چوب خط‌های اشک و لبخند / داستان کوتاه
داستان کوتاه

چوب خط‌های اشک و لبخند / داستان کوتاه

نویسنده : naser_j

رو به روی آینه روی تاقچه ایستاد، موهایش بلند شده بود و موج میان‌شان افتاده بود، مثل غروب‌های طوفانی دریای سیاه، شانه چونان اسب رام نشده‌ای که میان علفزارها می‌دود، لای موهایش حرکت می‌کرد. موهایش را مرتب کرد و با ظرافت خاصی بافت‌شان، به دست‌های ظریفش و به خراش‌های که روی‌شان افتاده بود نگاهی کرد، یاد حرف‌های همکلاسی‌هایش افتاد که همیشه انگشت‌های نازک‌اش را به چوب کبریت تشبیه می‌کردند، کجا بودند که ببینند آن چوب کبریت‌ها خدایی می‌کنند این روزها! 

به اتاق روبرو رفت و کیف مخصوصش را از روی صندوق قدیمی مادرش برداشت، در صندوق را باز کرد، دست‌هایش را به داخل برد، دوباره جنس سرد و زمختش را در میان دست‌هایش حس کرد، هنوز هم وقتی در دست می‌گرفتش روحش خراش بر می‌داشت، همه انتخاب‌هایش را گرفته بودند جز بی‌تفاوتی که آن را هم خودش از خودش می‌گرفت. پس فقط یک انتخاب داشت، کاغذ مچاله شده‌ای را هم که گوشه صندوق افتاده بود برداشت و در صندوق را بست. کاغذ را باز کرد و خط‌های روی کاغذ را شمرد، بیست و سه خط، یادش آمد که هر خط را که کشیده یک بار خودش را و تمام احساساتش را به دار آویخته! 

کاغذی تا شده را هم از توی کیفش برداشت، خط‌های روی آن را هم شمرد، یازده خط، یازده لبخند، یازده سلام به زندگی را به یاد آورد، کاغذها را توی جیبش گذاشت و راهی شد در حالی که وزن مرگ بر دوش دخترانه‌اش سنگینی می‌کرد .خودش را به بالای دِه که حالا شده بود خط مقدم دفاع از شرف رساند، از دیدگاهش دِه پایین را به نظاره نشسته بود، دهی که صدای دف و کف زدن دخترانش کوها را می‌رقصاند و هی‌هی چوپانانش گوش‌های دشت را نوازش می‌داد، زیر سایه سنگین جنگ سکوت کرده بود، سکوتی سرد و آمیخته با بغض که هر چند دقیقه یک بار با جیغ تفنگ‌ها پاره می‌شد. 

ساعت‌ها نشسته بود و ده را می‌پایید تا این‌که سایه‌ای را در گوشه دیوار سنگچین یک خانه دید، ته سرد سیمینوف را به سینه‌اش چسباند و با چشمانش به کمین سایه نشست تا این‌که بالاخره صاحب سایه هم نمایان شد، سرش را نشانه رفت و دستش را روی ماشه برد، دوباره کابوس‌هایش به سراغش آمدند، دوباره تردید، دوباره ترس، چه کسی به او اجازه می‌داد پایان بخش یک زندگی باشد، پایان بخش یک انسان اما یاد امجد افتاد، یاد روزی که پدر امجد با ذوق آمده بود و در میان برف و بوران او را سوار بر قاطر به دِه پایین برده بود تا فرزندش را به دنیا بیاورد و یاد روزی که مادرش دوباره در میان برف تن بی‌جان امجد را در آغوش گرفته بود و تا دِه آن‌ها دویده بود، وقتی به بالای سرش رسید، امجد در آغوش مادر با لبخند مرگ را بوسیده بود، لبخندی که پرانتز دو سال شادی در خانه‌شان را برای همیشه بست. 

و دوباره لحظه به دنیا آمدن امجد را به یاد آورد، اطمینانش در انتخاب و پایان تردیدها، نگاهی به مردی که از انسانیت فقط کالبدش را داشت انداخت، چشمانش را بست، لبخند امجد را دید، بند ناف را برید، ماشه را چکاند...

شاگرد اول دانشکده مامایی حلب، کاغذ مچاله شده را از جیبش در آورد، خط بیست و چهارم را کشید و دوباره کاغذ را با نفرت مچاله کرد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
طاقچه// تشبیه قشنگی داشت سروان در همون دو خطِ اولِ کار؛ باریکلا! نمی دونستم غروب های طوفانی دریای سیاه رو هم دیدی! نکات ویرایشی و نگارشی اما هنوز به چشم میاد در نوشتت. نسبت به گذشته خیلی بهتر قلم زده بودی. بعضا با جمله هات فضاسازی شیکی رو ارائه داده بودی، مثل پاراگراف دوم. منتها من نقش این مرد رو در داستانت نفهمیدم. چند باری هم خوندم، اما متوجه نشدم. ولی انتخاب عنوانت خوب بود. انشالا که موفق باشی جناب سروان!
naser_j
naser_j
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
مرسی آمیرزا ،از قدیم گفتن داستان آن است که درون مایش رو خودش بگوید نه آنکه نویسنده بگوید:),حالا ببینیم اگه باقی مخاطب ها هم متوجه پیرنگ کار نشدن مشخص میشه تو پرداخت ضعف داشتم ،اما فعلا یه راهنمایی رو از من داشته باشید که برای رفع ابهام کد ها رو کنار هم بذارین ،یکیش همون ک خودتون گفتین دریای سیاهو باقی که فعلا نمیگم :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
باشد كه داستان من را هم همينگونه و خيلي بيشتر از اينگونه به نقد بكشيد. چون به قول شما به كمال نويسنده كمك مي‌كنه:) ممنونم.
naser_j
naser_j
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
از سرعت عمل تایید نظرات راضیم :)
naser_j
naser_j
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
حساس نشین این علامت سوالا مربط به کامنتیه که عزیزان ممیزی پاکیدن:),نرید بگید طرف تکلیفش مشخص نی زیر کامنت خودش علامت سوال میذاره :)
md_ghanbari
md_ghanbari
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
شنل گوگول با دقت بخون
naser_j
naser_j
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
؟؟
md_ghanbari
md_ghanbari
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
از راسکول نیکوف بپرس
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/٠٧
١
٠
سلام. دختری که مامایی خونده و یازده نوزاد رو به دنیا آورده که امجد هم یکی از اونا بوده. حالا در گیر و دار جنگ، مجبور شده که دست به اسلحه بشه. یعنی همون دستهایی که به انسانها کمک می کرده که «به زندگی سلام کنند»، حالا داره غزل خداحفظی رو براشون میخونه. اونطور هم که از متن برمیاد، دلیل اسلحه به دست شدن زن داستان، کشته شدن امجد، نوزاد دو ساله ای بوده که خودش به دنیا آورده بودتش( به عنوان ماما). داستان خوبی بود. امیدوارم تو مسابقه موفق باشید.
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
سلام مهراد؛ عیدت مبارک! «نگاهی به مردی که از انسانیت فقط کالبدش را داشت انداخت» اینم بی زحمت برا من توضیح بده ؛)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
سلام. عید شما هم مبارک باشه. :) فکر کنم این شخص قاتل همون امجد بوده. البته میتونه هر شخص دیگه ای هم باشه. چون از اعضای ده پایینه و مطمئنا شخصیت اصلی داستان، این فرد رو می شناسه و گذشته رو هم میدونه. به خاطر ااحتمال دوم، من زیاد روی این جمله، زوم نکردم!
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
غرض منم از کامنت اول همین بود، هیچی معلوم نیست و فقط احتماله.
naser_j
naser_j
٩٥/٠١/٠٧
١
٠
سلام ،ممنون آقا مهرداد عزیز،شما تغریبا به درون مایه داستان نزدیک شدین خیلی هم نزدیک فقط یه خورده رو قضیه کشته شدن امجد و ارتباطش با مردی که به دست شخصیت اصلی کشته میشه جزی نگاه کردین ،اونم در حالی که به جنگ اشاره کردید خودتون،
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
خب از نظرم، اینکه این مرد، قاتل امجد بوده یا خیر، چندان مهم نیست! داستان راجع به خودِ ماما و «چوب خط‌های اشک و لبخند» هستش. زن قصه با وجود تنفرش از آدم کشتن («وباره کاغذ را با نفرت مچاله کرد») مجبور شده که این کار رو بکنه. حالا اگه بعد از کشتن اون مرد، تغییری توی زن ایجاد میشد (مثلا تفنگش رو دور می انداخت و یا کاغذ رو پاره گاره می کرد و دور می ریخت) و به نوعی، یه "نقطه ی عطف" توی داستان به وجود میومد، «چه کسی» بودن اون مرد، مهم میشد. ولی این تغییر ایجاد نمیشه، پس خود اون مرد و هویت اصلیش هم چندان مهم نیست!
naser_j
naser_j
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
یه بار دیگه بزرگواران رو ارجاع میدم به کد های که در باره فضای که داستان توش روایت میشه درون متن گنجونده شده
naser_j
naser_j
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
بله همینطوره،و اینکه اون مرد اولین کسی نبود که زن قصه مجبور به کشتنش شده پس اون مرد فقط یه فرد از یه جمعیه که زن مجبور به کشتن شون هست و نیازی به پرداخت در مورد شخصیتش به جز همون یه تیکه کوچیک(از انسانیت فقط کالبدش را داشت)نیست به نظرم
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
چطور اون مرد مهم نیست مهراد؟ وقتی شخصیت اینجور نگاش می کنه و چشماشو می بنده و خلاص...
naser_j
naser_j
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
بله همینطوره،و اینکه اون مرد اولین کسی نبود که زن قصه مجبور به کشتنش شده پس اون مرد فقط یه فرد از یه جمعیه که زن مجبور به کشتن شون هست و نیازی به پرداخت در مورد شخصیتش به جز همون یه تیکه کوچیک(از انسانیت فقط کالبدش را داشت)نیست به نظرم
naser_j
naser_j
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
آمیرزا اون مرد دشمن شخصی دختر نیست (شما فضای قصه رو گرفتین که کجاست؟)
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
نه والا سروان
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/٠٧
١
٠
خواهش می کنم. یه مطلب راجع به اینکه به میرزا گفتید :«شما فضای قصه رو گرفتین که کجاست؟» من به این موضوع هم مثل همون «چه کسی بودن اون مرد» توجهی نداشتم! وقتی شما به موضوع «فضای جنگ» اشاره کردید، بیشتر توجه کردم و فکر کنم که منظورتون از «دشمن» توی این داستان، «نیروهای داعش» باشه. اما به نظر من، یه جنگ بود که می تونست توی یه بازه ی زمانی خیلی طولانی توی منطقه ای به اسم «حلب» رخ داده و یا رخ بده.حالا چرا بازه مشخص نیست؟! تنها اشاره شما در داستان که میشه بازه زمانی رو ازش استنتاج کرد «استفاده از تفنگ سیمینوف» هستش. یعنی داستان شما از سال 1944 میلادی( سال اختراع سیمینوف) به بعد می تونه باشه. حالا شاید جنگی که شما میگید، توی جنگ جهانی دوم اتفاق افتاده باشه و یا حتی در آینده اتفاق بیافته! جز زمان، حتی منطقه ی جغرافیایی هم چندان مشخص نیست! شما به «دریای سیاه» و «دانشگاه حلب» اشاره داشتید و این دو مختصات برای کشور«سوریه» هستند؛ ولی توجه داشته باشید که اولی میتونه فقط یه تشبیه بوده باشه و دومی هم دلیلی بر بومی بودن شخصیت داستان نیست! یعنی اون دختر میتونه، لبنانی، فلسطینی، تونسی، مصری و یا حتی اروپایی بوده باشه! و نمیشه چندان ازش به عنوان دلیل محکم استفاده کرد. با این حال، به نظرم باز به کلیت داستان شما، و پیامی که داشت، اصلا لطمه ای وارد نشده و نمیشه.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
در پاسخ به میرزا:: تردید زن، به خاطر روحیات خود زن هست. زنی که دوست نداره زندگی کسی رو بگیره. بعد یادش میاد که این دشمن (که با توضیحاتی که آقای naser_j داد فکر کنم منظور داعش هستش) انقدر قصی القلب و پلید هست که حتی به یه بچه ی دو ساله هم رحم نکرده! چشماش رو می بنده چون تحمل دیدن نداره و شلیک می کنه که ازین آدما به شدت متنفره!
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/٠٧
١
٠
آفرین مهراد؛ بله صد در صد به محتوا و پیام داستان ضربه نمی زنه، تنها ریزه کاری هاس که مشکل میشن یعضی مواقع.
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/٠٧
١
٠
خب مهراد، من اینارو نمی بینم. اینا احتمال از بیرون داستانن که در داستان باید جواب داده بشن.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/٠٧
١
٠
همونطور که گفتم من به فضا و زمان داستان اصلا توجه نکردم. باری اولی که داستان رو خوندم، فضایی که توی ناخودآگاهم از داستان، ترسیم شد، فضای یه جنگ داخلی بود و یا حتی میان قبیله ای که مرزش، فاصله ی بین دو روستای ذکر شده در داستان، هستش. حتی فکر کردم که ساکنین دو تا روستا، با هم دشمن شدند و نه نیروی داعش. ولی در کل، توضیحات داده شده راجع به شخصیت اصلی قصه و کلیت داستان، کافی و مناسب بودند و جز این ریزه کاری ها، همه چیز خیلی خوب بود.
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٠٧
١
٠
ممنون از توضيحات آقاي علوي و آقاي ميرزا. ولي مگه واقعيت داشتن جنگ مهمه؟ به نظرم شرايط نفرت انگيز و حس ضد جنگ خوب درومده... و يه كم ابهام تو خيلي از داستان‌ها هست... بازهم اساتيد بهتر مي دونن:)
naser_j
naser_j
٩٥/٠١/٠٧
٠
١
احسنت به دقت نظر تون آقا مهرداد ،حقیقتش میخواستم تا لحظه آخر که مطلب تو سایته توضیح ندم اما با این همه توجه و دقت تون کم لطفی بود اگه نگم،بله درست حدس زدین اون مرد یک داعشیه و فضای داستان سوریه ،و اما جز دریای سیاه و حلب یه کد های ریز دیگه هم بود ،دف زدن زنان ،هی هی چوپانان ،قاطر شاید به تنهایی نتونه مشخصه مناطق کرد نشین و.کوهستانی سوریه باشه اما در کنار حلب و دریای سیاه اگر بیاد و جنگی که به داخل شهر و روستا کشیده شده و حتی کودک ها قربانیش شدن و البته خود اسم امجد(اسم کردی)و زنان تک تیرانداز به نظرم میتونه به خواننده تو معرفی محیط قصه کمک کنه
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
پاسخ به خانم آقایی: خواهش میکنم. از نظر من موضوع اصلی داستان، احساسات زن قصه است و «شرايط نفرت انگيز و حس ضد جنگ» که خوب درومدن.
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
سلام. بي تعارف بين داستان‌ةايي كه تا حالا خوندم يكي از بهترين ها بود. يكي از سه داستان برتر از نظر من! عنوانتون هم خيلي جالب بود و البته هم‌وزن عنوان داستان من. عنوان من اينه: «دو رهي هاي زرد و ليموئي».
naser_j
naser_j
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
ممنون ،زهرا خانوم لطف دارید شما ،بی صبرانه منتظرم داستان تون بیاد رو سایت :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
خدا كنه كه بياد:(
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
سلام خانم آقایی؛ در اینکه داستانشون خوب بود حرفی نیست و با شما موافقم. اینکه ما بحث می کنیم برای نویسنده خوبه و در ادامۀ مسیر کمک حالش. ولی به قول شما که منم باهاش موافقم، اون حس ضد جنگ رو خوب نشون داده.
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
صد در صد میاد داستانتون خانم آقایی، چون خوب بود. لااقل از بعضی از داستان ها که تا الان خوندم بهتر بود. :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
ممنون از لطفتون جناب ميرزا. ولي خب بعضي داستانا انقدر افتضاح بود كه داستان من فقط نسبت به اونا خوب بوده و لاغير:(((
Mahsan
Mahsan
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
نمی دونم چرا دوستان موضوع جنگ و اینا رو اینقدر پیچیده اش کردن!!! از خمون جایی که موضوع بافته شدن موی دخترک پیش کشیده شد کاملا روشن شد موضوع! اون هم با این همه اخباری که این روز ها داره منتشر می شه. بسیار زیبا و تاثیر گذار بود. موفق باشید:)
naser_j
naser_j
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
مرسی از لطف تون،واقعا با جریان بافته شدن موها کل داستان لو رفت براتون!؟ :)،ممنون که وقت گذاشتین خوندین
Mahsan
Mahsan
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
برای کس دیگه ای لو نمی رفت از اون اول! من خودم یه سری نظرات راجع به موی بافته شده داشتم از قبل، که با خوندن این متن یاد اونا افتادم و فهمیدم. وگرنه اشاره به شهر حلبه که همه چی رو مشخص می کنه!
naser_j
naser_j
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
آها،بازم ممنون (:
m_lahiji1
m_lahiji1
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
جالب بود متشکرم
naser_j
naser_j
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
خواهش میشه،ممنون از شما
y_seyedhamzeh
y_seyedhamzeh
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
سلام داستان خوبیه یعنی بهتر از داستانهایی که تا به حال آپلود شده تیتر متاوت اول عالیه ومتن میانی خوب جمع جور کرده اما آخر متن نتوسته اونی که باید به خواننده منتقل کنه رو کمی گنگه در ضمن آ خر داستان های قوی یه حسی رو به آدم منتقل می کنند مثلا امید یا مرگ و یاس یا تکرار ولی تو آخرشو با مچاله کردن تموم کردی حیف
naser_j
naser_j
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
اول از همه ممنون از وقتی که گذاشتین و داستان رو خوندین،دوم ممنون به خاطر لطف تون نسبت به داستانم،اما در آخر داستان شخصیت داستان با مچاله کردن کاغذ اوج نفرتش از جنگ و کشتن یک آدم حتی در مقام دفاع رو به تصویر میکشه اما اگر در انتقال حس ضعف داشته شما به بزرگواری تون بر تازه کار بودن من ببخشید :)،باز هم ممنون از شما
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٩
١
٠
نظر ها رو خوندم. ناصر جان، فهمیدم که برای داستانت زحمت کشیدی و خواستی با کمک کدهایی که از طریق فضاسازی و ... می دی به مخاطب بفهمونی داستانت رو. ببین دوست عزیزم هیچ مخاطبی با اون دیدی که تو نسبت به کد هایی که تو توی متن داده بودی، متنت رو نمی خونه. برای متوجه شدن این موضوع ها حداقل حداقل سه بار باید بخونه تا متوجه بشه یه قسمت از چیزایی رو که منظور شما بوده. پس به نظر من توی نوشتن در این سطح از اینگونه ارجاعات بهتره استفاده نکنید. همون طور که قبلن زیر یکی دیگه از متن ها هم گفتم: "نویسنده نباید طوری بنویسه که همه بتونن داستان رو بفهمن بلکه باید طوری بنویسه که هیچ کس نتونه نفهمه اون رو" دیگه اینکه به نظر من تشبیهات و ترکیبات شاعرانه ت با لحن و فضاسازی یک دست نیست. موفق باشید♥
naser_j
naser_j
٩٥/٠١/٠٩
٠
٠
خیلی ممنون از وقتی که برای خوندن و نظر دادن در مورد داستانم گذاشتی ،ببین هدف من از آوردن اون کد ها این نبود که مخاطب داستانم رو بفهمه و با فضای داستان آشنا شه چون این یک داستان بود که میتونه تو یک نقطه خاص شکل بگیره یا تو هر نا کجا آبادی اما بلاخره هر نویسنده ای فضای خاصی رو برای داستانش در نظر میگیره و اون کد ها چیز اضافه ای نبود که به داستان لطمه بزنه بلکه مثل باقی کلمات داستان بود که باعث جلو رفتن قصه میشد خب بر اساس اقتضای فضای که تو ذهنم بود شکل گرفته بود ،همین طور که قبلا هم در جواب آقای علوی گفتم نمی خواستم این کد ها رو لو بدم تا مخاطب تحت تاثیر اونها به قضاوت داستان بپردازه ،اون کد ها فقط یه آپشن کمکی بود برای شناخت فضای داستان و شخصیت مردی که به نظر خودم و بعضی از دوستان نیازی به پرداخت شخصیتش و شناسوندنش به مخاطب نبود ،و بدون اونها هم میشد پیرنگ داستان و فهمید همین طور که چند تا از بزرگواران فارغ از اون ها داستان رو پسندیدن ،اما در مورد همگن نبودن عبارات شاعرانه با لحن و فضای داستان کاش موردی اشاره میکردید تا متوجه منظور تون میشدم ،در هر حال به نظر شما احترام میذارم و ممنون تونم :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
سلام؛ سروان دادا تبریک میگم، واقعا بسیار بسیار خوشحال شدم. امیدوارم در تمام مراحل زندگیت از این نوع موفقیتها داشته باشی! :))
naser_j
naser_j
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
سلام،مرسی آمیرزا خیلی چاکرم همچنین برای شما:)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
سلام مجدد. چه پيش بيني من درست درووومد:))) به دلم برات شده بود اصن. تبريك ميگم اقاي جوادي. انصافا استحقاقش رو داشت اين داستان...
naser_j
naser_j
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
سلام،خییییلی ممنونم:)،لطف دارید شما ،انشاالله تو برنده شدنا تون جبران کنم :))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤