مسخ - نقد داستان - بخش دوم
نقد داستان مسخ

مسخ - نقد داستان - بخش دوم

نویسنده : مهراد علوی

قسمت اول از اینجا

صفحه سی و هشت:

راوی راجع به پرداخت باقیِ بدهی پدر، به صاحب‌کار گره‌گوار، حرف می‌زند و این‌که چگونه باید آن پول پرداخت شود؛ خانواده‌ی سامسا، از پول‌هایی که گره‌گوار برای‌شان می‌فرستاده، مبلغ اندکی را پس‌انداز کرده‌اند؛ مبلغی که می‌تواند بدهی پدر را تسویه کند. اما اگر آن پول را بپردازند، دیگر پولی برای تامین سایر خرج و مخارج زندگی‌شان، نمی‌ماند! راوی توضیح می‌دهد: «پدر، با وجود آن‌که مزاج سالمی داشت، مرد مسنی بود که از پنج سال پیش تا به حال، اصلا کار نکرده بود. در مدت این پنج سال، شکمش بالا آمده و سنگین شده بود.اما مادر پیر، با مرض تنگی نفسی که داشت، چه کاری از دستش برمی‌آمد؟! همین به منزله‌ی کوشش فوق‌العاده‌ای برایش بود که در خانه راه برود و پنجره را باز بگذارد که خفه نشود. و اما خواهر؛ یک دختربچه‌ی هفده ساله بود که برای زندگی بی‌دغدغه‌ای که تاکنون می‌کرد، آفریده شده بود؛ یعنی لباس‌های قشنگ بپوشد، خوب بخوابد و به کارهای خانه کمک کند. آیا هیچ به او مربوط می‌شد که پول دربیاورد؟»

 

صفحه‌ی پنجاه و شش:

خواهر کاری جدید پیدا کرده و دیگر نمی‌تواند از گره‌گوار مراقبت کند. به همین دلیل، آن‌ها، خدمتکار پیری را برای مراقبت از گر‌ه‌گوار اتخدام می‌کنند. آن خدمتکار، اولین بار که گره‌گوار را می‌بیند: «سرجایش، خشک شد؛ دست‌هایش را روی شکمش گذاشت و از منظره‌ی جانوری که به هر سو می‌خرامید، کاملا تعجب کرد، که چطور هیچ‌کس به فکرش نرسیده که آن جانور را بیرون بیاندازد؟!»

 

صفحه‌ی شصت و چهار:

خواهر به عنوان تمهید مقدمه، دستش را روی میز کوبید و اظهار داشت: پدر و مادر عزیزم، این وضع نمی‌تواند ادامه پیدا کند! اگر شما ملتفت نمی‌شوید، من آن را حس می‌کنم. نمی‌خواهم نام برادرم را به موجود عجیبی که این‌جاست، نسبت بدهم؛ پس رک و پوست‌کنده بگویم که باید به وسیله‌ای، این موجود را از سرمان باز کنیم. ما آن‌چه را که از لحاظ بشردوستی از دست‌مان برمی‌امد، برای پرستاری این موجود، تحمل کرده‌ایم. تصور می‌کنم که هیچ‌کس نمی‌تواند کوچک‌ترین ملامتی به ما بکند.

 

صفحه‌ی شصت و پنج:

پدر به طور نیمه‌سوال گفت: «شاید او( گره‌گوار) حرف‌های ما را می‌فهمد؟» ولی خواهر، بی‌آن‌که گریه‌اش قطع بشود، حرکت شدیدی با دستش کرد؛ برای این‌که نشان بدهد، به طور قطع، باید این فرضیه را کنار گذاشت!

پدر تکرار کرد: «کاش او می‌فهمید!» و در موقع حرف زدن چشمش را بست. انگاری که می‌خواست نشان بدهد راجع به بطلان چنین فرضی، با دخترش هم‌عقیده است: «اگر درک می‌کرد، شاید وسیله‌ای بود که با او کنار بیاییم، ولی در این شرایط...»

خواهر جیغ زد: پدر جان! یگانه راه‌حل این است که به درک برود! و باید از فکرت بیرون کنی که این گره‌گوار است. مدت طویلی است که ما این تصور را کرده‌ایم و همین، منشا تمام بدبختی‌های ماست! چطور این موجود، می‌تواند گره‌گوار باشد؟ اگر او بود، مدت‌ها قبل، به محال بودن هم‌منزلی آدم‌ها، با چنین حشره‌ی کریهی پی برده و خودش رفته بود. بی‌تردید، ما برادر نخواهیم داشت، اما باز هم ممکن است زندگی کنیم و ما به یاد بود او، احترام می‌گذاریم.

 

صفحه‌ی هفتاد و دو:

موضوع مهم این بود که هر سه‌ی آن‌ها( پدر، مادر و خواهر گره‌گوار) کارهای حقیقتا قابل توجهی پیدا کرده بودند که به خصوص در آتیه، بسیار امیدبخش بود. وضع کنونی خود را می‌توانستند با اجاره کردن آپارتمانی ارزان‌تر و کوچک‌تر، ولی در مکانی بهت، جبران کنند. آپارتمان کنونی را گره‌گوار انتخاب کرده بود. آقا و خانم سامسا، با مشاهده‌ی دختر حود، فهمیدند که در این ماه‌های اخیر، بسیار شکفته شده و حالا دختر دلربایی است. هر دو آن‌ها، به این فکر افتادند که موقع آن رسیده که شوهر برازنده‌ای را برایش زیر سر بگذارند. به نظرشان آمد که در حرکات دخترشان، آرزوهای تازه‌ی آن‌ها تایید می‌شود و نیت خیرشان را تشویق می‌کند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
سلام نقدتون باعث شد یه بار دیگه این کتابو با دقت بیشتر و برای یافتن جواب سوال قسمت اول نقدتون بخونم.چند قسمت هستش؟
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
سلام. توی قسمت بعد، نقد خودم رو میگم. مرسی از همراهی.
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
این کتاب برای شناخت بیماری مسخ که یه بیماری روانی هست به ما معرفی شده بود احتمال زیاد خود نویسنده این بیماری درک کردن یا از نزدیکاشون این بیماری داشتن چون واقعا عالی علائم رو بیان میکنه اگر از نظر خود بیماریم در نقدتون در نظر بگیرین بگیرین چون خیلی از واکنش ها بیمار و همراهی ها مربوط به بیماری میشه
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
اتفاقا به همین بیماری و چگونگیش هم اشاره کردم و ازش کمک گرفتم. البته خیلی جزییه ولی دلیل محکمی برای نقد من هستش. تشکر از همراهی
admincheh
admincheh
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
اصلا اسم این کافکار مساوی به گره های عجیب و غریب ِ برای من، نقدهاتون رو دنبال می کنیم
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
«کافکا» درسته. "ر" نداره! آره داستانهاش یه پیچیدگیِ مخصوص به خودش رو داره. ممنون از همراهی
admincheh
admincheh
٩٥/٠١/٢٩
١
٠
اشتباه تایپی بود :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣