مردی که تاس می‌انداخت / داستان کوتاه
داستان کوتاه

مردی که تاس می‌انداخت / داستان کوتاه

نویسنده : m_kargadan

همانطور که از عنوان داستان مشخص است داستان ما درباره مردی است که تاس می‌انداخت. اگر بپرسید مردی که تاس می‌انداخت دیگر چه کوفتی است، باید بگویم کاملا مشخص است، او مردی است که تاس می‌اندازد. یعنی هر وقت می‌خواهد کاری انجام دهد تاس می‌اندازد. فرقی نمی‌کند که این کار انتخاب یک نوع چیپس برای جمع دور همی ِدوستانش باشد یا انتخاب یک مقصد برای مسافرت آخر هفته یا انتخاب همسر! در تمام این موارد، مردی که تاس می‌انداخت، به مکعب کوچکش پناه می‌برد و تا وقتی عدد شش را نمی‌دید قدم از قدم بر نمی‌داشت. این چیزی بود که مردی که تاس می‌انداخت واقعا به آن ایمان داشت. نام او یوسف بود.

یوسف در یک شرکت ساختمانی بین المللی کار می‌کرد. شرکتی که پیمانکار پروژه شهرک‌های فضایی کره ماه بود. یوسف مردی بود که کارش را خوب بلد بود و اگر داستان تاس عزیزش را کنار بگذاریم در بقیه جوانب زندگی کاملا معمولی به نظر می‌رسید. صبح از خواب بیدار می‌شد. مسواک می‌زد. صبحانه می‌خورد. سوار اتومبیل سیاه رنگش می‌شد و به محل کارش می‌رفت. گاهی سر راه یک قهوه آماده می‌خرید و با خود به طبقه سیزدهم برج آسمان، محلی که در آن کار می‌کرد، می‌برد. اتومبیل را در جای همیشگی‌اش پارک می‌کرد و از همان آسانسور همیشگی، نه یکی از آن سه تای دیگر برای رسیدن به دفتر کارش استفاده می‌کرد. بعد از ساعت کاری هم وقتش را صرف مطالعه کتاب‌های فانتزی، دیدن فیلم‌های علمی تخیلی یا ساختن دکورهای کوچکی از شهرک‌های فضایی در کره ماه می‌کرد. گاهی هم با دوستانش به جاهای دیدنی شهر می‌رفتند اما او سعی می‌کرد تا از این سفرهای کوچک دسته جمعی پرهیز کند. زیرا در این جور جاها همیشه به یاد تنهایی‌اش می‌افتاد. یوسف مرد تنهایی بود. هرگز دست هیچ دختری را نگرفته بود و ازدواج هم نمی‌کرد. چرا؟ به دلیلی خیلی ساده. زیرا او مردی بود که تاس می‌انداخت. تمام گزینه‌های پیشنهادی از طرف خانواده و دوستانش به سادگی با تاس عزیزش رد می‌شدند. این گزینه‌ها شامل دو تا یک برای یک پزشک نه چندان زیبا با قد متوسط و دختر عمویش که از بچگی با او بزرگ شده بود، یک چهار برای همکلاسی دانشگاهش که خانه‌اش 1500 کیلومتر با خانه یوسف فاصله داشت، یک پنج برای دختر رییس شرکتی که در آن مشغول به کار بود و همین‌طور تا انتها... همه گزینه‌های پیشنهادی توسط تاس او رد می‌شدند.

دوشنبه 22 اکتبر سومین سال قرن بیست و دوم میلادی، روزی بود که یوسف مثل همیشه از خواب بیدار شد. مسواک زد. صبحانه خورد و اتومبیل سیاه رنگ خود را به سمت میدان آزادی جایی که برج آسمان در آن قرار داشت راند. سوار همان آسانسور همیشگی شد. که ناگهان شنید کسی داد می‌زند: آقا نگش دارین، نگهش دارین. یوسف نگذاشت در آسانسور بسته شود و دختری که یک جعبه پیتزا در دست داشت وارد آسانسور شد.

- ممنون که نگهش داشتین

- خواهش می‌کنم، این موقع صبح پیتزا می‌خورین؟

- نه آقا این مال من نیست. من فقط دارم سفارش می‌برم. رییسم حتی نگذاشت لباسای فرمو بپوشم گفت باید اینو زود برسونی مشتریه مهمیه. الانم یه کم دیر کردم می‌ترسم زنگ زده باشن به رییسمو اوه اگه زنگ زده باشن افتضاح میشه.

- آخه کی این موقع صبح پیتزا میخوره؟

- چه میدونم یه احمقی تو طبقه سیزدهم

- یوسف لبخندی زد و در همان لحظه آسانسور طبقه سیزدهم ایستاد. و هر دو از آسانسور پیاده شدند.دختر کمی هول شده بود پرسید

- یعنی شما اینجا کار می‌کنید؟ 

یوسف لبخندی زد و گفت: بله من اینجا کار می‌کنم

- پس چرا نگفتید، من چقدر احمقم

- نیازی نیست خودتونو سرزنش کنید. این پیتزا رو هم بدید به من، می‌دونم واسه کیه. خودم هم یه داستانی براش می‌گم تا به رییستون زنگ نزنه

- ممنون خیلی لطف می‌کنید . واقعا ببخشید از اون حرفم منظوری نداشتم فقط عصبانی بودم.

- عیبی نداره

یوسف پول پیتزا رو حساب کرد و دختر دوباره به سمت آسانسور برگشت. یوسف همانطور که در راهرو قدم می‌زد ناگهان برگشت و دختر را صدا زد.

- خانوم؟

- بله؟

- چرا دیر کردید؟

- چی؟

- می گم چی شد که دیرتون شد؟

- آها، هیچی به خاطر اون تیکه سنگ

- تیکه سنگ؟

- اره یه تیکه سنگ بود. افتاده بود تو کانال کنار پارک و آب از روش رد می‌شد

- همین واسه یه تیکه سنگ؟

- اره یه تیکه سنگ بود. خیلی آروم وبی سر صدا اونجا بود.بدون هیچ دغدغه‌ای. نه ترسی داشت، نه امیدی، تنها بود و احتمالا هیچ‌وقتم نمی‌فهمید که وجود داره. فقط نشسته بود که آب رد شه و تموم شه. یه جوری که دیگه انگار هیچوقت تکرار نمی‌شه. می‌فهمین چی میگم؟ 

- راستش نه، چیز خاصی بود؟ ازش فیلمم گرفتید یا عکس؟

دختر خندید و گفت: نه اگه این کارو می‌کردم اون ده دقیقه هیچوقت مال من نمی‌شد. اون ده دقیقه‌ای که نشستم و به آروم‌ترین سنگ گهکشان نگاه کردم.

آسانسور ایستاد و دختر واردش شد: بازم ممنون از لطفی که در حقم می‌کنید.

یوسف پیتزا را به اتاق رییسش برد و بعد از خوش و بشی کوتاه به اتاق خودش بازگشت. از پنجره اتاقش پیاده رو را نگاه می‌کرد. شاید دختر را ببیند اما او را ندید. آن روز یوسف هر کاری که می‌کرد فکر دختر از سرش خارج نمی‌شد. ایمیلش را چک کرد و به او فکر می‌کرد. با نمایندگان شرکت در کشورهای در حال توسعه صحبت کرد و به او فکر می‌کرد. در مورد طرح جدیدش برای شهرک جدید صحبت کرد و به او فکر می‌کرد. با سه کارمند جدید مصاحبه کرد و به او فکر می‌کرد. در آخر روز کاری پشت میز کارش نشست در حالی که تاس عزیزش را در دست‌هایش می‌چرخاند به دختر فکر می‌کرد. چند بار وسوسه شده بود تا تاس را امتحان کند. می‌دانست که اگر تاس عدد شش را نشان ندهد دختر از فکر او خارج می‌شد. این چیزی بود که از آن مطمئن بود اما نمی‌توانست، نمی‌توانست از جادوی تاس استفاده کند. دوست داشت که به او فکر کند. دوست داشت برای همیشه به او فکر کند. تاس را برای اولین بار از خودش جدا کرد.آن را موقع رفتن داخل کشو میز کارش گذاشت و از منشی دفتر آدرس رستورانی که از آن پیتزا سفارش داده بودند را گرفت.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
نظر خاصی ندارم.موفق باشید!
m_kargadan
m_kargadan
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
نظری نداشتنم خودش نظریه ممنون
سمیرام
سمیرام
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
یاد وقتایی که عطسه میزنیم میگیم صبر اومد افتادم :| یه چند وقتی هست به این موضوع که همه چیزایی که سر راهمون قرار میگیره بی دلیل نیس فک میکنم خیلی زیاد... آدم از ربط بعضی از اتفاقا واقعا شگفت زده میشه :)
m_kargadan
m_kargadan
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
نفهمیدم راستش
m_fanaei
m_fanaei
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
خیلی جالب بود، هم موضوع و هم شیوه روایت و البته انتهای اون، موفق باشید.
m_kargadan
m_kargadan
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
ممنون لطف دارید
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
خوب جالب بود دیگه و خوب نوشته بودین
m_kargadan
m_kargadan
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
سپلس فراوان
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٠٦
١
٠
اول اينكه به موضوع جشنواره داشت و اين فعلا تو جشواره شده نقطه قوت كار! از بس كه بقيه بي ارتباطن:| دوم اي كه منطقي نيست دختري كه استرس داره يه هويي شروع كنه با يكي تو آسانسور حرف زدن و درد و دل كردن! به نظرم ديالوگ‌ها مي‌تونست بهتر نوشته بشه طوري كه به طرح داستان لطمه‌اي نزنه... موفق باشيد
na_amini
na_amini
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
موافقم با دیالوگ ها
m_kargadan
m_kargadan
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
ممنون نمی دونم شاید باید طوری دیگه دیالوگارو می نوشتم به هر حال تا جایی که می شد اصلاحش کردم ممنون از نقدتون
asadzadeh_s
asadzadeh_s
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
چه قدر بازی که با تاس کرده بودین خوب بود ... واقعا خوب بود پاراگراف اول خوب شروع شد‌البته اگه از تکرارا کم میشد بهترم میشد ... خدا قوت:)
m_kargadan
m_kargadan
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
ممنون لطف دارید فک می کنم تکرارا کمی ضرورت داشت
MiRaCLe_THeo
MiRaCLe_THeo
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
عالی بود، مخصوصا بازی با کلمه تاس... موفق باشید
m_kargadan
m_kargadan
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
ممنون
naser_j
naser_j
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
سوژه بکر و فضای که داستان توش رقم میخورد نقاط قوت داستان بود و تکرار بیش از حد "مردی که تاس می انداخت " و هم خونی نداشتن دیالوگ با حس طبیعی که باید شخصیت داستان میداشت نقطه ضعف ،اما پایانشم حرف خوبی رو میزد
m_kargadan
m_kargadan
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
بله موافقم دیالوگها ضعیفه
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
شروع متن می گه که ما با یک فراداستان مواجه ایم. اما این فقط برای شروعه و ما در ادامه همچین چیزی رو نداریم. قصد نویسنده این بود که مقداری طنز هم وارد متن کنه که به نظر من یه جاهاییش لوس می شد. عنوان و شروع متن انداختن تاس مرد رو مهمترین دغدغه معرفی می کنه ولی ما از پاراگراف دوم به بعد هیچ اثری از تاس نمی بینیم تا خط آخر. خیلی جاها خیلی اطلاعات زائد داده بود که لازم به آوردن نبود و همونطور که گفتم برای افزودن طنز به متن اضافه شدن. "اتومبیل را در جای همیشگی‌اش پارک می‌کرد و از همان آسانسور همیشگی، نه یکی از آن سه تای دیگر..." چه لزومی داره که مخاطب بدونه ماشینش رو جای همیشگی پارک کرده؟ و اینکه چرا آسانسور همیشگی؟ چرا از آن سه تای دیگر نه؟ اینجا شما یه چیزی آوردی که دلیلش و ننوشتی. "صبح از خواب بیدار می‌شد. مسواک می‌زد. صبحانه می‌خورد. سوار اتومبیل سیاه رنگش می‌شد و به محل کارش می‌رفت. گاهی سر راه یک قهوه آماده می‌خرید و با خود به طبقه سیزدهم برج آسمان، محلی که در آن کار می‌کرد، می‌برد. اتومبیل را در جای همیشگی‌اش پارک می‌کرد و از همان آسانسور همیشگی، نه یکی از آن سه تای دیگر برای رسیدن به دفتر کارش استفاده می‌کرد. بعد از ساعت کاری هم وقتش را صرف مطالعه کتاب‌های فانتزی، دیدن فیلم‌های علمی تخیلی یا ساختن دکورهای کوچکی از شهرک‌های فضایی در کره ماه می‌کرد. گاهی هم با دوستانش به جاهای دیدنی شهر می‌رفتند اما او سعی می‌کرد تا از این سفرهای کوچک دسته جمعی پرهیز کند. زیرا در این جور جاها همیشه به یاد تنهایی‌اش می‌افتاد." تو شروع گفته بودی برای انجام هر کاری تاس می انداخت اما تو این بند ما شاهد اون موضوع نیستیم و خودت اینا رو به عنوان جنبه های زندگی عادیش آوردی توی متن. و اینکه آدم برای فرار از فکر کردن به تنهایی به سفر دسته جمعی می ره که ما اینجا برعکسش و شاهد بودیم. چرا اکتبر؟ این مسئله رو توی یک داستان دیگه هم دیدیم... مگه تاریخ های خودمون چشه؟ دیالوگ ها رو اصلن نمی شد به عنوان دیالوگ پذیرفت!!!! پایانش رو دوست داشتم ولی به خاطر مسئله ای که اول گفتم تاثیر گذار نبود. سه بار اینجا موضوع بحث عوض می شه که برای یک داستان زیر هزار کلمه واقعن سمّه... موفق باشید♥
m_kargadan
m_kargadan
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
ممنون از وقتی که گذاشتید راستش فرا داستان نمیدونم چیه سواد ادبیم کمه قصد نداشتم طنز واردش کنم موقعیت ظنز خود به خود پیش اومد که شاید تو شروع دیالوگ بین دو تا شخصیت لازم بود خوب نیازی نبود در تمام موارد قضیه تاس انداختن رو مطرح کنم تو پاراگراف اول به اندازه کافی توضیح داده بودم در موردش. روزمرگی های مردی که تاس می انداخت رو گفتم تا اون روز تو اکتبر خاص به نظر بیاد بعضی از توضیحات شاید لازم بود تو داستان بیاد که تو ذهن خودم بود اما حذفش کردم یوسف یک مهاجر عربه تو بیروت به دنیا اومده والان توی یکی از شهر های ایالات متحده که تصمیمی براش نگرفتم زندگی میکنه در یه اینده ای که صد سال با ما فاصله داره ممنون از وقت با ارزشتون که گذاشتید
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٧
١
٠
منظور من این بود که میبایست به جای گفتن نشون بدین. چه جوری بگم، فکر کن پاراگراف اول با پاراگراف دوم میکس بشه. ببین تو داستان هر توضیحی که در راستای فهمیدن داستان به مخاطب کمک می کنه و حذف اون می تونه به داستان ضربه بزنه وجودش ضروریه، یه بار با این دید بازنویسیش کنید :) در کل مرسی که می نویسید و قلمتون سبز♥
m_kargadan
m_kargadan
٩٥/٠١/٠٧
٠
٠
بله متوجه این نکته هستم :) و ممنون از شما که نقد می کنید
نیمچه منتقد
نیمچه منتقد
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
احتمال داره این داستان یکی از برگزیده ها باشه، که نقد من تایید و منتشر نشده. البته که داستان خوبیه... موفق باشید!
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤