مثنوی انتخاب / شعر
شعر

مثنوی انتخاب / شعر

نویسنده : r_ahmadi

این حکایت را چنین باید سرود // جز خدا، از حال ما آگه که بود؟

پس به نام او، که انسان آفرید //  وز پی اش آمد حکایت‌ها پدید

انتخابی داشتم، در پیش رو //  بسته بر آن، زندگی و آبرو

انتخاب همزبانی خوب و نیک // در کم و بیش من او باشد شریک

انتخاب همسری نیکو سرشت // زندگی با لطف او، باغ بهشت

از برایش صد ملاک اندوختم // روز و شب در حسرتش من سوختم

تا شبی رؤیای او دیدم به خواب // رفت از آن شب قرارم با شتاب

ماهرویی بود سر تا پا جمال // در زبان الکنم وصفش محال

چهره‌اش گویی تو قرص آفتاب // وامدار نور رویش ماهتاب

ثبت شد سیمای او در خاطرم // شد ملاک اولین و آخرم

در پی چون او دویدم کو به کو // شهر را گشتم دقیق و مو به مو

هر که را دیدم به قصد انتخاب // یاد آن رؤیای شیرین شد سراب

هر چه زیبا روی بود اندر دیار // در قیاس آن صنم، شد پست و خوار

هر کجا رفتم ندیدم مثل او // گشته بودم من ملول از جستجو

تا که روزی نا امید از جستجو //  نزد دلسوزی ببردم گفتگو

گفتمش من ماجرای خواب را // اینکه برده از دل من تاب را

شرح حسن روی آن مهتاب رو // نقل کردم من برایش مو به مو

چون که در من دید روی زرد را // گفت من دانم علاج درد را

می‌شناسم آنکه خواهی یافتن // آنکه کردی در خیالت بافتن

لیک گر خواهی وصال آن پری // هر چه گویم باید آن فرمان بری

از دهانش تا شنیدم این نوید // مرغ طاقت از لب جانم پرید

گفتمش در راه وصل آن نگار // هر چه فرمایی همان بندم به کار

گفت او کاندر ملاقات نخست // باید از دیدار رویش دست شست

گفتگو با او تو را مقدور هست // لیک چشم از روی او باید که بست

هر زمان عشق تو، بر او شد عیان // آن زمان دیدار رویش می‌توان

چون به پایان آمد این گفت و شنود // رو به سوی منزلش کردیم زود

در مسیر، او از کمالاتش شمرد // وصف لیلی کرد و از من دل ببرد

چون رسیدیم او دو چشمم را ببست // گفت: او اکنون در اینجا حاضر است

گفتگو با او کنون آغاز کن // باب قلبش را به برویت باز کن

من و او تنها شدیم و مرد رفت // بود آغاز سخن بسیار سخت

او سخن با نام حق آغاز کرد // دفتر جانش برویم باز کرد

هر چه او می‌گفت، بر دل می‌نشست // گفت از پیدا و پنهان هر چه هست

چند بار این گفتگو تکرار شد // جانم از گفتار او تیمار شد

جای خود، در قلب من پیدا نمود // او ندیده، جان من شیدا نمود

تا که روزی داد مرد کهنه کار // مژده دیدار روی آن نگار

با دلی کو گشته لبریز از شعف // هم عنان صبر را داده ز کف

ما به سوی منزلش کردیم رو // تا ببینم بدر آن مهتاب رو

عاقبت آمد به سر این انتظار // از رخ خود، پرده را او زد کنار

از پس پرده، چو رویش دیده شد // چشمهایم از تعجب خیره شد

نی ز چشمان سیه، بودی خبر // نی ز ابروی کمان، در او اثر

بین آن رؤیا و این واقع‌ترین // فاصله بود از ثریا تا زمین

هر چه من ریسیده بودم پنبه شد  // بهت و حیرت جانشین خنده شد

چون شدم با این حقیقت رو به رو // ساعتی در فکر رفتم من فرو

ناگهان آمد به ذهنم این سؤال // تا به کی در فکر رؤیایی محال؟

این همان بودی، که قلبم را ربود // گفتگو با او مرا شیدا نمود

بارها قلبم وجودش را ستود // در کلام او، بغیر از حق نبود

گوهر از گفتار او آمد پدید // کس در او پندار بد، هرگز ندید

تا به کی در قید و بند ظاهری؟ // خلق نیکو اصل هست و طاهری

سیرت زیباست، حسن این نگار // صورت زیبا نباشد ماندگار

حال فهمیدم چرا دلسوز مرد // اول از دیدار رویش منع کرد

خواست تا اول ببینم باطنش // تا حجاب دل نگردد، ظاهرش

شد حقیقت از برایم آشکار // زین جهت این درس را بستم بکار

زینت باطن چو گردیدم ملاک // انتخابم شد همان بانوی پاک

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
md_ghanbari
md_ghanbari
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
خوشم امد دادا
رضا احمدی
رضا احمدی
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
لطف دارید.
فرامرزی
فرامرزی
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
سلام.ببخشید یه سوال..مطالب به چه ترتیبی منتشر میشن؟؟ینی کلا مطالب به چه ترتیبی داوری میشن؟به همون ترتیبی که ارسال شدند؟؟
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
مطالب به ترتیبی که داورا داوری کردن منتشر میشه. ما یه جا مطالب رو برای داورا فرستادیم و اینکه اونا به چه ترتیبی خوندن و داوری کردن خبر نداریم!
فرامرزی
فرامرزی
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
بله خیلی متشکرم از پاسختون:)))
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
از خوندن شعرتون لذت بردم؛ با آرزوی موفقیت شما.
رضا احمدی
رضا احمدی
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
ممنون از وقتی که گذاشتید برای خوندنش.
behnam
behnam
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
سلام،شعرپرمحتوایی بود...خوب بود...
پربازدیدتریـــن ها
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
آسمانی شدند

به مناسبت شهادت شیرمردان

٩٥/١١/٠٢
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
فراموش شان نکنیم

سوختن یا سوزاندن!؟

٩٥/١١/٠٢
پنجره ی آسمان را می گشایم

آسمان شکستنی نیست

٩٥/١٠/٢٩
تبلیغات
تبلیغات