قرارمان!
#پدر#قرار#عاشقی

قرارمان!

نویسنده : deathful_33

قرار بود من پزشک شوم. یعنی این قرار را با پدرم گذاشته بودیم. قرار بود درسم را خوب بخوانم‌، بعد در بهترین دانشگاه ایران قبول شوم و پزشکی بخوانم. این قرار مال وقتی بود که اصلا نمی دانستم دانشگاه و کنکور چیست. از برق چشمان پدرم - وقتی از پزشکی حرف میزد - فهمیده بودم باید چیز قشنگی باشد.

اما اصلی ترین تصمیم زندگی‌ام را در 15 سالگی گرفتم. پدرم گفت باید مهندس شوی، مهندسین ارشد محل کارش او را قانع کرده بودند که پول در مهندسی‌ست. بعد با عجله خودش را به خانه رسانده بود و گفته بود: پسرم پزشکی سخت است،‌ آخرش هم معلوم نیست تخصصی که می‌گیری به درد پول در آوردن بخورد یا نه. اما مهندسی خیلی بهتر است‌، چهار سال درس می‌خوانی،‌ می‌شوی مهندس. یک امضا می‌زنی و تمام. بعد ماشین‌های خوشگل و مدل بالا می‌خری،‌ خانه‌های آنچنانی. حتی می‌توانی در هر شهر یک خانه داشته باشی. این‌ها را می‌گفت و لذت می‌برد. احساس می‌کرد یک لیموزین مشکی صفر کیلومتر ایستاده است جلوی خانه‌مان و دو بادیگارد مشکی پوش ِ خوش تیپ من را بدرقه خانه کرده‌اند.

آن زمان اما من عاشق دختری شده بودم که خانه‌شان روبروی خانه ما بود. درست روبرو. هر شب یک ربع مانده به دوازده بدون اینکه قرار قبلی گذاشته باشیم می آمدیم جلوی پنجره و همدیگر را نگاه می‌کردیم. هر شب برایش نامه می‌نوشتم که دوستش دارم و قرار است پزشک مشهوری شوم و برایش یک خانه زیبا و النگو بخرم. بعد که تصمیم بابا عوض شد‌، تمام نامه ها را پاره کردم و دوباره برایش از مزایای همسر یک مهندس شدن نوشتم و  توضیح دادم  که مهندس‌ها خانه‌ها و النگوهای بهتری برای همسرشان می‌خرند.

هیچوقت قسمت نشد نامه را به او بدهم‌،  چون تا می آمدم تصمیمی بگیرم‌، قرار هایمان عوض می‌شد. یک روز راننده اتوبوس می‌شدم،‌ یک روز حسابدار. یک روز فوق تخصص قلب می‌شدم و یکروز مخترع سامانه‌های موشکی. فکر می‌کردم قبل از اینکه کسی را دوست بداری باید تکلیف قرارها با پدرت را مشخص کنی. بالاخره وقتی دوست دخترت از تو النگو خواست،‌ باید بتوانی بگویی چشم. یک روز هم دیدم که دست به دست پسری که حداقل 5 سال از من بزرگتر بود قدم می زند. رگ غیرت ِ شرقی ام باد کرد و آمدم دوباره همه‌ی نامه ها را پاره کردم و ریختم توی چاه توالت. دیگر هیچوقت پای پنجره نرفتم،‌ هیچ وقت تلاش نکردم تا بدانم اسمش چیست و با پدرش قرار گذاشته است که چکاره شود. بعد از آن دیگر قراری با پدرم نگذاشتم. نه دکتر شدم و نه مهندس، نه نابغه ریاضیات و نه تکنسین ماهر الکترونیک. شاعر شدم ‌و تمام زندگی‌ام با کلمه گذشت. یک روز کاغذی برداشتم و بزرگ روی آن نوشتم:

1- یادم باشد قبل از اینکه با پسرم قرار بگذارم که چکاره شود،‌ به او یاد دهم که خوب عاشق شود‌، خوب عاشقی کند و بجای النگو و خانه ی زیبا ‌، برای معشوقش قشنگ بخندد ‌و جرات کند که روزی چند بار به او بگوید:‌ دوستت دارم .  مهندسی که نداند چگونه باید بگوید دوستت دارم‌، به درد لای جرز دیوار می خورد. پزشکی که نداند درد دل ِ بی صاحاب ِ معشوق‌اش را چگونه باید دوا کند ‌، آمپول زن هم نیست. بعد نامه را تا کردم و گذاشتم توی صندوقچه ای که نامه های زیادی را  از قبل در دلش جا داده بود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠٢/١١
٠
٠
نوشته خوبی بود. خیلی ها هم پدر ندارن که به پدرشون بگن زندگیمو سامون بده.
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠٢/١١
٠
٠
زیبا بود و البته کاربردی. اینکه چقدر مهمه ما در عین خیلی چیزهایی که یاد می گیریم؛ محبت کردن رو هم بیاموزیم
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٥/٠٢/١١
٠
٠
ساده و زیبا نوشته بودید /ممنون :)
ali_sh
ali_sh
٩٥/٠٢/١١
٠
٠
زیبا نوشته بودید :-) کاربردی بود این روزا شاید ب درد خیلیا بخوره
A_paridokht
A_paridokht
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
قرار بذاریم که واس دلمون قرار بذاریم نه دیگرون
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
آقا اصلا واسه همینه میگن تصمیمات مهم زندگیتون رو با مشورت اما خودتون بگیرید :)) | جالب نوشته بودید و خوندنی. البته یک نکته: چرا "دوست دختر"!؟ چرا "همسر" نه؟ چرا "عشقم" نه؟
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥