مرد تنهای شب... / داستان کوتاه
داستان کوتاه

مرد تنهای شب... / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

حسین قلعه نوی

باد سرد از میان موهای مردانه‌ام عبور می‌کرد. شال گردنم را تا جای دهانم بالا کشیدم تا کمی گرما را محبوس کنم. دانه‌های برف را از رو کت مشکی‌ام تکاندم و بار دیگر به جاده‌ای خیره شدم که دیگر آدمی در آن تردد نمی‌کرد. صدای ماشین‌هایی که گاه و بی‌گاه از کنارم عبور می‌کرد باعث می‌شد برای چند ثانیه هم که شده از هجوم افکاری که داشت دیوانه‌ام می‌کرد رها شوم، افکاری که مثل خوره به جانم افتاده بود، افکاری که بعد از بازگشت مادرم تمام گذشته‌ام را مثل فیلم سینمایی رو به روی چشمانم قرار داده بود. چه تراژدی غم انگیزی، چه زندگی رغت باری، ای کاش سرما امان مرا می‌برید تا از این ثانیه‌هایی که هر کدام نفسم را به شماره می‌انداخت رها می‌شدم.

دوران کودکی‌ام را کنار دایه‌ای گذراندم که برایم مثل مادر و پدر بود. دایه‌ای که مادر و پدرم با تمام دقت و عشق‌شان برایم انتخاب کردند، تا کودکی را که هنوز خواندن و نوشتن بلد نیست در دامن خودش رشد دهد، کودکی که از این دنیای بزرگ فقط یک حساب بانکی و یک خانه بزرگ به نامش بود، کودکی که تنها آدم زندگی‌اش یک دایه پیر بود، کودکی که سرنوشتش حتی برای خدا هم مهم نبود!

تنها بودم خیلی تنها. هیچ‌کس را درک نمی‌کردم، خالی از هر گونه احساسی تا به سن 16 سالگی رسیدم. سرشار از حس نفرت به تمام آدم‌هایی که با بی‌رحمی تمام مرا کنار گذاشته بودند. سرشار از نفرت به پدری و مادری که فراموش کرده بودند آدم به اب و هوا و پول زنده نیست.

وارد بازار کار شدم در حالی که هیچ نیاز مالی نداشتم. درس برایم بی‌مفهوم بود، کمبودهای من با درس جبران نمی‌شد. مادرم هر چند سال تماس می‌گرفت تا حال مرا بپرسد ولی از نظر من تماس می‌گرفت تا اگر مرده بودم، سر مزارم حضور پیدا کند. تا 27 ساگی کار کردم و حالا در آستانه ازدواجم، نامزدم مجبورم کرد تا با غریبه‌ای تماس بگیرم که نام مادر را به یدک می‌کشید،تماس گرفتم ولی قبل از این‌که به بودنش عادت کنم، نتیجه ازمایشی که زیر کتم پنهانش کرده بودم تمام رمق بدن خسته‌ام را کشیده بود.

سرطان... پیر شده بودم در این چند روز... حالا که همه چیز در آستانه احیا بود، مادرم باید انتخاب می‌کرد بین پسری که تا چند ماه دیگر بیشتر زنده نیست و خانواده‌ی شادی که در یک کشور غریبه منتظر بازگشتش بودند و مردی که حالا مجبور است تنهایی را به تمام خواسته‌هایش ترجیح دهد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
شروع داستان شما خوب بود آقای قلعه نوی، اما به تدریج ما به یه سری مشکلاتی روبرو می‌شیم. پاراگراف دوم «دوران کودکی‌ام را کنار دایه‌ای گذراندم...» علتش مشخص نیست. باز وارد بازار کار میشه در حالی که هیچ نیاز مالی نداره و علتش مشخص نیست. سرطان هم می گیره و حالا بازم این علت نمی خواد، خدا میده، اما دنیای بدبختیِ کاراکتر شما و باز بی علت. اما پاراگراف اول عبارتهای ترو تمیز و خوشگلی داشت.
md_ghanbari
md_ghanbari
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
دوست داری کافکا باشی ولی شروع با تورگنیف ولش کن بهتره به جلال فکر کنی☺
md_ghanbari
md_ghanbari
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
راستی اسم داستانت قشنگ بود. خاطره بازی کردم.
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
احساس واقعيم اينه كه موضوع يه كم دم دستي بود. چرا گفته پدر و مادر از روي عشق برام دايه انتخاب كرده بودند و پول هم بهش داده بودند. اصلا كجا رفته بودن؟ اصلا چي شد؟
md_ghanbari
md_ghanbari
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
خوبه دادا بهترم میشد غمت نباشه
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
این متن هم نمیتونه داستان باشه. به گزارش وخاطره بیشتر شبیهه... نظر خاصی راجع بهش ندارم چون درست نخوندمش، امروز و دیروز یکم گیر بودم واس همین نتونستم درست بخونم متن ها رو و نظر بدم، سایتم که سنگ تموم گذاشت و 90درصد آثاری که گذاشت یا یادداشت بود یا داستان کوتاه -_-
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

کاسب دیوانه

٩٦/٠١/٣٠
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
یادم تو را فراموش

خنده هایش آغاز ماجرا بود

٩٦/٠١/٣٠
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
شعری سروده خودم

به نام عشق

٩٦/٠١/٣١
حس دلتنگی

همه ی دار و ندارم به تو بر می گردد

٩٦/٠٢/٠٦
از والیبالیستی تا خوابیدن با چشم های باز

معلم ها در گذر زمان

٩٦/٠١/٣١
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات