«سپان» / داستان کوتاه
داستان کوتاه

«سپان» / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

فرخ تافتاچي

«سپان» را سال‌ها بود که می‌شناختم و دوستی‌مان به دوران مدرسه بر می‌گشت. وقتی ‌یک هفته قبل از فوتش فهمیدم که در بیمارستان بستری است و وضعیت وخیمی‌دارد، سریعاً خودم را به او رساندم، ولی با دیدنش غم عجیبی بر دلم سایه انداخت. شاید غم از دست دادن او را بتوانم با نقل کردن خاطره‌اش و با گفتن گوشه‌ای از سرگذشتش سبک‌تر کنم:

سپان همشهری من بود و در شهر هفتاد و دو ملت که در آن مسلمان و مسیحی، شیعه و سنی، ترک و کرد، ارمنی وآشوری كه سال‌هاست که در کنار هم با صلح و صفا زندگی می‌کنند بدنيا آمد. در اروميه همه اين بچه‌ها توي كوچه‌ها با هم بازی می‌کنند و با هم مدرسه می‌روند، و با هم بزرگ می‌شوند.

شاید به خاطر رنگ چشم‌های سپان بود که این اسم را رویش گذاشته بودند. از دامنه‌های کوه آرارات که پایین بیایی، به دشت زیبایی می‌رسی که دریاچه ای با آب زلال در آن قرار دارد که به آن دریاچه‌ی سپان می‌گویند. سپان اسم پسر بچه آشوری بود که در ارومیه به دنیا آمد و چشم‌هایی به رنگ دریاچه و به زلالی آب آن داشت ولي علاوه بر آن مشخصه‌ی دیگری هم داشت و آن صدای قشنگش بود که امواج و طنین دلنواز آن تا مدت‌ها در ذهن باقی می‌ماند.

من و سپان در یک مدرسه درس می‌خواندیم. وقتی روزهاي ‌یکشنبه می‌رسید، سپان به مدرسه نمی‌آمد و لباس‌های نویش را می‌پوشید و همراه با خانواده‌اش به کلیساي ننه مريم می‌رفت. هنگامی ‌که صبح ‌یکشنبه صدای زنگ کلیسا به گوش می‌رسید، به جای خالی او در کلاس نگاه می‌کردم و می‌دانستم که الان در گروه کُر کلیسا مشغول سرود خواندن است. صدای قشنگش مثل موجی که روی ساحل بغلتد، روی دل‌ها می‌غلتید و آن‌ها را می‌لرزاند.

بعد از ظهر ‌یکشنبه سپان برای آن‌که از درس عقب نماند به خانه‌ی ما می‌آمد و با همدیگر درس‌های آن روز صبح را مرور می‌کردیم و من مطالبی را که آن روز درس داده بودند، به او ‌یاد می‌دادم و وقتی درس خواندن‌مان تمام می‌شد، با هم بازی می‌کردیم و خانه را روی سرمان می‌گذاشتیم. مادربزرگم که هر روز عصر‌ یک ساعتی سر سجاده‌اش می‌نشست و برای درگذشتگان قرآن می‌خواند، زیر چشمی‌ نگاه‌مان می‌کرد و مواظب بود که مبادا بساط نمازش  را بهم بریزیم. بساط او از سجاده ای خوش نقش و نگار، جانمازی ترمه، چوب آبنوس، عنبر خوش بو، آئینه‌ای با شمایل حضرت علی(ع) و شانه‌ای مروارید نشان و تسبیحی از فیروزه تشکیل شده بود. سپان خیلی مواظب بود که مبادا وسایل مادربزرگ را بهم نریزد، اما بالاخره‌یک روز نتوانست جلوی کنجکاویش را بگیرد و ‌یواشکی به سراغ بساط مادربزرگ رفت و اتفاقاً در حالی که آن‌ها را بررسی می‌کرد، گیر افتاد. ولی مادربزرگ نه فقط ناراحت نشد، بلکه از این‌که فرصتی پیش آمده تا وسایلش را نشان سپان بدهد، خوشحال هم شد. مادربزرگ بعد از آن که وسایل سجاده‌اش را به سپان نشان داد، سراغ صندوقچه قدیمی‌اش رفت و گنجش را بیرون آورد. گنج او از تعدادی عکس‌های رنگی و قشنگ از جاهای مذهبی و از تعدادی شمایل زیبا و دلنشین اولیا و امامان تشکیل شده بود که آن‌ها را طی سال‌ها جمع کرده و با دقت نگه داشته بود.

سپان از آن عکس‌ها خیلی خوشش آمد و پیرزن در حالی که شمایل حضرت مریم (س) را نشانش می‌داد، قصه قشنگی از زندگی مريم برایش تعریف کرد ولی قصه را تمام نکرد و‌ یک هفته گذشت و ‌یکشنبه بعد همین که درس‌مان تمام شد، سپان‌یک راست سراغ مادربزرگ رفت تا بقیه‌ی داستان را برایش تعریف کند. اما نه آن هفته و نه هفته‌های بعد قصه‌هايي که پیرزن از روی شمایل‌ها تعریف می‌کرد، تمام نشدند. قصه‌ها همیشه نیم تمام می‌ماندند تا هفته‌ی بعد پیرزن با حوصله به سوال‌های بی‌پایان سپان جواب بدهد.

مادربزرگم با سپان (که داشت بزرگ می‌شد)، حسابی رفیق شده بودند. بعد قرار گذاشتند که سپان برای مادربزرگ انجیل بخواند و مادربزرگ هم برای او قرآن بخواند. چند ماه که گذشت دیدیم که سپان قرآن مادربزرگ را با آواز و صدای زیبایی می‌خواند که قبل از آن نشنیده بودیم. وقتی سپان بالغ شد و صدایش بم و قشنگ‌تر شد، طرفداران بیش‌تری پیدا کرد. همه‌ی خانواده دورش جمع می‌شدیم و به او كه انجیل‌یا زبور‌یا قرآن را با آوازي زيبا می‌خواند، گوش می‌دادیم. حتی بلبلی که در خانه داشتیم موقع خواندن سپان ساکت می‌شد و به او گوش می‌داد.

وقتي محرم رسيد مادربزرگم هديه‌اي گرفت و پیش خانواده سپان رفت و از آن‌ها خواهش کرد که اجازه بدهند سپان در دهه‌ی محرم به ما کمک کند. مادربزرگ پیراهن مشکی را که خودش بافته و در سینه‌اش کلمه‌ی «سبحان» را گلدوزی کرده بود به سپان هدیه داد و از او دعوت کرد که در دهه‌ی محرم برای هیئت بخواند. سپان هم قبول کرد و هر شب وقتی مردم جمع می‌شدند، طوری با صدایش لرزه به دل می‌انداخت که مردم از حال می‌رفتند.

وقتی سپان زیبا و رشید به خدمت سربازی می‌رفت، مادربزرگم و خیلی‌های دیگر که سپان برای‌شان در هیئت نوحه خوانده و‌یا در کلیسا برایشان سرود خوانده بود، برای بدرقه‌اش آمدند. اما  سپان در جنگ شیمیائی شد و بعد از آن دیگر هرگز نتوانست بخواند.

بعد از چند سال مبارزه با بيماري تنفسي حال سپان وخيم شد. وقتی ‌یک هفته قبل از مرگ سپان خودم را به بالینش رساندم، از سپان زیبا و رشیدی که در ذهن داشتم، چیزی نمانده بود. پاهایم قدرت نزدیک شدن به او را نداشتند ولی هر طوری که بود خودم را بالای سرش رساندم و‌ یکدیگر را در آغوش گرفتیم و مدتی با صدای بلند گریه کردیم. سپان هنوز هم صدایش دلنشین بود و با لحن زیبایی می‌گفت:

یادت هست که مادربزرگ برایم قصه‌های زندگی انبیا را تعریف می‌کرد؟ در تمام این قصه‌ها من می‌فهمیدم که عاقبت از همه‌ی مذاهب مي‌شود به خداوند رسيد و وقتی که به او می‌رسیم، دیگر هیچ فرقی ندارد كه از چه راهي آمديم. آن‌جا ديگر سپان همان سبحان می‌شود و سبحان فرقی با سپان ندارد.

وقتی فرشته‌ی مرگ فرا رسید و سپان را در بر گرفت، او بسیار آرام و خوشحال چشم‌هایش را بست و سپان مثل این‌که آهنگ زیبایی را گوش می‌کند و رویای قشنگی را می‌بیند، ما را ترک گفت.

ای بلبل خوش الحان، ای گمشده در خاک

ای صدای خوش ایمان، ای‌یار ناامیدان

وقتی که باز بخوانی، از سر عالمی‌که دانی

محشر شود پدیدار، همراه اسرافيل بخوانی

سر خوش آن عشق  كه تنها تو می‌شناسی

رویش کنی پدیدار، وقتی که باز بخوانی

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
md_ghanbari
md_ghanbari
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
خسته نباشید در نوشتن داستان کوتاه دقت شود حرف اساتید است حتما داستانهای کوتاه چخوف با دقت بخونید.
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠١/٠٩
٠
٠
خوب بود. موفق باشید
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٩
٠
٠
این یک واقعه نگاری بود تا داستان. یک شرح حال یا زندگی نامه که زیبا هم بود. ولی از داستان کوتاه من اثری ندیدم توی این متن . موفق باشید♥
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠١/٠٩
٠
٠
داستان نبود که!
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

کی گفته جنگِ بر سرِ رای افتخار است؟

٩٦/٠٢/٣٠
دلت نیامده مرا صدا کنی

شاه مقصود دلم

٩٦/٠٢/٣١
حواس مان به کائنات هم باشد

خانم های مجلس بخوانند

٩٦/٠٢/٣١
مسابقات ورزشی همبستگی کشورهای اسلامی در باکو

خواهرم؛ حجابت رو رعایت نکن

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

چشمان سیاه تو

٩٦/٠٣/٠٣
پسری با موهای قرمز

Home - خانه

٩٦/٠٣/٠٢
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
زنانی که نمی دانند زن هستند

زنان علیه ورزشگاه!

٩٦/٠٣/٠٣
ابلیس گونه مردود جهان شدم

در آن شب نخست

٩٦/٠٢/٣١
یاد روزهای قبل از عاشق شدن

پسر آن دیگری

٩٦/٠٣/٠١
«دوستت دارم»های زندگی

بعضی از آدم ها...

٩٦/٠٣/٠١
شعری سروده خودم

مشتری بی مدار

٩٦/٠٢/٣٠
او برایم همه بود

این من خودخواه

٩٦/٠٣/٠٢
استاد بافندگی زندگی!

دختر کنار دستی من

٩٦/٠٣/٠٤
برای شاد بودن، منتظر هیچ مردی نباش

نامه ای به دخترم

٩٦/٠٣/٠٤
جایی برای آدم های تازه

نترس و بگذار بروند

٩٦/٠٣/٠١
رسالت انسان

پرندگی

٩٦/٠٣/٠٤
مسئله این است

پول دار یا بی پول!

٩٦/٠٢/٣٠
شعری سروده خودم

عاصی شده ام

٩٦/٠٣/٠٣
باران در ظهر آفتابی

بمان کنارم

٩٦/٠٣/٠٣
تبلیغات
تبلیغات