خانه‌ی بخت / داستان کوتاه
داستان کوتاه

خانه‌ی بخت / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

شیما جوادی

نشسته روی راه پله‌ها سرش را تکیه داده به دیوار. صدای خنده‌های مادرش و مرد غریبه از توی خانه می‌آید. دست‌هایش را مشت کرده. ناخن‌های بلندش فرورفته در گوشتش. دندان‌هایش را روی هم فشار می‌دهد.

با خشم نگاه مادرش می‌کند و می‌گوید:

- بالاخره تصمیم گرفتی شب نامزدی منو خراب کنی

مادر سیگارش را روشن می‌کند و پایش را می‌اندازد روی پایش و نگاهش می‌کند و می‌گوید:

- آروم‌تر؛ داد بیداد راه نداز؛ لیلا مشتری ناخنم داره

نازنین گوشی موبایلش را پرت می‌کند روی میز آشپزخانه. بلند می‌گوید:

- به درک؛ فقط به من بگو چرا دعوتش کردی؟

مادرش سعی می‌کند آرام باشد. پکی به سیگارش می زند و می‌گوید:

-دوستمه؛ دوست قدیمی؛ تنها فامیلم، خاله بیتا؛ یادت رفته؟ همیشه دوستش داشتی

نازنین پوزخند می‌زند و می‌گوید:

-آره، اما این مال قبل از این بود که بشه ساقی جناب عالی

دستش را می‌گذارد روی میز و خم می‌شود روی آن. صورتش را نزدیک صورت مادرش می‌آورد و با نفرت نگاهش می‌کند و می‌گوید:

- قراره شب نامزدیِ من جشن شروعِ دوباره بگیری؟

با حرص سیگارش را خاموش می‌کند و بغضش را با آب دهانش قورت می‌دهد و می‌گوید:

- من دیگه ترک کردم، اونم ساقیم نیست. دوستمه، دوستم.

نازنین لگدی به صندلی می‌زند و با عصبانیت از آرایشگاه بیرون می‌رود.

صدای خنده‌های مرد بلندتر می‌شود. دست‌هایش را می‌گذارد روی گوشش، خم می‌شود. قطره‌ای اشک می‌چکد روی گونه‌اش.

مانی داد می‌زند و بد و بیراه می‌گوید. کم مانده بزند به ماشین جلویی. سرش را از توی شیشۀ ماشین بیرون می‌آورد. سر رانندۀ جلویی فریاد می‌زند. نازنین یک وری نشسته و تکیه داده به در و بی صدا گریه می‌کند. مانی با خشم برمی‌گردد به سمت نازنین:

- این مردیکه کی بود تو مراسم؟ هان؟ خوبه... یواش یواش فامیل پیدا می‌کنید. خاله بیتای عملی، عمو فرامرز ...

نازنین می‌خواهد چیزی بگوید. مانی دستش را بلند می‌کند و فریاد می‌زند:

- یک کلمه دیگه دروغ سرهم کنی می‌زنم تو دهنت

محکم می‌کوبد روی فرمان و می‌گوید:

- گند زدی به امشب، گند زدی

بر می‌گرد و می‌پیچد توی کوچه مقابل آپارتمان می‌ایستد و می‌گوید:

- برو پایین

نازنین با تردید نگاهش می‌کند. مانی خم می‌شود در سمت نازنین را باز می‌کند و داد می‌زند:

- برو پایین...

نازنین درمانده پیاده می‌شود.

بلند می‌شود می‌رود سمت در. صدای موزیک بلندتر می‌شود. می‌خواهد زنگ بزند. در واحد بالایی باز می‌شود. مرد از روی نردهایِ پله‌ها خم می‌شود و داد می‌زند:

- خفه کن اون صدا رو، تموم نشد این نامزدی؟

نازنین کفش‌هایش را در می‌آورد و آهسته از پله‌ها می‌آید پایین. توی پارکینگ سرایدار هنوز همه صندلی‌ها و میزها را جمع نکرده. روی یکی از صندلی‌های خالی می‌نشیند.

سوار آسانسور نشده که مانی زنگ می‌زند. خوشحال می‌شود و با خودش می‌گوید. پشیمون شده. مانی هنوز عصبانی ست و داد می‌زند:

- باید بین من و مامانت یکی انتخاب کنی. یا همین امشب وسایلت و جمع می‌کنی میای اینجا یا دورمن و برای همیشه خط می‌کشی .

مادرش اخم می‌کند می‌پرسد:

- از چیه این پسره خوشت اومده هان؟

نازنین می‌خندد و می‌گوید:

- مهربونه خیلی مهربونه

مادرش سرش را تکان می‌دهد و زیر لب می‌گوید:

- مهربون ،آره ارواح عمه ش

نازنین اخم می‌کند و می‌گوید:

- چیه می‌ترسی خرجیت قطع شه. نترس مانی گفته مامانت می‌یاریم پیش خودمون

مادر بغض می‌کند. بلند می‌شود. می‌رود کنار پنجره و سیگاری روشن می‌کند.

گوشی موبایل را بر می‌دارد. نگاه می‌کند مانی پیام داده :

- بیرون منتظرم

بلند می‌شود. آرام می‌رود سمت در. پایش را می‌گذارد روی یک چیز نرم. یک تکه کیک را لگدکرده. دست می‌کشید زیر پایش. دست‌هایش کثیف می‌شود. دستش را می‌کشد به روی لباس صورتی نامزدیش و با بغض از پارکینگ بیرون می‌رود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠١/٠٥
٠
٠
یک جاهایی خیلی بریده و جدا از هم توصیف شده بود به نظرم. میتونست خیلی بهتر از این باشه چون موضوع جالبی داشت
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٥
٠
٠
بلافاصله بعد از شروع متن مخاطب سردرگم می شه و دلیلش اینه که نمی دونه با چه سبک داستانی رو به روئه. بعد از اون ترانزیشن یا به قولی انتقال به هیچ وجه خوب انجام نشده. راجع به اهمیت ترانزیشن این تیکه توضیح می ده: "برای انتقال از صحنه ای به صحنه دیگر ، آسان ترین کار آن است که آن دو صحنه را بدون هیچ تمهید اضافه ای به هم وصل کنیم ، اما این کار ممکن است در ذهن مخاطب اصطلاحا پرش ایجاد کند. حال اگر در داستانی بدون توجه به کارکرد و اثرگذاری آن ، تنها از این روش برای انتقال و اتصال بین صحنه ها استفاده شود ، مخاطب ممکن است ، از خواندن داستان پشیمان شود ، زیرا دائما ذهنش دچار پرش می شود و او را از درگیری با ماجرای داستان باز می دارد و در نتیجه از ادامه خواندن داستان منصرف می کند. از طرف دیگر ، استفاده ار تمهیدات مختلف برای انتقال صحنه ها یکی از عناصری است که در جذابیت داستان اثر می گذارد." این توضیح برا سینما بود که با اندکی دخل و تصرف به داستان بسطش دادم. خب برای نمونه همون اول متن این جمله رو داریم که : "نشسته روی راه پله‌ها سرش را تکیه داده به دیوار. صدای خنده‌های مادرش و مرد غریبه از توی خانه می‌آید..." بعد یهو بدون هیچ آمادگی رو به روی مادرشه و نگاه می کنه بهش و باهاش حرف می زنه. اینجا مخاطب یکه می خوره. به نظر من مولف می خواست یه تجربه سوررئال داشته باشه که موفق نشده توش. همینقد بسه دیگه :/ موفق باشید ♥
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
چی شد؟عمو؟مانی؟خاله بیتا؟ بعضی جاهش انگار سانسور شده بود! ولی خب به انتخاب ربط داشت.مرسی: )
asadzadeh_s
asadzadeh_s
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
موضوع به نظرم ربطی به تغییر نداشت ،شاید مد نظرتون موضوع تغییر دختر بود که بیشتر از هرچیزی‌که به آن پرداخته بشه به حواشی توجه شده بود و این متن را پراکنده میکرد و مخاطب رو سردرگم میکرد موضوعی هم که انتخاب شده بود خیلی به نظرم دم دستی بود ... خدا قوت
سحر
سحر
٩٥/٠١/١١
٠
٠
چقدر جالب چه موضوع فوق العاده ای بریده، بریده بودش جالب بود، عالیه
reyhaneh
reyhaneh
٩٥/٠١/١١
٠
٠
👌👍
ثمینه
ثمینه
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
متن گرچه بریده بریده بود، ولی بنظرم مثل دونه های تسبیح جدا جدا، یک رشته اتصال مناسب داشت. و در مورد انتخاب هم بود، هر چند که انتخاب نهایی به نمایش درنیامده. ممنون.
faeze
faeze
٩٥/٠١/١٢
٠
٠
شیما جان فوقالعاده بود خصوصا قسمت پایانی که کیک به روی لباس نامزدی کشیده میشه و بسیار نمادجالبی ازشروع زندگی دختری که قربانی اعتیاد مادرش شده،فقط کمی موقعیت های مکانی رو گم میکردم
نرگس
نرگس
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
داستان جالبی بود احساسات رو میشد کاملا درک کرد و تجسم کرد ،فقط اینکه شخصیت ها خیلی مشخص نبودن و یه کم گنگ بودن ،از یه شخصیت سریع و بدون مقدمه سراغ شخصیت دیگه می رفتیم ، و وقتی وارد یه حس میشدیم بدون ایمکه به آرامی به اون احساس پایان داده بشه وارد شخصیت و احساس دیگه ای می شدیم .
Faeze af
Faeze af
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
شیما جان نوع انتخاب داستان جالب بودش اما گاهی رشته کلام و داستان از دستم خارج میشد ولی نقطه اوج داستانت بنظرم اتمام اوون بود با مالیدن کیک روی لباس نامزدی و راه جدیدش
سینا
سینا
٩٥/٠٢/٠٦
٠
٠
میدونی که من هیچوقت خوب نقد نکردم یجاهایی تفسیرهای خودم داشتم ، کمی برام تلخ بود اما داستانش دوست داشتم و بنظرم میشه ادامش داد عیب تو اینه همیشه داستانات نیمه کاره میزاشتی من دوسش داشتم
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠