راز دو قلوها...
یادداشت

راز دو قلوها...

نویسنده : سایت جیم

پوریا اسکندرزاده

انتخاب بین این همه خوراکی رنگ و وارنگ،کار سختی بود. اما انتخاب اول و آخر من، دوقلوهای خواستنی‌ام بودند. علاقۀ وافر من به دوقلوها، از زمانی پیدا شد که راز دوقلو بودن‌شان را کشف کردم. اگر بابا این‌جا بود و می‌شنید، حتماً گوشم را می‌پیچاند و می‌گفت: «بچه‌های مردم موشک هوا می‌کنند و بچۀ من...». حیف که من جرأت ندارم با بابا کل‌کل کنم وگرنه به او می‌گفتم رازی که کشف کرده‌ام، کم از موشک هوا کردن ندارد!

ماجرا از آن‌جا شروع شد که یک روز در مدرسه، وقتی بسته کیکم را باز کردم، دو کیک شکلاتی درون بسته دیدم. جل الخالق! فکر کردم حتماً دستگاه‌های بسته بندی کارخانه دچار نقص فنی شده و اشتباهاً به جای یک کیک، دو تا در بسته گذاشته‌اند و از آن‌جا که من، خیلی خیلی خوش شانس هستم، آن بسته اشتباهی، صاف به دست من رسیده است. آن روز، با خوشحالی هر دوکیک را خوردم و ماجرا را فراموش کردم. اما وقتی این اتفاق در روزهای بعد هم تکرار شد، فهمیدم که فرضیه دانشمندانه‌ام کاملاً غلط از آب درآمده است و همه این کیک‌ها به همین صورت و دوقلو بسته‌بندی شده‌اند و در واقع، مدل‌شان همین است.

آن روزها با خودم فکر می‌کردم: خُب این چه کاری است؟ یکی نیست به این کارخانه‌دارها بگوید ما اگر دل‌مان دو تا کیک بخواهد، می‌رویم دو تا کیک می‌خریم دیگر! چرا شما خودتان را به زحمت انداخته‌اید و کیک‌ها را دوقلو کرده‌اید؟ والا! این موضوع مدت‌ها فکرم را به خود مشغول کرده بود و از آن‌جا که من علاوه بر خوش شانس بودن، بسیار باهوشم، بالاخره راز این دوقلوهای شیرین را کشف کردم.

یک روز دیگر در مدرسه که باز من گرسنه بودم (معمولاً من بیشتر وقت‌ها گرسنه‌ام!) و به جان کیک دوقلوها افتاده بودم تا زودتر غرغر شکمم را ساکت کنم، متوجه یکی از همکلاسی‌هایم شدم که به من و البته بیشتر به کیک‌های عزیزم زل زده بود. اول فکر کردم او هم مثل من از دوتا بودن آن‌ها تعجب کرده اما وقتی آب دهانش را با صدا قورت داد و با خجالت پشت درختی قایم شد، فهمیدم دلش از این کیک‌ها می‌خواهد. خیلی شیک و تر و تمیز، خودم را به ندیدن زدم و شروع به خوردن کردم ولی با اولین گازی که به کیک زدم، تکه‌ای از آن توی گلویم پرید. آنقدر سرفه کردم که اشکم درآمد. همان همکلاسیم، بدو بدو رفت و لیوان آب برایم آورد. آب را خوردم و بعد از این‌که از خفگی احتمالی نجات پیدا کردم، کمی از خودم خجالت کشیدم. (حالا یک کمی بیشتر!) آن روز و روزهای بعد و روزهای بعدتر تا به همین امروز، یکی از دوقلوهای محبوب من، سهم همان همکلاسی‌ام که حالا بهترین دوستم نیز است، می‌شود.

نمی‌دانم از آن روز به بعد، مقدار شکر در دستور تهیۀ کیک‌ها بیشتر شده یا حس چشایی من قوی‌تر، که کیک‌ها شیرین‌تر شده‌اند. این‌ها زیاد مهم نیست. مهم این است که خودم به تنهایی راز دوقلو بودن آن‌ها را کشف کردم. من فهمیدم این کیک‌ها فقط به این دلیل دو قلو هستند که یکی از آن‌ها در زنگ‌های تفریح، سهم دوستان نیازمندمان شود. من یاد گرفته‌ام که شادی‌هایم را هر چند خیلی کم با دوستم، تقسیم کنم و به رویش نیاورم که می‌دانم پول ندارد در زنگ‌های تفریح برای خودش خوراکی بخرد، که پدرش معتاد است و سرچهارراه، شیشه ماشین‌ها را تمیز می‌کند، که مادرش برای همسایه‌های ما سبزی پاک می‌کند، که مادرم یواشکی برای‌شان برنج و روغن می‌برد تا از نداری‌شان خجالت نکشند. من یک چیز دیگر هم کشف کرده‌ام (این روزها من چقدر چیز کشف می‌کنم! باید خودم را کاندیدا دریافت جایزۀ نوبل کنم!) و آن، این است که نداری اصلاً خجالت ندارد. خجالت را باید آدم‌هایی بکشند که هنوز راز چند قلو بودن ماشین‌ها، خانه‌ها و ویلاهای‌شان را کشف نکرده‌اند!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
^_^
^_^
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
درون مایه ش یکمی به انتخاب ربط داش ولی کلا جالب بود هم لحنش هم خودش;))))موفق باشید;)))
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
بامزه بود این که رگه هایی از طنز داشت مجاب میکنه تا آخر بخونی هر چند نتیجه گیری و پیام نو و آنچنانی نداشت ولی عبارات خوب ادا شدند موفق باشید
ka_veh
ka_veh
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
حالا اگه دوستای من بودن عین گرگ گرسنه بهم حمله میکردن :))
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٩
٠
٠
ایرادی که به باورپذیری ضربه زده رو میگم اینجا: "فکر کردم حتماً دستگاه‌های بسته بندی کارخانه دچار نقص فنی شده و اشتباهاً به جای یک کیک، دو تا در بسته گذاشته‌اند" دست کم 5 جای بسته بندی کیک نوشته یا کشیده که کیک دو قلو داخلشه. پس نمیشه که نفهمیده باشه :/ پایانش هم که به شدت کلیشه بود و شعار پشت شعار. عاغا جون خودم یادداشت نوشتن با شعار دادن فرق می کنه :((
محمد
محمد
٩٥/٠١/٠٩
٠
٠
خیلی جالب بود دوست عزیز،من که از خوندنش لذت بردم،امید که موفق باشی
پربازدیدتریـــن ها
داستان تلخ میرزاخانی ها...

چگونه کشور خود را از پیشرفت عقب نگه داریم؟

٩٦/٠٤/٢٨
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩
شعری سروده خودم

وقتی که دلت...

٩٦/٠٤/٣١
از حسرت هایمان می نویسم

نامه هایی به همسرم / قسمت اول

٩٦/٠٥/٠١

چه حسی تو عمق موهامون!

٩٦/٠٥/٠٢
کنکاشی در بیوگرافی جیم

رابطه جیم و ترامپ چگونه شکل گرفت؟!

٩٦/٠٤/٢٨
امان از روزی که دلمان یخ بزند

سرد نباشیم

٩٦/٠٤/٣١
همه خوبن، دولت بده

رابطه دولت و کودک آزاری چیست؟

٩٦/٠٤/٢٩
رابطه های نیمه تمام

ترس از تنهایی

٩٦/٠٤/٣١
چقدر به هم می آمدیم

شال گردن

٩٦/٠٥/٠١
شعری سروده خودم

اشک خواهشي عاشقانه است

٩٦/٠٤/٢٨
دوست داشتن قوائد بسياري دارد

من يك گند زن تمام عيارم!

٩٦/٠٤/٢٨
روز آف؛ بهترین روز هفته

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت هفتم

٩٦/٠٤/٣١
من اهل بازی نیستم و تو خود خوب این را میدانی

دیر آمدی...

٩٦/٠٤/٢٩
از قیمت پیاز تا ژن خوب

اونایی که ژن خوب ندارن نیان پیج من، مرسی اه!

٩٦/٠٥/٠٤
شعری سروده خودم

نو به بازار آمده...

٩٦/٠٤/٢٩
قول بده جز من نخواهی

ما مردها از یک بیماری رنج می بریم

٩٦/٠٥/٠٤
می گذارم همه چیز از دست برود

ترس از دست دادن

٩٦/٠٤/٣١
راز قدرت پدرها

در پیرژامه پدری

٩٦/٠٥/٠١
بر اساس روانشناسی رنگ ها

شخصیت شناسی افراد

٩٦/٠٥/٠٢
تبلیغات