مادری با حس پدرانه / داستان کوتاه
داستان کوتاه

مادری با حس پدرانه / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

فاطمه محسنی

با اینکه از مهرداد فاصله زیادی نداشتند ولی آن قدر آرام حرف می‌زدند که هرچه هم که دقت می‌کرد نمی‌توانست یک کلمه هم بفهمد. زنی که با مادرش حرف می‌زد به نظر نمی‌آمد که زیاد از او بزرگتر باشد. موهای بلوندش را کمی از روسری سرخابی‌اش بیرون ریخته بود و به نظر مانتوی سفید و کیف و کفش و سرخابی کمی برایش سبک می‌آمد! زن بین صحبت‌های‌شان که بیشتر شبیه دعوا بود گاه‌گاه به مهرداد نگاهی می‌انداخت و لبخندی نثارش می‌کرد اما زهرا سعی می‌کرد خود را مانع نگاه او کند. به نظر کاملا خون سرد می‌آمد در حالی که زهرا کلافه بود. برای مهرداد صحنه عجیبی بود! ناگهان زنی که چهره‌اش بسیار آشنا بود برای مهرداد، سر می‌رسید و بستنی عروسکی مادر روی نیمکت پارک کم‌کم داشت از قیافه می‌افتاد. بعد از چند دقیقه بحث زن برگه‌ای به مادر داد و مادر چند لحظه ساکت شد

- خودم باهاش حرف می‌زنم

و به سمت مهرداد رفت. جلوی نیمکت پارک روبه روی مهرداد زانو زد و با دستان لرزان دستان مهرداد را گرفت.

- مهرداد جان، مامان، این خانوم یکی از دوستای قدیمی منه که خیلی تو رو دوست داره و می‌خواد باهات آشنا بشه

- کیه این خانومه مامان؟

- یه دوست قدیمی عزیزم

و به طرف زن رو کرد که نگاه مشتاق خود را به آن‌ها دوخته بود

- میتونی بیای

صدای تق‌تق کفش‌های زن در فضا پیچید. زهرا بلند شد و کمی عقب‌تر ایستاد و با چشمانی نگران به زن خیره شد که به طرف مهرداد می‌آمد و نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و تپش قلب زهرا بیشتر و بیشتر. صدای تپش‌های قلبش را حتی مهرداد هم می‌توانست بشنود.

- مهرداد جان بلند شو سلام کن عزیزم

مهرداد متعجب بود. بلند شد... چقدر آن چهره برایش آشنا بود! مادر به آرامی دهانش را به گوش زن نزدیک کرد

- میتونستی واسه اولین بار یه لباس مناسب‌تر بپوشی

زن بی‌توجه جلوی مهرداد زانو زد. سرتاپای مهرداد را برانداز کرد و او را به آغوش کشید. هرچه مهرداد بیشتر سعی می‌کرد خود را از آغوش زن بیرون بکشد او بیشتر مهرداد را در آغوش می‌فشرد. زهرا دست مهرداد را گرفت و او را از آغوش زن بیرون کشید

- ما دیگه باید بریم خانوم. دیدیش دیگه...

و از زن دور و دورتر شد و نگاه مهرداد هنوز به عقب بود با یک سوال! او را قبلا کجا دیده؟! ولی می‌دانست که نباید از مادرش سوالی بپرسد. زن در حالی‌که هنوز روی زمین زانو زده بود و به مهرداد که داشت از او دور می‌شد لبخند میزد، بلند گفت: 

-اسم من بیتاست

***

- انتظار نداشتم به این زودی ببینمت

- قرارمون هر هفته بود دیگه نه؟ می‌خوای حکم دادگاه رو دوباره نشونت بدم

- خونه منو از کجا پیدا کردی؟ تعقیبم کردی؟

- زهرا بهتره گذشته‌ها رو فراموش کنیم ما الان دیگه هم دردیم. هردومون مادریم. بیا با هم دوست باشیم!

و دستش را به سمت زهرا دراز کرد. زهرا نگاهی به دست بیتا کرد و بی‌توجه گفت:

- تو هیچوقت مادر مهرداد نبودی و نیستی! حالام برو تا بیدار نشده و تو رو ندیده اینجا...

و اشاره به در اتاق مهرداد کرد. ناگهان هر دو از دیدن مهرداد که از لای در نیمه باز اتاقش به آن‌ها نگاه می‌کرد جا خوردند، هیچوقت ندیده بود که مادر برای زنی در خانه حجاب بگیرد و... چهره آن زن... وکلمه مادر...

- مگه تو مامان من نیستی مامان زهرا؟ نکنه... نکنه که من بچه این خانومه‌ام؟

زهرا نگاهی از سر خشم به بیتا انداخت و به سمت مهرداد رفت و نشست. و دستانش را روی شانه‌های او گذاشت

- نه مامان جون، قسم میخورم که من مادرتم. من تو رو به دنیا آوردم. به جون خودت قسم می‌خورم عزیزم

- پس این خانومه کیه؟ چی می‌خواد اینجا؟

زهرا سر به زیر انداخت. صدایش لرزان بود. تردید کل وجودش را فرا گرفته بود.

-این خانوم. اون... شیش سال پیش... وقتی تو چهار سالت بود... پدرت بود! و نفس عمیقی کشید

-مامان من جدی سوال کردم. نمی‌خوای بگی نگو. لااقل منو مسخره نکن.

به داخل اتاقش رفت و در را بست.

- خودت برو باهاش صحبت کن. همه عکسات توی آلبومه، توی اون کمد...

و اشاره به کمد کوچک گوشه اتاقش کرد و همانجا نشست. نفهمید چقدر طول کشید که بیتا آلبوم را پیدا کرد. نفهمید کی به اتاق مهرداد رفت و برگشت. حتی خداحافظی‌اش را هم جواب نداد. نمی‌دانست به مهرداد چه گفته. نمی‌دانست که او چه باید می‌گفت به پسرش. سال‌ها پیش وقتی دادگاه مهرداد را به او داده بود به مهرداد گفته بود که پدرش مرده. چه باید می‌گفت؟ می‌گفت ازین به بعد پدرت، مادر دومت شده؟ حالا بعد از شش سال امیر پیدا شده بود ولی دیگر امیر نبود، بیتا بود! 

- ازم خواست باهاش برم آمریکا...

صدای آهسته مهرداد، زهرا را به خود آورد. نگاهش بهت زده بود و خیره به روبه‌رو .

-گفت که بچه‌دار نمیشه و با شوهرش تصمیم گرفتن همه زندگیشونو به پای من بریزن.

آرامش مهرداد تعجب زهرا را بیشتر میکرد

-من... من... متاسفم که بهت نگفتم مامان...

- بهم گفت به همه آرزوهام می‌رسم اگه باهاشون برم

- مهرداد...

بغضش ترکید. خود را به آغوش زهرا انداخت. قد یه عالم بغض داشت! قد همه بی‌پدری‌هایش! قد همه سختی‌هایی که مادرش می‌کشید برای زندگی او! قد همه حسرتش برای یک نوازش پدرانه... کلماتش در هق هق گریه‌هایش گم می‌شد..

- میفهمم مامان... مرسی که نگفتی...

دست نوازشگر مادر را که بر سرش که احساس کرد شرمنده شد که همیشه حسرت نوازش پدرانه را داشته. چشمان زهرا داغ بود...

****

پروازشان به مقصد آمریکا اعلام شد. وقت خداحافظی بود. قدش را به اندازه قد مهرداد کوتاه کرد و بوسه‌ای برگونه اش زد

- امیدوارم از تصمیمت پشیمون نشی هیچوقت پسرم

-مطمئنم که پشیمون نمیشم... بابا...

بیتا چند لحظه مکث کرد. دوباره خم شد و بوسه‌ای به گونه مهرداد زد

- مهم اینه که تو پسر منی عزیزم.

مهرداد دست زهرا را که در دستش بود فشرد

- بیتا جان عزیزم بیا بریم دیر شد

 بیتا نگاهی به زهرا و مهرداد انداخت و رفت.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
md_ghanbari
md_ghanbari
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
به جان هر کی دوست داری داستان کوتاه با رمان مرزبندی داره حتی در دیالوگ ها و ...راستی قواعد نگارشیم رعایت بشه
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
سلام. سوژه ی خلاقانه و متفاوتی رو انتخاب کردید. ولی جنجالی بودن موضوع «تغییر جنسیت» پدر قصه، موضوع اصلی رو توی حاشیه برده و خوب بهش نپرداختید! در واقع، گره در داستان شما، خوب شکل گرفته ولی گره گشایی انقدر قوی نبوده که بتونه اون گره رو باز کنه. در هر حال، امیدوارم توی مسابقه موفق باشید.
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
جالب بود...
ka_veh
ka_veh
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
من که حس یه جوری بهم دست داد :)
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
درست جایی که داستان اوج می کرفت متاسفانه توضیحی نداشت و گنگ شد حتی دوبارم خوندم ،،،کاش بیشتر پرداخته می شد به اون موضوع سردرگم میشه خواننده
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٩
٠
٠
این جور تغییر صحنه ها رو دوست ندارم من. چون با حال و هوای صحنه قبل وارد صحنه جدید می شیم و نویسنده عمل ترانزیشن و خوب انجام نداده. شخصیت پردازی اصلن نداشت. این که چرا پدره تغییر جنسیت داده بود برای ما مبهم بود. اگه اتفاق دیگه ای برای پدره افتاده بود مثلن اگه معتاد شده بود یا هر اتفاق دیگه نیاز به توضیح نداشت ولی عمل تغییر جنسیت چیزی نیست که ما همیشه باهاش روبه رو باشیم. پس دلیل قانع کننده میخواست. موفق باشید♥
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤