آخرین تصمیم در لباس سفید / داستان کوتاه
داستان کوتاه

آخرین تصمیم در لباس سفید / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

مهدی میر

صدای موزیک توی آرایشگاه اذیتم می‌کرد. هم صداش بلند بود، هم معلوم نبود خوانندش چی داره می‌خونه! جلو آینه نشسته بودم و خودمو نگاه می‌کردم، روی صورتم پر بود از کرم و ریمل و خط چشم و صد قلم آرایش جور و واجور، رو چوب لباسی کنارم دستم یه لباس سفید با کلی تور و تزئین آویزون بودکه خیلی به چشم میومد . همینجوری که آرایشگر موهامو شکل می‌داد و به قول خودش داشت تموم هنرشو رو سرم پیاده می‌کرد، مادرم و خواهرم و چند تا خانم دیگه به من نگاه می‌کردند و به به و چه چه می‌زدند که  عجب عروس خوشگلی...

آره! الان یادم اومد! من اینجا نشستم چون دارم عروس میشم! دارم به یه دنیای تازه پا میزارم، قراره همسر یه مرد بشم، قراره مادر بشم، مادربزرگ بشم. چه حس عجیبیه! همه خوشحالن. پس من چرا خوشحال نیستم؟

شنیده بودم هر دختری آرزوشه یه روز لباس عروسی تنش کنه. خودمم خیلی دوست داشتم، ولی حالا... حالا که دارم عروس می‌شم، لباس عروسیم بغل دستمه، دارم آرایش میشم... پس چرا خوشحال نیستم؟

شاید به خاطر انتخابی بوده که کردم؟ اما نه... من که انتخابی نکردم، هرچی بوده بابام برام تصمیم گرفته، حتی ازم نپرسید نظرت چیه؟ از بچگیم همینجوری بود، هیچوقت توجهی به انتخاب‌های من نداشت. برام لباس می‌گرفتن با سلیقه خودشون، اسباب بازی‌هام همه پسرونه بودن آخه بابام پسر می‌خواست و من شدم دختر. دوست داشتم درس بخونم اما قبول نمی‌کرد می‌گفت  دخترو چه به درس خوندن!

تا این‌که یه روز اومد و گفت: امروز هاشم آقا قصابو دیدم، عاطفه رو واسه پسرش خواستگاری کرد. مراد؛ پسر هاشم آقا قصاب. خودشم تو قصابی باباش کار می‌کرد. یه پسر قد کوتاه و خپل که همیشه جلوی لباساش پر بود از خون و تیکه‌های ریز گوشت، معلوم بود تا حالا آب به این لباسا نخورده

هر وقت واسه خرید گوشت به مغازشون میرفتم از اون همه مگسی که تو مغازش بود حالم به هم می خورد. اما حالا این آقا مراد که همیشه خدا یا گوشه لبش یا پشت گوشش یه سیگار خودنمایی می‌کنه، میخواد بشه آقا بالا سره من! پس حق دارم که خوشحال نباشم...

انتخاب؛ کلمه‌ای نامفهوم برای من شده بود. اگه این لباس عروسو بپوشم چی میشه؟ ممکنه دیگه بابام برام تصمیم نگیره؟ واسه خودم خانمی بشم؟ من بگم کجا بریم چی بخریم چی بخوریم چی بپوشیم؟ اسم بچمو خودم انتخاب کنم؟ من بگم کجا زندگی کنیم وسایل خونمو بدون نظر دیگران بچینم؟ وااای خدای من چقدر قشنگه وقتی آدم خودش تصمیم بگیره و زندگی کنه

ولی نه! امکان نداره...

مادر و خواهر مراد نمیزارن آب خوش از گلوم پایین بره، آخه قراره بعد عروسی با اونا زندگی کنم. وقتی فکرشو می‌کنم تموم تنم میلرزه. باید تصمیم بگیرم ، یکبار برای همیشه ؛ یا اون لباسو بپوشم و باقی عمرمم دیگران برام تصمیم بگیرن یا از اینجا برم و برای خودم زندگی کنم. اما کجا برم؟ مگه میشه؟ مگه میزارن؟ خدایا چیکار کنم؟ دارم دیوونه میشم .

از پشت اشکایی که این چند سال خودشونو تو چشمام قایم کردن روی میز آرایشگر چیزی رو میبینم که ممکنه منو از این شرایط نجات بده. خدایا منو ببخش...

دیگه بسه؛ دیگه نمیتونم طاقت بیارم. تیغ به دستان لرزان دخترک افتاد، با خودش کلنجار می‌رفت؛ تموم زندگیش جلوی چشماش مرور شد. حالا وقتشه! تموم جراتش رو جمع کرد و تیغو روی دستش کشید، آهی از ته دل سر داد و خوشحال بود!  از این‌که یک بار برای خودش تصمیمی داشت چه خوب، چه بد.

خون از دست دخترک روی زمین می ریخت و دنیا جلوی چشمانش تیره و تار میشد. آرایشگر که با خنده در حال کار بود، متوجه بی حالی دختر شد که حتی نمی‌تونست سرش رو نگه داره؛ با دستپاچگی جلوی دختر نشست و وقتی خون ریخته شده روی لباس دختر رو دید از هوش رفت.

مادر وخواهر عاطفه یا جیغ و فریاد به طرفش رفتند و اونو تو بغلشون گرفتند و دخترک ؛ در لحظات آخر به لباس سفید عروسی نگاه می‌کرد و با خودش می گفت: شاید اشتباه کردم؟ اگر همین شهامت امروزو واسه جنگیدن با زندگی بکار می بستم شاید وضعیت فرق می‌کرد، میتونستم راه زندگی خود رو خودم انتخاب کنم.

ولی حالا خیلی دیر شده بود. عاطفه ؛ دخترک قصه ما روی زمین تو خون خود غرق شده بود. اون حتی وقت نکرده بود چشماشو ببنده .

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
اولن جالبه که نویسنده این داستان یک آقاس: ) دوم اینکه لحن عامیانه و رسمی قاطی شده بود و آخرشم زاویه دید فرق کرده بود!من نمیدونم البته این خوبه یا بد!ولی در کل مرسی که به انتخاب ربط داشت : )
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
چندين و چند بار زاوه ديد و لحن عوض شده بود. نويسنده هم در پايان ميگه "دخترك قصه ما!" اصلا جالب نيست كه راوري مستقيم دخالت كنه. موضوع هم با اينكه به جشنواره مربوط بود ولي فوق العاده كليشه اي بود. موفق باشيد
md_ghanbari
md_ghanbari
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
احتمالا قضیه جنایت مکافاته نتیجه کافکا
md_ghanbari
md_ghanbari
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
احتمالا قضیه جنایت مکافاته نتیجه کافکا
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
متن سرتاسر پر از کلیشه بود. هیچ چیز جدیدی برای ارائه نداشت. منم نظر خاصی راجع بهش ندارم، هر چی دوستان بگن ♥
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
نه پیامی نه اوجی داشت گفتگوی تک نفره که حتی حالات و صحنه ها هم به خوبی وصف نشدند در مکالمه خود راوی هم هیچ اتفاق و کلمات جدید و تازه ای به چشم نمی خورد ضعیف بود...
Mahsan
Mahsan
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
علاوه بر نکاتی که دوستان اشاره کردن چیزی که به نظر من رسید این بود که اگه قراره داستانی نوشته بشه از زبون جنس مخالف نباید گفته بشه شنیده بودم هر دختری لباس عروسیش رو تصور می کنه. آوردن این جمله از زبون شخصیت اصلی این سوال رو در ذهن مخاطب ایجاد می کنه که مگه شخصیت اصلی دختر نیست؟ پس قائدتا باید لباس عروسیش رو تصور کنه نه این که درباره ی تصورات سایر دختر ها فقط شنیده باشه.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤