دماغ زیبای من...

دماغ زیبای من...

نویسنده : nooshin_tamimi

امروز صبح طبق معمول همیشه سوار اتوبوس بودم و برخلاف همیشه تنها و بدون همراه بودم. دیدم چرا که نه؟ بیایم هندزفری‌ام را در گوشم بگذارم، قیافه‌ای خسته و افسرده به خودم بگیرم و نگاهی نافذ اما بی‌تفاوت به خودم بگیرم که از قضا این روزها خیلی هم روی بورس است. سرم را روی شیشه اتوبوس گذاشتم و سعی کردم بغض کنم و آهی از ته دل بکشم (آخر این هم خیلی باب است). اما نمی‌دانم چرا هرکار کردم نه اشکی و نه آهی...

بعد از این حس فهمیدم امروز روز خوش شناسی و سرحالی من است و به احتمال زیاد شاهد اتفاقاتی خوش خواهم بود. در همین فکر بودم که دخترخانمی جوان سوار اتوبوس شد و چشم‌تان روز بد نبیند از لحظه ورود به اتوبوس چشمش که به من افتاد همین‌طور مات و مبهوت خیره به من مانده بود و بدون این‌که چشمش را از من بردارد از پله‌ها بالا آمد و کارت خود را بدون این‌که چشمش را از روی من بردارد به دستگاه نزدیک کرد تا زمانی که صدای تایید دستگاه بلند شد. نمی‌دانم شانس با من یار بود یا او، که صندلی مقابل من خالی بود و او هم صاف آمد و روی آن نشست. بدون هیچ انحرافی صاف توی چشمان من زل زده بود. خدایا چی شده؟ مشکل چیست؟ در همان لحظه بود که لبخندی بر روی لبانش جاری شد، من هم متعاقبا لبخندی از روی خجالت و نمی‌دانم که دلیل این نگاه‌ها چیست تحویلش دادم. دقایقی با همین لبخندهای مصنوعی گذشت.

- ببخشید می‌تونم یه سوال شخصی بپرسم؟

آهاااا فهمیدم. مجردم یا متاهل؟ نه متاسفم من متاهل هستم. دیر جنبیدین من رو روی هوا زدند. من هم ضمن آرزوی خوشبختی برای برادر شما از جنابعالی خواهشمندم لطفا هیچ‌وقت اینطوری به هیچ بنی‌بشری خیره نشوید، بخدا نفس در سینه حبس می‌شود و بالا نمی‌آید.

(برویم سر اصل ماجرا...)

- ببخشید می‌تونم یه سوال شخصی بپرسم؟

- جانم، بفرمایید؟

- شما دماغتونو پیش کی عمل کردین؟

لبخندی از رضایت روی لبانم نشست. آمدم دهان باز کنم که برایش توضیح مفصل بدهم از نژاد خوش دماغی رایج در بین اقوام که خیر من دماغم را عمل نکردم. ما همینطور جد اندر جد دماغ‌هایی زیبا داشتیم. که ناگهان دیدم ایشان دهان گشود و مهلت به پاسخ دادن من نداده گفت: «خیلی خراب کرده، واقعا بعضی ازین دکترا آدم نمی‌دونه مدرکشونو از کجا گرفتن، وای وای وای... ببین چیکارم کرده...»

قسم می‌خورم آن‌قدر شوک زده و متعجب شده بودم که وقت نکرده بودم دهانم را ببندم که هیچ زبانم هم تقریبا خشک شده بود.

که بنده خدا ادامه داد: «من هم همیشه از عمل میترسیدم خدایی ترسم داره. نداره؟ آدم کلی هزینه کنه، کلی ریسک کنه با این مواد بیهوشی که احتمال به هوش آمدنت هم کمه و... به جون بخره آخر هم... البته خیلی هم بد نشده‌ها» و در ادامه یک لبخند ترحم آمیز.

غصه‌ام گرفت و حس عمیق خوشبختی که تا دقایقی پیش در دلم قند آب می‌کرد را تقریبا به حس نفرت از ظاهرم بدل کرده بود.

دوست عزیز همسفرم داشت پیاده می‌شد که فرصت را غنیمت شمردم تا به او بگویم این بینی دست نخورده که سراسیمه بلند شد و گفت آخ آخ رسیدم، خوشحال شدم، ببخشیدا عزیزم وققتم گرفتم. خدافظ.

و من همین‌طور دستم از بالا به پایین و از پایین به بالا روی دماغ شبه عملی‌ام کشیده میکشدم.

راستی مگر اسم دکتر را نمی‌خواستی؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سحر نیکوعقیده
سحر نیکوعقیده
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
باید اعتراف کنم که منم اون اوایل در چند برخورد اول فکر می کردم دماغتو عمل کردی؛) ولی فکر نمی کردم که بد عمل کردی. مماغت خیلی هم خوبه. قلمت هم که خیلی خوبه :)
nooshin_tamimi
nooshin_tamimi
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
خیلی ممنونم سحر جون.خخخخخ لطف داری عزیزم هم به دماغم هم به متن
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
اقا ما اصلا در مورد دماغ شما نظر نمیدیم. بگیم خوبه، میگین داری تیکه میندازی یا الکی میگی، بگیم بده غصه دار میشین. اصلا از همین اول من ممتنع هستم. ولی در مورد متن باید بگم که خیلی جذاب بود. خیلی خیلی جذاب و خواندنی. خیلی متشکرم
nooshin_tamimi
nooshin_tamimi
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
خخخخخ خیلی ممنونم.لطف دارید
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
خييييييييييييييييييييلي باحال بود نوشين. دمت گرم:))))
nooshin_tamimi
nooshin_tamimi
٩٥/٠١/١٥
٠
٠
قربونت بشم عزیزم.لطف داری
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
چندتا غلط املایی داشتی که عیبی نداره. فقط اون صندلی ای رو که میشه روبروش نشست رو میشه از وقتی که سوار شد دید زد؟! بله گویا اگه سمت خیابون باشه میشه! :دی / فکر می کنم اگه اوایل داستان کوتاهتر یا حذف می شد خللی به اصل ماجرا وارد نمیشد. یه جاهایی هم گفتار و نوشتار قاطی شدن، اگر فقط توی دیالوگ از گفتار استفاده کنی و بقیه از نوشتار خیلی خوبه. در کل خیلی خوب بود :)))) ممنون :)
nooshin_tamimi
nooshin_tamimi
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
ممنون وقت گذاشتی عزیزم.غلط املایی؟کجا؟ آره شاید.ولی میدونی بیشتر دوست داشتم بهش بال و پر بدم تا اینکه زود برم سر اصل مطلب ممنون وقت گذاشتی عزیز
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
از روی عکستون ضایع است که دماغ عملی نیستین.... کی همچین فکری کرده؟؟؟
nooshin_tamimi
nooshin_tamimi
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
حالا یک نفر به دماغ ما لطف داشته دیگه خخخخخ
زهره_براتی
زهره_براتی
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
سلام نوشین عزیز منم با کامنت اولی موافقم - همیشه فکر میکردم بینیت رو عمل کردی =)
nooshin_tamimi
nooshin_tamimi
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
خخخخخ.نمیدونم الان باید بگم نظر لطفته خوشحال شم یا ناراحت شم.ممنون وقت گذاشتی عزیزم
هاچ
هاچ
٩٥/٠١/١٦
٠
٠
من هرچی فکر می کنم دماغت یادم نمیاد! ولی به هر حال دفعه دیگه خواستی عمل کنی برو پیش یه دکتر بهتر (خخخ) .... متنت خیلی شوک زده ناک بود. یعنی منم جا خوردم وقتی خوندم که اونو گفت :)))
nooshin_tamimi
nooshin_tamimi
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
خخخخخ.خیلی بهش فکر نکن عزیزم.حتما آره میرم پیش یه دکتر بهتر
asadzadeh_s
asadzadeh_s
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
😂😂خوب بود کلی خندیدم ،دستت درد نکنه امااااااااان از دوستانی که در اتوبوس خیره میشن به آدم اماااااان
nooshin_tamimi
nooshin_tamimi
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
فداتشم عزیزم.آره واقعا امان.ممنون وقت گذاشتی عزیزم
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠١/١٧
٠
٠
راستش گاهی این قدر بد نگاه می کنن آینه در میارم در اولین فرصت ممکن و اینا:دی. فکر می کنم متنت رو کمی با عجله نوشتی و یک بار دیگه ویراستاری می خواد . علی ای حال منم از حرف اون خانم شوکه شدم نگران نباش:))
nooshin_tamimi
nooshin_tamimi
٩٥/٠١/١٨
٠
٠
خخخخخ.آره دقیقا بله متن رو مستقیم نوشتم و گذاشتم اینجا ممنون که وقت گذاشتی عزیزم
h_khazae
h_khazae
٩٥/٠٢/١٨
٠
٠
سلام...خیلی خوب بود....
nooshin_tamimi
nooshin_tamimi
٩٥/٠٢/٢٨
٠
٠
ممنونم.لطف شماست
میرزا
میرزا
٩٥/٠٤/١٥
٠
٠
سلام و تولدتون مبارک خانم تمیمی! عمر با عزت براتون آرزو می کنم :)
پربازدیدتریـــن ها
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
آسمانی شدند

به مناسبت شهادت شیرمردان

٩٥/١١/٠٢
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
پنجره ی آسمان را می گشایم

آسمان شکستنی نیست

٩٥/١٠/٢٩
فراموش شان نکنیم

سوختن یا سوزاندن!؟

٩٥/١١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات