زمان را در آغوش می‌گیرم
یادداشت

زمان را در آغوش می‌گیرم

نویسنده : سایت جیم

کاوان محمدپور

سوال دوستم مثل آب سردی بود که برتنم ریخته‌اند! اینکه سفری خیالی به سن شصت هفتاد سالگی داشته باشم و در آن سن اگر (باز در خیال) به سن جوانیم برگردم، چگونه زندگی خواهم کرد؟ در فکر جواب به سوال دوستم بودم که ذهنم با مفهوم زمان در اندیشه‌ی یونانی درگیر شد. یونانی‌ها برای زمان دو لفظ را به کار می‌بردند. اولی «کرونوس»، که به معنای زمان متوالی، زمان روزمره، زمان تقویمی و قابل اندازه‌گیری بود و دیگری «کایروس» (Kairos) که مبین انباشتگی و آبستن یک رخداد بود. کایروس زمان و لحظه‌ی در حال عبوری است که درآن موقعیتی پیدا می‌شود که اگر بخواهیم موفقیتی به‌دست آوریم، باید به اجبار از آن استفاده کرد. کایروس مبین غنیمت دانستن فرصت و به زعم ارسطو «امر خیر مقوله زمان» است. اگر لحظه خاصی از زمان براى تحقّق چیزی خوب و مناسب باشد، این لحظه کایروس آن چیز است. هر چیزى و هر کنشى زمان خوب و مناسب خود را دارد، که جز در آن زمان به موفقیت نخواهد رسید. یونانی‌ها کایروس را به سان موجودی بالدار می‌دانستند که موهای جلوی سرش بلند و پشت سرش موی ندارد. به تعبیر آنان هرگاه کایروس- بهترین زمان فرصت کاری-، روبه رویت قرار گیرد با چنگ زدن در موهای جلوی سرش می‌توان آن را در اختیار بگیری و از آن فرصت استفاده کنی، ولی هنگامی که کایروس از کنارت گذر کند و توجهی به دان نداشته باشی نخواهی توانست آن را در چنگ بگیری زیرا پشت سرش موی ندارد که به آن دست یابی.

با این اندیشه در هفتاد سالگی حسرتی سرد بر جوانیم خواهم خورد، می‌فهمم آدمی «در جستجوی زمان از دست رفته» است. و اگر در آن سن به جوانی بگردم، زمان کایروسی را در چنگ می‌گیریم، کمتر خواهم خوابید و بیشتر راه می‌روم. قدم‌هایم را با تصور اهدافم برخواهم داشت. آینده را زمانی نزدیک می‌دانم که گذشته را دسترس ناپذیر می‌کند. در جوانیم سعی خواهم کرد نشاطم را افزون کنم. بیشتر بخوانم و بنویسم و بیشتر دوست بدارم و عشق بورزم. کمترین وقت را برای خوابیدن و بیشترین فرصت را برای بیدار ماندن به کار می‌گیرم. هیچگاه از قدم زدن، راه رفتن و دیدن پرهیز نخواهم کرد. انتخاب‌های که از روی احساس، غرور، هیجان داشته‌ام را کنار می‌گذارم. هر انتخابی را با دلهره‌ی بیشتر و با عطف به آینده انجام خواهم داد. دلهره‌ی اینکه کدامین گزینه من را به اهدافم نزدیکتر می‌کند. در جوانی مهربانانه‌تر و صبورانه‌تر با دیگران برخورد می‌کند. سعی خواهم کرد بیشتر بخندم و هر چه در طبیعت پیرامونم است با دقت بیشتر بنگرم. چشمانم را تیزتر می‌کنم که بهتر و دقیق‌تر ببینم. دگر به «هرچه باداباد» فکر نمی‌کنم و طوری زندگی خواهم کرد که انگار سن کهولت درست یک ساعت آینده است و من باید کاری بکنم که کمترین حسرت را برای زمان از دست رفته‌ام بخورم. طوری نگاه می‌کنم و قدم برمیدارم که هوشیاریم بیشتر شود و کایروس هر کاری رو بهتر در چنگم بگیرم. نفس‌ها و قدمهایم همگی پیرامون بوجود آوردن فرصت‌های کایروسی و استفاده از آنها خواهد بود. بی‌تفاوت به سن جوانیم نخواهم بود.

زمانی که در آن به سر می‌برم با خشنودی به فرصتی مقدس برای نزدیک شدن به اهدافم در نظر می‌گیرم و برای دست یافتن به آن نخواهم خوابید، و هرگز نخواهم ایستاد. بیشتر به سلامت جسم و روانم اهمیت می‌دهم. راه می‌روم،و آنقدر راه می‌روم که فرصت‌ها را بوجود آورم، بدون کوچکترین تعلل برنامه ریزی اهدافم را به پیش می‌برم. بیشتر از همیشه به روشنایی فکر می‌کنم و قبل از انتخاب هر مسیری سعی می‌کنم پایان آن را نیز در نظر بگیرم، پایانی با این پرسش که آیا این انتخاب پایانش به نفع خشنودی و اهدافم است یا خیر؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
asadzadeh_s
asadzadeh_s
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
یکم به نظرم سنگین بود برای آدم بی سوادی مثل من ،بازم نمیدونم شاید اطلاعات من کم بوده باشه ...که هست ممنون از شما
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
احساس و عاطفه جایش خالیست ...
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٧
٠
٢
به نظر من نویسنده با آوردن مفهوم زمان در یونان می خواسته اطلاعاتش رو به رخ بکشه. حالا چی شد که من این برداشت رو کردم؟ بذارید توضیح بدم: وقتی می گیم نویسنده داره اطلاعاتش رو به رخ می کشه که یه مبحث خاصی رو بیاره وسط و اون کارکرد لازم رو ازش نگیره. من خودم که به یادداشت نگاه می کنم لزومی نمیبینم برای وجود این مبحث و می شد بدون وجودش بهتر مفهوم رو منتقل کرد. به هر حال موفق باشید♥
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات