انتخاب عشق سپید / داستان کوتاه
داستان کوتاه

انتخاب عشق سپید / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

مهوش توکل

گاهی وقت‌ها که دلم می‌گرفت، پرده نیمدار کنار پنجره را کنار می‌زدم و نگاهی به خیابان همیشه شلوغ بهار می‌انداختم، دانشجوی ترم اول بودم و چون خوابگاه‌ها همه از شانس من پر بود، سهمیه ورود به خوابگاه شاملم نشد، اما قول داده بودند تا ترم بعد حتما برایم کاری کنند. آن روز باز هم او را دیدم، داشت با عصای فلزی‌اش تلق تولوق کنان از پیاده رو زیر پنجره می‌گذشت، هر روز دور و بر ساعت یک ربع به یک از آن‌جا عبور می‌کرد، هم کلاسی‌ام بود، بک پایش از زانو مصنوعی بود، می‌گفتند توی جریان جنگ و بمباران هم خانواده‌اش را از دست داده هم پایش را. اوایل اصلا برایم اهمیتی نداشت، نمی‌دیدمش، بعد کم‌کم به شنیدن صدای تلق تولوق عصایش عادت کردم، به دست و پا چلفتی‌گری‌هایش، به پچ‌پچ‌های بقیه دانشجوها توی سالن سمینار، به دیدن انزوای همیشگی‌اش و به چشم‌های مورب غمگینش. تکیده‌تر از سنش نشان می‌داد، حمید از من هم بیشتر رنج کشیده بود. 

من در جریان بر هم خوردن نامزدیم خیلی به هم ریختم، نامزدم بی‌دلیل ولم کرد و رفت که رفت، بدجور سرافکنده‌ام کرده بود، اولش سعی کردم قوی باشم و فقط لبخند بزنم اما بعدش کم آوردم و تا چشم باز کردم دیدم که دو ماه است توی یک اتاق سپید بستری هستم و یک دختر پرستار خوش قد و قامت هر روز صبح می‌آید آمپولم را می‌زند و عصر بعضی روزها هم مادر و پدرم می‌آیند ملاقاتم، مادرم هم هی فرت فرت اشک می‌ریزد و می‌گوید: «نیلو تو رو خدا خوب شو دختر!»

مرخص که شدم دیگر آن نیلوفر شاد و سرخوش قبلی نبودم،  شده بودم یک دختر جدی و خسته، سرم را با مطالعه گرم کردم و قبول شدم دانشگاه مشهد. حمید هم اصالتا جنوبی بود، دو سال از من بزرگتر بود. او را بعد از جریان بمباران آورده و تحویلش داده بودند به عمه نازایش در مشهد. من توی اوج جوانی شکسته بودم و حمید از من بدتر، توی دوران کودکی‌اش. حمید از من بیشتر اذیت شده بود اما هر دو تای‌مان یک جورهایی شبیه هم بودیم.

تلق تولوق عصای حمید لبخند را می‌کشاند روی لب‌های چفتم و عضلات سفت و منقبض شده صورتم را باز می‌کرد، او را که می‌دیدم خوشحال می‌شدم، قیافه‌اش مرا یاد مسافر کوچولو می‌انداخت، به جز من، توی آن دانشگاه هیچ دختری انگار حمید را نمی‌دید همه بی‌تفاوت از کنارش می‌گذشتند، البته او هم همانطوری بود، او هم به هیچ دختری اصلا محل نمی‌گذاشت. بعضی وقت‌ها با خودم می‌گفتم که شاید او واقعا خود مسافر کوچولوست و باید بالاخره برگردد به سیاره خودش، پیش گل سرخ سخن‌گویش اما نمی‌دانستم که چرا ته دلم به گل سرخ سخن‌گوی مسافر کوچولو حسادت می‌کردم!

بهمن ماه بود، سه هفته‌ای می‌شد که از حمید بی‌خبر بودم، همه می‌گفتند که قرار است بروند اصفهان و حمید هم دارد کارهای انتقالی‌اش را درست می‌کند. دلم برایش تنگ شده بود، یک جورهایی ذهنم او را جانشین نامزد از دست رفته‌ام کرده بود، انگار ذهن روح و جسمم دست به دست هم داده بودند تا از درد شکست عشقی قبلیم بکاهند، برای تسلی دل خودم، روزهایی که ساعت یک ربع به یک خانه بودم توی یک لیوان آب می‌ریختم بعد یک گل را پرپر می‌کردم و گلبرگ‌هایش را می‌ریختم توی لیوان آب، می‌رفتم لب پنجره و به ید حمید آب لیوان را می‌ریختم آن پایین، زیر پنجره اتاقم.

آن روز تا آب را ریختم پایین، صدای داد یک نفر را شنیدم، یک مرد، حمید بود انگار: «پدر آمرزیده این چه کاریه اخه؟!» خودش بود، حمید بود، تا چشمم افتاد به چشم‌هایش انگار صد تا قرص مسکن، خورده باشم، حالت غریبی به من دست داد. حمید تا مرا در آن وضعیت دید زود سرش را پایین انداخت، عصایش را جا به جا کرد تا مثل همیشه راهش را بگیرد و برود، گریه‌ام گرفته بود،  اگر حمید می‌رفت من قطعا می‌مردم، نمی‌دانستم چرا آن همه به او وابسته شده‌ام، اویی که تا به حال هیچ چیزی بین‌مان شکل نگرفته بود، غیر از یک احساس قلبی و درونی که آن هم شاید فقط از طرف من بود و بس!

توی همین افکار بودم که صدای زنگ در را شنیدم، جا خوردم، یعنی چه کسی می‌توانست باشد؟! من که هیچ وقت مهمان نداشتم! آخر هفته‌ها هم که خودم می‌رفتم شهرستان،  چون خانواده‌ام نمی‌توانستند به آن صورت از من سر بزنند، پول صاحب خانه را هم که سر وقت داده بودم! بالاخره هر جور بود مانتویم را پوشیدم، روسریم را سرم انداختم، دمپایی‌هایم را پوشیدم، از راه پله‌های باریک و قدیمی آمدم پایین. در را باز کردم، هیچ کس نبود، هنوز گیج بودم که با دیدن یک دسته گل بزرگ در سمت راستم به خودم آمدم، صدای زنی از پشت انبوه گلهای سرخ و سپید به گوش می‌رسید: «نیلو خانم، من عمه حمیدم!» 

لب‌های چفت شده و خشکم کش آمد و لبخند زنان گفتم: «بله!» عمه ی مستتر شده حمید از پشت دسته گل بزرگ گفت: «حمید خیلی دوستت داره دخترم!» خودم هم نفهمیدم که چطور رویم شد که دم در بزنم زیر گریه، تلق تولوق،  حمید داشت از پشت سر عمه‌اش عصایش را جابه جا می‌کرد. تلق تولوق این دفعه این صدای پاشنه کفش‌های عمه حمید بود که داشت به من نزدیک‌تر می‌شد با دسته گل بزرگی که کامل روی صورتش را پوشانده بود، عمه خانم با صدای آرامی گفت: دسته گل منو قبول می‌کنی؟! 

با دستم اشک‌های روی گونه‌هایم را پاک کردم، برای یک لحظه تردید احاطه‌ام کرد، شکست عشقی قبلی از نامزد قبلی‌ام، پای مصنوعی حمید، ترس از انتخاب اشتباه، اما بوی خوش عطر گل‌ها، صدای تلق تولوق اطمینان بخش عصای حمید و از همه مهمتر چشم‌های مورب غمگینش دوباره یادم انداخت که چقدر به او دلبسته شده‌ام، به گل بزرگ و سپیدی که درست وسط، دسته گل‌ها جاخوش کرده بود، خیره شدم و با اعتماد و اطمینان گفتم «بله!» 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
asadzadeh_s
asadzadeh_s
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
خسته نباشید اما به نظرم شخصیت داستان خیلی در نیومده بود یعنی شما دوست داشتید که شخصیتتون دارای این احساس باشه و زیاد باور پذیر نبود ... نکته دوم اینکه گاهی نیاز به بیان تمام نکات و حالات بصورت واضح نیست بلکه میشه طوری نوشت که خواننده خودش حس کن حالات رو ... بعضی‌جاهای متن حذف میشدند به نظرم بهتر بود ... موفق باشید و عذر خواهم بابت جسارتی که کردم
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
سلام احساس نیلوفر تا قبل از آمدن حمید با دسته گل تقریبا خوب توصیف شده مشکل بسیاری از داستان ها اضافات و پرداختن به مواردی است که به حز اینکه ذهن خواننده را به جاهای بی ربط به داستان بکشد و بیخودی داستان را به بلندا بکشد در این داستان کاش قبل از آمدن حمید با دسته کل و غیب شدن به مدت سه هفته لااقل یک بار حمید و نیلوفر قراری داشتند و بادیدن و صحبت کردن وابستکی نیلوفر باورپذیر تر می شد و آخر داستان دورتر از باورپذیری و واقعیت داستانی بدون هیچ تلاش و شکست و صحبت و کاری فقط بنا به احساس عمیق قلبی همه چی درست می شود و لیلی و مجنون داستان به هم می رسند . حتی این نکته هم قابل ذکر است که یک دختر شکست خورده و مغموم که شخصیت و راوی این داستان است خیلی زود همه مشکلات و دردو رنج های حاصل از نامزدی ناموفق قبل را خیلی زود فراموش میکند و دل به مردی حدید می بنند تمام...موفق باشید
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
داستان خوبی نوشتید اما این نوع از پایان رو بیشتر در رمان‌ها(در انتهای تمام فراز و نشیب‌ها) شاهد هستیم :)
naser_j
naser_j
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
نسبت به بیشتر داستان های که تو این دوسه روزه خوندم بهتر بود اما به نظرم تو پرداخت شخصیت و باور پذیری رابطه ای که بین دو شخصیت داستان شکل گرفته ضعف داشت
md_ghanbari
md_ghanbari
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
اضافاته زیادی داشت خسته کننده داستانهای کوتاه چخوف را زیاد بخون
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٨
٠
٠
نکاتی که دوستان گفتن درسته ، یه چیزی هم من اضافه کنم. متنی که شما نوشته بودید یه چیز بین گزارش و خاطره بود. اسم داستان نمی شد گذاشت روش چون اصلن اتفاق داستانی نداشت. مشکلی که دوستان با شخصیت اصلی متن داشتن ناشی از این بود که شخصیت کاملن منفعل بود و هیچ کنشی نداشت. موفق باشید♥
مهوش توکل
مهوش توکل
٩٥/٠١/٢٦
٠
٠
با سلام و وقت بخیر از نظر همه ی محترمین نهایت تشکر را دارم
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨