تنها زنِ مورد علاقه من / داستان کوتاه
داستان کوتاه

تنها زنِ مورد علاقه من / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

لیلا روغنگیر قزوینی

پریچهر قشنگ‌ترین مانکن مغازه ماست؛ تنها زن مورد علاقه من. همه کمر بسته‌اند به این‌که او را از من بگیرند بدون این‌که فکر کنند من با داشتن پریچهر دیگر احتیاجی به هیچ زن دیگری ندارم. پریچهر به من لبخند می‌زند و اجازه می‌دهد حرف بزنم بدون این‌که توی حرفم بدود و یا توقعی داشته باشد که از عهده من خارج است.  

وقتی از طوبا جدا شدم، سرم پر بود از حرف‌هایی که هیچ کدام‌شان ته نداشت، حالا این مانکن می‌تواند تمام زندگی من شود، بدون این‌که به دادگاه شکایت کند و از دوشیزه بودنش شاکی باشد.

طوبا یکی از مشتری‌ها بود، بهتر بود مشتری می‌ماند تا برسد به این‌جا که پله‌های دادگاه را بالا و پایین کند و به من اصرار کند راهی برای درمانم پیدا کنم.

 من هیچ وقت با این‌که همیشه سراپا بودم حتی پا درد هم نداشتم. به قول مادر توی ما از این دردها نبوده، طوبا از همان اول زن زندگی نبود.

پریچهر اجازه می‌دهد لباس‌هایش را عوض کنم، ببوسمش و او به جای همه این خوبی‌ها به من لبخند می‌زند. حتی وقتی سرش داد می‌زنم باز هم لبخند می‌زند.

انگار برای طوبا یک چیزایی مهم بود که برای من خیلی هم اهمیت نداشت، مهم زندگی کردن دو تا آدم کنار هم بود، دیگر بقیه چیزها اهمیت چندانی نداشت، شاید هم برای همین بود وقتی دید من دنبال راهی برای مداوا نیستم طلاق گرفت؛ من زن گریز نبودم، نیستم که حالا همه زندگی من پریچهر شده است. تمام لباس‌های این مغازه به او می‌آید، انگار منو او برای هم به دنیا آمده بودیم، طوبا اشتباهی یک روز آمد توی مغازه، مدتی هم خانه شدیم، بعد هم همان طور که آمده بود، رفت.

چند وقت پیش  قسط آخر مهریه‌اش را دادم. مادر گفت زرنگی کردی دست نخورده نگهش داشتی وگرنه باید کل مهریه را می‌دادی . 

طوبا می‌گفت اگر دنبال درمانت می‌رفتی خواهر و بردار بودن ما را کسی نمی‌فهمید.

حالا که پریچهر با همان لبخند محو نشدنی‌اش جلوم ایستاده و من دارم تن بدون لباسش را نگاه می‌کنم با خودم فکر می‌کنم انگار از همان حرف طوبا بود که هیچ وقت دوست نداشتم خودم را تغییر بدهم؛ پریچهر انتظاری بیشتر از توانم از من ندارد، طوبا فکر کرده بود من باید مثل یک حیوان رام نشدنی باشم که فقط باید حمله کند؛ پریچهر از من معاشقه نمی‌خواهد ، با این‌که می‌داند چقدر عاشقش‌م مهریه نمی‌خواهد. کاش زودتر از این‌ها پریچهر را دیده بودم.

روزهای تعطیل کرکره را می‌دهم پایین، توی مغازه می‌نشنیم و ساعت‌ها تن پریچهر لباس‌های مختلف می‌کنم و درمی‌آورم؛ بعد با خودم فکر می‌کنم حالا که هیچ نامحرمی پریچهر را نمی‌بیند چرا باید تنش لباس کنم، پریچهر را توی بغلم فشار می‌دهم ولی او هیچ وقت نمی‌گوید؛ بیشترش کنم. 

طوبا با بچه توی شکمش آمد مغازه که شاید به مامان من که آن روز اتفاقی آمده بود توی مغازه بگوید اگه توی مدت زندگی‌اش بچه‌دار نشده از اجاق کوری‌اش نبوده، او حرفی نزد، فقط یک شلوار بارداری خرید و رفت؛ از همان روز مامان و بقیه کمر بستند به این‌که برای من یک دختر پیدا کنند، من عاشق پریچهرم. پریچهر هم می‌داند که دروغ نمی‌گویم، می‌توانستم عاشق مانکن‌های دیگر بشوم اما بین این همه مانکن با لباس‌های رنگ و وارنگ و شیک و گران قیمت، من پریچهر را انتخاب کردم و عاشقش شدم  . 

 آفتاب که بزند و کرکره بیاید بالا، دیگر هیچ‌کس پریچهر را پشت ویترین نمی‌بیند؛ از دیشب که لبش را بوسیدم قول دادم تا ابد برایش بمانم؛ دوست ندارم چشم هیچ‌کس دیگری به او بیافتد. صبح که بشود مانکن‌ها مثل هر روز با همان لبخند وسوسه انگیزشان مشتری‌ها را می‌کشانند داخل مغازه؛ اما هیچ کس دیگر پریچهر را نمی‌بیند، اون فقط مال من است. 

هر روز صبح انتظار شب را می‌کشم تا پرده کرکره را بدهم پایین، توی انبار بنشینم و زل بزنم به تنها زنِ مورد علاقه‌ام .

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
:) داستان زیبایی بود سرگذشت یک مرد روانی اجاق کور
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
داستانشون خوب بود و کم کم قضیه رو لو دادن که خوب بود!+کامنت شمام باحال بود :)))))
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
ینی خلاصه کردم تو سه کلمه خخخخ
asadzadeh_s
asadzadeh_s
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
بعضی جاها میشد نباشه ...مثل اون تیکه که در باره سرپا ایستادن صحبت شده بود حذف کردنش به متن آسیب نمیزد به نظرم .... خیلی از جاهای داستان رو باور پذیر نمیدونم ،و خب این سلیقه شخصیه منه ... موفق باشید
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
ای کاش همون ابتدا مانکن بودنش رو لو نمی دادین، عالی می شد. موفق باشید!
naser_j
naser_j
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
جیم حواست باشه منشوری نشی:)،داستان خوبی بود با یه پرداخت عالی همه چی سر جاش بود
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
اگه نویسنده درگیر خودسانسوری نمی شد حجم این متن به نصف می رسید. این متن هم یه چیز بین گزارش و خاطره بود. و این که اولش گفتی: "همه کمر بسته‌اند به این‌که او را از من بگیرند" ما توی متن همچین چیزی رو نمی بینیم... موفق باشید... ♥
ka_veh
ka_veh
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
:)))آخه مانکن مغازه چه گناهی گرده !! این بود آرمانای امام؟؟
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات