پیام اشتباهی / داستان کوتاه
داستان کوتاه

پیام اشتباهی / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

مهیندخت حسنی زاده

صدای زنگ تلفن همراه بلند شد. دختر گفت: مال توئه مامان. و صدای ضبط صوت را کم کرد. زن گوشی را برداشت و بازش کرد: حتما باز تبلیغاته .

روی میز دنبال عینکش گشت. بعد رو کرد به دختر: بخون ببین چیه. عینکمو پیدا نمیکنم .

دختر گفت: چند بار براتون بند عینک خریدم. 

 صفحه گوشی را نگاه کر ، بست و روی میز گذاشت و با صدای بلند خندید .

زن پرسید: چی بود ؟

- اشتباهی اومده .

- خب چیه؟ جوک ؟

- یه نفر به اسم علیرضا خواسته باهاتون حرف بزنه. نوشته خیلی تنهام .

خندید: میخواد با شما حرف بزنه، با شما .

- خوب حالا چیه مگه؟

 زن رفت آشپزخانه و زیرقابلمه را خاموش کرد. با دو تا چنگال مرغ سرخ شده را درسته توی ظرف کشید و دورش را با هویج و نخود سبز تزیین کرد. ظرف سالاد و پارچ شربت را روی میز گذاشت و صدا زد: بیاین شام حاضره .

دختر اول از همه آمد نشست پشت میز: خیلی گشنه‌ام .

مرد آمد. روزنامه را هم با خودش آورد و کنار بشقابش گذاشت. به صندلی خالی اشاره کرد و به زن گفت: هیچ حواست به این پسر هست که هر شب داره دیر میاد؟

صدای زنگ موبایل زن درآمد. با عجله به اتاق رفت. گوشی را آورد آشپزخانه و بازش کرد. مرد عینک را از چشمش برداشت و به او داد. زن گفت: چقدر دنبالش گشتم .

عینک را به چشم زد و نگاهی به صفحه گوشی انداخت: تور آفریقای جنوبی .

دختر نگاهش کرد و خندید. مرد با قیچی مرغ را تکه تکه کرد. زن برای خودش سالاد ریخت و گفت: هیچی از گلوم پایین نمیره .

مرد گفت: سس نداره این غذات؟

زن بلند شد: الان میارم .

دختر گفت: راستشو بگین مامان تو وغذا چی ریختین؟

مرد خندید: مرگ موش .

زن ظرف سس را روی میز گذاشت و گفت: میرم لباسا رو اتو بزنم از صبح وقت نکردم .

گوشی و عینک را برداشت به اتاق برد و کنار میز اتو گذاشت. لباس‌ها را یکی یکی روی میز پهن کرد و اتو کشید. مرد هم با روزنامه آمد، خودش را انداخت روی تخت و گفت: نامه نیومده برام؟

- از کجا ؟

- مجمع سالیانه انجمنه. همین روزا باید برسه .

زن گفت: باشه حواسم هست .

مرد بلند شد رفت کنار پنجره و بو کشید. زن گفت: بوی سوسک کشه، ریختم تو چاه .

مرد گفت: نه، بوی گاز میاد .

زن پرسید: چی؟

مرد گفت: از موتورخونه است. خوب نمیسوزه .

زن موهای روی پیشانی را کنار زد: امروز مجبور شدم لباسارو دو بار بشورم. دوده نشسته بود روشون .

مرد روی تخت لم داد: فردا یه زنگی بزن بیان سرویسش کنن، شمارشو که داری؟

- آره تو دفترم هست .

زن لباس‌های اتو شده را توی کمد آویزان کرد و رفت آشپزخانه. روی میز درهم برهم بود. پیش بند بست، بشقاب‌های پر از استخوان مرغ را خالی کرد و توی لگن ظرفشویی گذاشت. صدای زنگ گوشی‌اش در آمد. رفت سمت اتاق. مرد گوشی را باز کرد و گفت: ایندفعه تور قبرسه .

زن گفت: آها و رفت آشپزخانه. چای ریخت و برگشت به اتاق. لیوان چای را گذاشت روی میز کنار تخت. گوشی‌اش را توی جیب پیش بندش انداخت و از اتاق بیرون رفت. از راهرو که می‌گذشت نگاهش افتاد به آینه دیواری. لحظه‌ای ایستاد و لکه سس را از گونه‌اش پاک کرد. دختر آمد و گفت: انگار زیاد خوردم .

زن گفت: می‌تونی زنگ اینو برام ببندی که صدا نده .

دختر گوشی را گرفت و تنظیمش کرد: صدا نمید ، فقط ویبره داره .

بعد شکمش را فشار داد. زن گفت: چیه؟

-  فکر کنم مال اون مرگ موشهاست .

چای ریخت و با عرق نعنا آورد برای دختر و پرسید: گفتی اسمش چی بود؟

- کی؟

- همون که پیام داده بود .

 - بذار پاکش کنم. از این اشتباها زیاده.

گوشی را برداشت. زن گفت: ولش کن، چکارش داری؟

دختر شکمش را گرفت: نکنه اسهال شدم. و دوید رفت دستشویی .

زن گوشی را توی جیبش انداخت. پسر در را با کلید باز کرد و یک راست رفت به اتاقش. زن پشت در دستشویی ایستاد و پرسید: خوبی؟ دختر گفت: آره.

رفت از لای در اتاق خواب نگاه کرد. مرد روی تخت، خوابش برده بود. آهسته رفت و عینکش را از کنار دستش برداشت. در اتاق پسر را زد و رفت تو. پسر روی مبل ولو شده بود و داشت با تلفن حرف می‌زد. زن گفت: دیر کردی .

پسر گفت: یه دقه گوشی رو نگه دار. و رو کرد به زن: پدر چیزی گفته؟

-  نه؛ فقط نگران شده بود .

پسر دستش را تکان داد: میرین بیرون درو ببندین .

زن به طرف در رفت. لحظه‌ای ایستاد و پرسید: میشه یکی یه پیامو اشتباهی برای یه نفر دیگه بفرسته؟

پسر پرسید: چی؟

زن گفت: هیچی. 

بیرون رفت و در را بست. به آشپزخانه برگشت و به ردیف ظرف‌های کثیف نگاه کرد. پشت میز نشست. دختر با دست و صورت خیس به آشپزخانه آمد و گفت: انگار بهترم .

زن گفت: میشه اون بند عینکی که خریده بودی بهم بدی؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٥
١
٠
یکی از مشکلاتی که توی اکثر داستان هایی هم که تا الان آپ شده وجود داشت، پراکندگی موضوع های مختلفه. این ایده یا طرح می تونست توی قالب داستانک ارائه بشه و اگه هم می شد به شدت موفق می شد. توی این داستان پر از جزئیات به درد نخوره. این که پسر دیر میاد، غذاشون فلانه، موتورخونشون بیساره و ... اینا هرکدوم یه داستان جدان. بله اگه این داستان یلند یا رمان بود می شد به عنوان پلات فرعی ازش استفاده کرد اما اینجا به جز سردرگم کردن مخاطب کارکرد دیگه ای ندارن و فقط پلات اصلی رو کمرنگ می کنن. دیالوگ ها اصلن خوب نبودن. فقط پینگ پونگی موضوع رو عوض می کردن. اما نکته مثبت این متن این بود که از بقیه آثار یکم داستان تر بود. موفق باشید♥
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
حس و حال زن رو با همین جزییات ب ظاهر بی اهمیت خیلی خوب فهمیدم من و لذت بردم ازین ک با این جزییات اصل داستان رو ک میخواست به زندگی روزمره تکراری و تنهایی زن اشاره کنه و اتفاقی که براش میوفته و احتمالا زندگیش رو تغییر میده، تعریف کردین. هر چن چون مخاطب اول خبر نداره قراره ب چی برسه یه جورایی حتی از اولشم نباشه از وسطش احتمالا ب زور داستان رو ادامه بده و هی تو ذهنش این باشه که خب ک چی؟ برای همین فک کنم جدی جدی جزییات زیادی زیاد بودن! و ممکنه مخاطب به اخر نرسیده داستان رو ول کنه و تمام زحمات به هدر بره. فک کنم اگر یه فیلم کوتاه بشه جذاب تر از الان بشه و ناخوداگاه حوصله مخاطبم سر نبره. اینم بگم ک اونجا ک حال دختر بد میشه و پدر هم داخل اتاق خوابه و پسر میاد خونه و زن بهش میگه دیر کردی من فک کردم نکنه جدی جدی بلایی سر خانوادش اورده و خیانت کرده :))) هیجان خوبی بهم داد :))) خب هرچند اونجا جدی خیانت نکرده بود ولی اخر داستان خبر از انتخابی میداد ک ب نظر می رسید تهش ب این قضیه ختم شه... خیلی لذت بردم ازین غیر مستقیم حرف زدن هم برا پایانش هم برا روایت :)
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠١/٠٦
١
٠
سلام دوبار خوندم ... اضافات کمی زیاد بود و پراکندگی موضوع داشت اجازه نمیداد با تمرکز روی داستان به اون مقصود و هدف نویسنده رسید در پایان هم انگار داستان به نظر من نتوانسته اون پیام نویسنده رو منتقل کنه ولی نکته مثبتش اینه داره غیر مستقیم داستان را وصف میکنه ....و اینکه صفحه گدشی را نکاه کرد دال تایپ نشده موفق باشید
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
چرا آخرش نفهمیدیم پس چی شده؟شبیه اول قیلماس این!!! یعین انگار داستان تازه شروع میشه!
asadzadeh_s
asadzadeh_s
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
خیلی پراکنده بود و جدا از اینکه هیچ اتفاق خاصی نیفتاده یعنی به نظر من داستان و اون اتفاق بوجود نیومده و تمام مواردی که نوشته شده اضافه گویی که وقتی حذفشون کنیم هیچ آسیبی به داستان نمیزنه .... اینکه شام خوردن،اتو زدن لباس ها،...حتی دیالوگ ها میشود حذف بشه ....
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤