من هم یواشکی در خواب تو راه می‌روم / داستان کوتاه
داستان کوتاه

من هم یواشکی در خواب تو راه می‌روم / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

m.nazari333

انگشت‌های کشیده زن ملحفه چرک را برمي‌دارد. بوي شاش شامه‌اش را پر می‌کند. سمت پنجره می‌رود و سرمای آخر پاییزخودش را می‌سراند توی اتاق و روی تخت یله می‌شود. زن مشمايی كه لبه‌هايش را لا زده زيرتشك، مچاله می‌کند. لكه‌هاي نباتي مشما بزرگ بزرگتر شده. ملحفه را بقچه می‌کند و زير شیر حمام مي‌خيساند.

امید غلت مي‌زند و آب وان را روي زن وكاشي‌هاي گل درشت سبز و قرمز پر و پخش مي‌كند. پنجه‌های زن ملحفه توي تشت را چنگ مي‌زند، وايتكس را كه روي آن نوشته بدون دستكش استفاده نشود روي لكه نباتی ملحفه مي‌ريزد وچنگ مي‌زند (دست که به آب می‌‌رسد) وایتکس مثل هزار سوزن توي پوستش فرو مي‌رود، بخار که می‌خورد به صورتش چند بارپشت هم عق می‌زند. 

یاد لكه‌ای آب جو که شب عروسي پاشید بر چین‌های توری لباسش می‌افتد که حالا با خنزل‌های دیگر توی صندوق چوبی بوی نا گرفته. صندوق با كنده كاري‌هاي شبيه گل و بوته افتاده كنار تخت دو نفره، كه پرشده از بوي مرد، با این‌که چند بار جلا زده به چوب گردویی گره دارش از کهنگی‌اش کم نشده. 

زن آشفتگی موهاي خرمايي را از روی صورت کنارمی‌زند. صدای بازی بچه‌هاي توي كوچه، خودش را از پنجره باز می‌کشد توی خانه و همه جا سرك می‌کشد. اميد با دست و پاي دراز و لاغر و صورتي كه نمی‌فهمی دارد، می‌خندد یا گریه می‌کند، با اسباب بازيی كه پدر برایش خریده سرگرم است.

مرد مي‌داند پسر از چيزهاي صدا دارخوشش مي‌آيد. جیغ‌های نامفهوم و بلند عنکبوت که توی دست امید، دست و پا می‌زند زن را می‌ترساند. عنکبوت لزج از آب دهان را مي‌گيرد، باتری‌اش را در می‌آورد و می‌دهد دستش. پسر جیغ می‌کشد، سعی می‌کند با پنجه‌های بلند به هم چسبیده کش شلوارک گشاد بادمجانی را چنگ بزند. زن می‌نشیند روی رف پنجره کوتاه و قدیمی، خیره می‌شود به تلويزيون بی‌صدا که خودش به مرد گفته بود که نمي‌خواهد صدای اضافه‌ای بشنود و تلويزيون روشن مانده بود، بی‌صدا و بی این که کانالش عوض شود. در تصویر مردی سر دختر جوان داد می‌زند. انگار خشکشویی بود، پر از لباس‌های آیزان و بچه‌ای که از پشت ماشین لباس شویی بزرگی آن‌ها را می‌پایید. مرد پالتوی قهوه‌ای را از دست دختر قاپید و دختر که موهای فر سیاه و براقی داشت با گریه از پله بالا رفت. زن سیگاری آتش می‌زند و چانه‌اش را می‌گذارد روی زانو. سیگار لای دو انگشتش می‌سوزد و پایین و پایین‌تر می‌آید و دود در هوا محو می‌شود. 

صداي خِروُخِر موريانه‌ها روي هواي بالاي صندوق سنگيني مي‌كند، مثل صدایی که از گلوي اميد خارج مي‌شود.

مرد مشمای دارو و بسته پوشك بزرگ‌سال را که عکس پیرمرد در حال دویدن با لبخندی که دندان‌های مصنوعی و خوشبختش را به خریدار هدیه می‌دهد، روی میز رها می‌کند. عنکبوت را از كنار ديوار برمي‌دارد و باتری را جا می‌زند، پاهای عنکبوت شروع می‌کنند به حرکت و دهانش با صدا و ضربی ناموزون تکان می‌خورد. امید ذوق می‌کند، دست می‌کوبد روی پاهای بی‌جان که همش آب دهانش و منتطع آویزان است. سیبیل کم پشتی بالای لب کجش درآمده.

مرد به اتاق مي‌رود و زن را كه روي تخت دو نفره نشسته مي‌بوسد. زن  از کشويي ميز توالت برس زرشكي را برمي‌دارد و تارهاي جوگندمي را از لاي سوزن‌هاي برس بيرون مي‌كشد. مرد بُرس را از دستش مي‌قابد و روي موهاي زن مي‌كشد. خال مشكي كنار چانه پايين آمده و چروك‌هاي دور چشم‌های ميشي زن بيشتر شده. بُرس را از روي شانه لخت گندمين به زن مي‌دهد.

نگاه زن توی آیینه مرد را دنبال می‌کند که می‌رود سمت طاقچه و راديو را روشن مي‌كند و بلند می‌گوید: «اين‌ها را خوب مي‌‌خرن» مرد می‌خندد و باز می‌گوید: « عتيقه را نمي‌فروشند».

زن بی آنکه چیزی بگوید دوباره سیگاری می‌گیراند. راديو موسيقي پخش مي‌کند، زن روي لبه تخت مي‌نشيند، مرد مي‌گويد: چه خوب اين عتيقه روشن شد، اميد خوابش برد.

مرد می‌نشیند روي روتاقچه‌اي كه زن تا دو ماهگي اميد بدون این‌که فکرکند یا چیزی بگوید فقط روي پارچه سفيد ساتن گل‌هاي نخي و با نخ‌هاي رنگي مي‌دوخت، روتاقچه‌ای  را روي صندوق چوبي پای پنجره پهن كرده. مرد رشته‌اي از موهاي فرفري را دور انگشت سياه ترك خورده‌اش مي‌چرخاند، موهایش خاكستري و شانه‌هایش افتاده است.

سيگار را ازجيب پيراهن یقه بازش بيرون مي‌آورد. زن موها را روي شانه پخش مي‌كند و نگاهش در نگاه مرد گره می‌خورد. مرد سيگار را با فندك طلايي روشن مي‌كند به زن مي‌گويد: نباید سر بچه داد بزنی.

راديو راجع به اختلال كودكان صبحت مي‌كند. زن مي‌گويد: من سربچه داد نزدم، فقط اسباب بازی را ازدستش گرفتم.

مشاوره به سوال يكي از شنودگان جواب مي‌داد. يعقوب دود سيگار را از درز پنجره بيرون مي‌فرستد.

مشاورمي‌گفت: نبايد به كودكان زورگفت يا چيزي را با زور ازشان گرفت، بلكه بايد با آرامش قانع شان كرد

- چرا اسباب بازي را از دستش گرفتي؟ خب بچه خوشش آمده

- فکر نمی‌کنی صداش آزاردهنده است؟

مرد صدايش را بلند مي‌كند و مي‌گويد: تو اين روزها اصلا اعصاب نداری... مگر نديدي آن دفعه که برایش ماشين خريدم نگاهش هم نكرد.

مرد بلند مي‌شود و پُكي محكم به سيگار مي‌زند و با نفسي كش‌دار دود را ازگلو بيرون مي‌دهد. مجري مي‌گويد: يک آنتراک می‌دهیم،تا روانشناس عزيزمان گلوی‌شان را تركنند.

همه چيز آرام، من چقدر... . زن كرم را از روي ميزتوالت برمي‌دارد و به پشت دستش كه نازک و قرمز شده مي‌مالد.

پنكه با صداي كشداري مي‌چرخد، صداي يكي از شنودگان می‌آید كه راجع به كودكان طلاق سوال مي‌پرسد. مرد پرده را كنار مي‌زند و چشم مي‌دوزد به درختچه باغچه حياط همسايه، كه امسال گيلاس داده.

زن مي‌گويد: تو با این کارهات بچه را لوس مي‌كني؟

مرد مي‌چرخد رو به زن و خيره نگاهش مي‌كند

روانشناس مي‌گويد: اسباب بازي بايد متناسب با سن کودک انتخاب شود. 

ماهيچه‌هاي صورت مرد متورم شده‌اند، او پنجره را به هم مي‌كوبد و از خانه بيرون می‌رود. پسر با نگاه‌هاي مات و مبهوت به مادر نگاه مي‌كند، مادر لبخند مي‌زند و غذاي از ظهر مانده را گرم مي‌كند و به او مي‌دهد. 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
zakhar
zakhar
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
خط اول : بوی چی فضا را پر میکند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
سه بار سعی کردم متن رو بخونم، هر سه بار بعد از این که به خط چهارم، پنجم رسیدم متن من و پروند و نتونستم ادامه بدم. واسه همین نخوندمش دیگه :/
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
من تا آخرش خوندم خوب بود اما حالا به انتخاب ربط نداشت بماند میتونستید یکم اذیتهایی که خانواده هایی که بچه معلول دارند بهتر توصیف کنید یکم با امید خان رفتار بدی داشتید بنظرم !به هرحال باز مرسی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٥/٠١/١١
٠
٠
من خوشم اومد! توصیفات و فضاسازی خوب بود.. البته کمی زیاده گویی داشت و کمی هم اغلاط املایی و نگارشی. اما در کلف من نمره ای در حدود 7 از 10 رو به این داستان میدم. موفق باشید.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣