم / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

لیلا افشار 

رویا نگاهی به تابلوی بالای سرش کرد «مهدی عالی مقام مشاور عالی خانواده و رفتار درمانی». بعد از مدت‌ها جنگ و جدال با خودش بالاخره تصمیم گرفته بود با یک نفر صحبت کند. چند دقیقه بعد توی اتاق مشاوره، روبروی «عالی مقام» نشسته بود. 

- خب من بگوشم، مشکلتون چیه؟

رویا اول کمی مِن مِن کرد، بعد با صدای آهسته‌ای گفت: من عاشق شدم! 

عالی مقام نگاهی دقیق‌تر به رویا انداخت، زنی حدودا پنجاه ساله، با صورتی لاغر و استخوانی، چشمانی میشی رنگ، ابروهایی کمانی و رنگ شده و لب‌های قیطانی که با رژ قرمز جانی دوباره به آن‌ها  داده بود. زیبایی خاصی نداشت ولی توی چشم‌هاش و در نگاهش چیزی بود که عالی مقام را جذب کرده بود و نمی‌گذاشت نگاهش را از رویا بردارد! 

- خب این‌که بد نیست، فقط کمی بیشتر توضیح بدین، عاشق کی یا عاشق چی؟

- معلومه عاشق یک مرد! 

- خب چه چیز این عشق و عاشقی شما رو ناراحت کرده؟! 

رویا کمی مکث کرد و بعد گفت:

- نمی‌خوام به تعهدی که به همسرم دارم خیانت کنم!  نمی‌خوام باعث ناراحتی و رنجش بچه‌هام بشم! 

- متاهلین؟! 

- سی ساله ازدواج کردم، اما هیچ وقت قلبم اینجوری نزده! دست‌هام اینجوری نلرزیده!  سی سال همسری کردم، مادری کردم اما هیچ وقت عشق رو احساس نکردم!  تشنه شنیدن حرف‌های عاشقانه‌ام و راه رفتن‌های دونفری زیر بارون!  چیزهایی که هیچ وقت نداشتم! دلم می‌خواد یک همسر خوب باشم، یک مادر خوب باشم اما قبل از هرچیز «من یک زنم» با قلبی که می‌تونه مثل همه قلبها «عاشق» بشه!  حالا شما بگین من با این دل عاشق چکار کنم؟! 

رویا سکوت کرد! عالی مقام هنوز داشت نگاهش می‌کرد... 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
y_seyedhamzeh
y_seyedhamzeh
٩٥/٠١/٠٨
١
٠
در حد یه داستان کوتاه عالیه و همه چیز سر جاشه تقربیا هم موضوع داسنانی که من فرستادم وامیدی در من پیدا شد که داستان ما رو فیلتر تکنن
na_amini
na_amini
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
چرا داستان من رو نمی ذارید دارم شاکی می شم
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٩
٠
٠
خط اول متن من و گیج کرد. مشخصه داستان کوتاه اینه که چون کوتاهه بهتره بلافاصله با برهم خوردن تعادل شروع بشه. و من چون این پیش نیاز و داشتم سه بار دو خط اول رو خوندم تا متوجه این موضوع بشم اما در پایان فهمیدم اصلن مسئله این نیست: "مهدی عالی مقام مشاور عالی خانواده و رفتار درمانی». بعد از مدت‌ها جنگ و جدال با خودش بالاخره تصمیم گرفته بود با یک نفر صحبت کند." خب پس به ناچار باس جلوتر میومدم تا به این بر هم خوردن تعادل برسم. دو خط دیگه که می خونم می رسم به این: "من عاشق شدم! " خب صددرصد مسئله داستان همینه. اما اصن به هیچ ووجه پرداخت نشده، فقط با شعارگویی پایانی سر و تهش هم اومده واسه همین نمیشه اسم داستان گذاشت روش... موفق باشید♥
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠١/٠٩
٠
٠
بدون مقدمه و چرایی پرداخته به اصل عشق خب اینجا سوال پیش می آد چرااااا؟؟نمی خوام به تعهدی که به همسرم دارم خیانت کنم قلبم اینجوری نزده؟؟؟ هیچ توضیحی نداده که چرا خیانت کنه اتفاقی نیفتاده.. بعد به نظر من تا شخصیت داستان بره پیش مشاور این دیالوگ ها بین رویا و دوست یا همسایه اش رد و بدل می شد بهتر و نزدیکتر به باور بود
y_seyedhamzeh
y_seyedhamzeh
٩٥/٠١/١٠
٠
٠
احه قرار نیست تو داستان کوتاه همه چیز و دونست از نظر من خط اول خیلی هم عالی
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
کارهای خارق العاده!

کاش حوصله شان سر برود

٩٦/٠٣/٢٤
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
از هر قید رها بودم

آرامش مطلق

٩٦/٠٣/٢٤
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
افسانه یا حقیقت؟

عشق در یک نگاه

٩٦/٠٣/٢٤
تبلیغات
تبلیغات