زنده ماندن بدون زندگی تقصیر هیچکس نیست / داستان کوتاه
داستان کوتاه

زنده ماندن بدون زندگی تقصیر هیچکس نیست / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

بهشته میکانیکی

در کلاس کوچک 12 یا نمی‌دانم 15متری، دختری با موهای شانه نکرده، صورتی زرد و نگاه‌هایی مبهم، گوشه سمت راست نشسته است. ناراحت بودنش عجیب مرا درگیر ِخود کرده و تمام حواسم به چشم‌های اوست که اصلا نگاهی به من نمی‌اندازد و من با «صلابتِ بیشتر» ادامه می‌دهم: «خب بچه‌ها تکرار کنید، ضمایر شخصی گسسته: من،تو، او، ما، شما، ایشان.» وقتی به کلمه «او» می‌رسم ناخودآگاه به نرگس بیشتر توجه می‌کنم. زنگ تفریح مثل همیشه ناخوانده، پتک وار بر سرم نواخته می‌شود.

 نرگس را صدا می‌زنم تا چند کلامی با او حرف بزنم و شاید شنیدن صدایش آرامم کند، چون بعد صحبت‌های یواشکی و پچ‌پچ‌های زنانه در دفتر راجع به نرگس، من از همه بیشتر نگران شدم، البته بهتر است بگویم از همه بیشتر نگران ِ «خودم» شدم.

 نرگس کنارم می‌نشیند و یک چای گرم به او تعارف می‌کنم؛ اما با همان بی‌تفاوتی سر کلاس دستِ رد به سینه‌ام می‌زند.

 یک آینه قدی بزرگ مقابل‌مان قد برافراشته؛ آنقدر بزرگ که چروک بودن ِ سرآستین ِ مانتوی من را هم نشان می‌دهد. در همان آینه به خودم زل می‌زنم که چه باید بگویم؟ چه بگویم که نه ترحم باشد نه دلسوزی؟ و فکری طولانی دایره اوهام ِذهن ِمن را رنگ می‌پاشد؛ رنگی از جنس آسمان و با نرگس میان ِکوهی بلند گم می‌شوم.

 من: نرگس، امروز آسمونو دیدی چه آبی شده؟ شبیه همون مانتو آبی خانم جلالی؛ خانم جلالیو که یادته، پارسال تو مدرسمون بود، یهو بنده خدا حال پسرش بد شد دیگه نتونست بیاد. راستی الان حال پسرش خوبه؟! چه بی معرفتیم، بعد اون روز هیچ کدوممون دیگه حرفی ازش نزدیم. حالا اینا رو ولش کن. به نظرت آسمون امروز آبی‌تر نیست؟

 نرگس: آبی؟! نمی‌دونم؛ چه فرقی داری حالا اگه آبی باشه یا سفید یا حتی شده سیاه. آسمون آسمونه دیگه.

 من: نه دختر جانم، خیلی هم فرق داره؛ بذا الان بهت نشون میدم .

دستش را می‌گیرم و کنار خودم می‌نشانمش. روی زمین خاکی نشستن، وسط سکوت ِ ارتفاع، یک حس نفس کشیدن ِ خاصی به آدم می‌دهد، انگار نفس ِآدم گرم می‌شود. یک شیشه آب معدنی دست ِنرگس است؛ می‌گیرم و یک مورچه پیدا می‌کنم و جلو نرگس می‌گذارمش. کمی آب رویش می‌ریزم.

من: خوب نگاش کن و گوش بده. صداشو میشنوی؟

 نرگس: نه خانوم، صدا نداره که.

 من: مگه ناراحتی صدا داره؟ ببین چقدر داره دست و پا میزنه تا از آب بیاد بیرون. خیلی صداش بلنده، خیلی... اما ناراحتیا هیچوقت شنیده نمیشن. ببین نرگس؛ این مورچه اونقدرا هم قدرت نداره که در برابر یه حجم زیاد آب دووم بیاره اما همیشه امید داره که این دست و پا زدنش اونو به خشکی برسونه. حالا نگاش کن دیدی رسید.

چند لحظه‌ای مورچه خودش را از آب بیرون می‌کشد و همه جا سکوت می‌شود.

 من: نگاش کن نرگس. تازه از آب نجات پیدا کرده، خسته است. حتی ممکنه چند لحظه دیگه بمیره اما دونشو از رو زمین برمی‌داره و راه خودشو ادامه میده.

 نرگس کمی به فکر فرو می‌رود.

 من: پاشو دختر. برو در ِ صندوق عقبو باز کن چندتا چیز برات گرفتم.

میان مسیر نرگس نگاهی دوباره به آسمان می‌اندازد گویی امروز واقعا آبی‌تر شده است.

نرگس: یه نهال جوون، کتاب حافظ، دسته گل نرگس، چندتا سنگ؟ اینا دیگه چی ان؟

 من: اینارو برات گرفتم تا بدونی زندگی از حرکت خودش نایستاده و فقط تو از قطارش پیاده شدی؛ سوار شو دختر جان، نهالتو بکار تا یادت نره تو هنوز هم میتونی در آینده مادر باشی؛ فال حافظتو بگیر تا بهت بگه «یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور»؛ نرگستو بو کن و تمام زندگیو باهاش حس کن و بدون دنیا همینقدر قشنگه که میبینی؛ این چندتا سنگم تو جیبات باشه تا اگه یه روزی یه نفر به خاطر اچ‌آی‌وی قضاوتت کرد، بذاری رو حساب اینکه هنوز وقت نکرده سنگای جیب خودشو بشماره و بدونه همه آدما چند تا دونه سنگ دارن.

 یکی مثل من: سنگ ِ رنج ِ ناشکری

 یکی مثل او: سنگ ِ دردِ تکبر

 و یکی مثل تو: سنگ ِ سرد اچ آی وی.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
asadzadeh_s
asadzadeh_s
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
خسته نباشید به نظرم خیلی قسمت آخر داستان (مونولوگ ) خطابه وار بود و میتونست صمیمانه تر هم بیان بشه ... قلمتون مستدام.....
?_?
?_?
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
سرعتِ انتشار مطالب خیلی کنده...من خسته شدم..:(((((((
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
دوست عزیز اگر روزانه بیشتر ازین مطلب منتشر کنیم میزان مارکت بچه ها در خواندن مطالب کاهش می یابد
?_?
?_?
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
خب اینطوری خیال ما ناراحته از اینکه مطلبمون منتشر نشده:((((
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
انشاالله که جزو برگزیده هایید:)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
ولی مثل همیشه این عکس بود که از انتخابش ممنونم
naser_j
naser_j
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
با کمال احترام به نویسنده محترم ،اما داستان خوب از آب در نیومده بود ،خصوصا تعلیق نهایی که یهو اسم اچ آی وی رو میاره بدون این که تو متن جای به مخاطب کد داده باشه،یا لحن داستان طوریه که انگار این معلم روز اوله که نگران انزوای شاگردش شده بعد بهو میگه برو چیزای رو که برات گرفتم بیار!و آخر داستانم که به شدت شعار زده ،خودمون و جای کسی که همچین مشکلی داره بزاریم،یه نهال و نرگس و چند تا سنگ حال مون و خوب میکنه ؟
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
سلام دختری که اچ آی وی دارد با یک مثال ساده و یک جلسه نصیحت و حرفای امیدوار کننده از جانب معلمی دلسوز نمی تواند به این راحتی ها از انزاوی درد و غم خودش بیرون بیاد و همه چیز را عادی بپندارد لذا اگر در داستان بیشتر به دختر توجه می شد و دفعات بیشتری باهاش صحبت می شد قابل باورتر می شد داستان ابنجوری خیلی زود همه آی ختم به خیر شد
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
کار به داستان این متن ندارم و نظری راجع به عناصر داستانی و ... نمی دم. فقط راجع به یه چیز میخوام نظرم و بگم که دوره این جور شعارنویسی ها گذشته، باور کن اگه داستان جزو برگزیده های جشنواره نبود به ماجرای مورچه که می رسید نیمه کاره رهاش می کردم. نویسنده ی داستان مدرن اگه مضمونی رو مد نظر داره که میخواد به مخاطب القا کنه باید جوری در خلال داستان این کار رو بکنه که مخاطب ناخودآگاه اون اندیشه رو درک کنه و هنر داستان نویسی هم همینه، نه اینکه اون افکار رو همونجوری بذاره تو دهن شخصیت اصلی... البته ناراحت نشید یکم تند نظرم و گفتم، همین که یه اندیشه داشتید واسه نوشتن از خیلی داستان های دیگه جلوئید ولی راه غلطی رو انتخاب کردید برای ابراز اندیشه تون به نظر خودم ♥
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠