تکنیک نون و تنور
# خاطره_خنده_دار #عیدی

تکنیک نون و تنور

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی

امسال اولین، دومین و همچنین سومین عیدی عمرم را یکی پس از دیگری دشت کردم! چون آدمی نیستم که به سادگی از کنار وقایعی به این حد عجیب بگذرم، نگاهی تحلیلی به این اتفاق خرسند انداختم!

اولین عیدی‌ای که گرفتم، داستانش از یک حسرت شروع شد! حسرتی که چند ماه بعد، به کلی نابود شد و جای خودش را به شادمانی داد. یک روز تصویر یک سررسید خیلی خیلی خوشگل و چشم نواز را در شبکه جهانیِ وب دیدم و بلافاصله آه از نهادم بلند شد که ای کاش یکی از این سررسیدها را داشتم که هر چه خواستم در آن می‌نگاشتم! نمی‌دانم چه شد که این حسرت خیلی سریع در صفحه وبلاگم نقش بست و دوستان و آشنایان از این حسرت آگاه شدند. بلافاصله «گ.خ» گفت: «من یه دونه برات میخرم!». گفتم: «جدی؟». گفت: «آره. به عنوان عیدی میدم بهت». همانجا بود که وجدان بیدارم گفت: «ها حسین! تا تنور داغه نونه بچسبون!». فورا و بدون هیچ تعارفی گفتم: «پس وظیفه چک کردن سایت فروش این سررسیدها با شما. نکنه سررسید تموم شه و شما نخریده باشین‌ها!». این شد که قول اولین عیدی عمرم را گرفتم.

خیلی خوشحال به زندگی‌ام ادامه دادم تا این‌که یک روز توی یک مکان که اسم نمی‌برم به «میم.خ.الف مدّی!» گفتم: «یَرَه میم، تو با ای سِنِّت خجالت نمکشی به مو عیدی نمدی؟ نمگی ای حسین تا حالا تو عمرش عیدی نگرفته بزار بهش عیدی بُدُم؟». «میم.خ.الف مدّی!» هم گفت: «چشم برار میگیرم برت. همو روزی که قراره بیبینمت بهت مدم عیدیته». من هم گفتم: «یره میم، تو اسطوره زندگیه مویی!». اینگونه شد که قول دومین عیدی عمرم را هم گرفتم. متاسفانه قبل از روز دیدار با «میم.خ.الف مدّی!» سررسید به دستم رسید. وقتی که «میم.خ.الف مدّی!» خبر رسیدن سررسید عیدی را شنید تا مرز دبّه کردن رفت ولی من با زیرکی تمام جلوی افتضاح به بار آمده را گرفتم و گفتم: «میم بِرار، حالا مگه چی شده؟ مُخاستی اولین عیدی عمرمه بدی شد دومی! چی عیبی دره؟ مهم نیّته!» و خیلی راحت سر «میم.خ.الف مدّی!» را شیره مالیدم و مثل بچه‌ها قانع‌اش کردم. دوباره خیلی شادمان و سرمست به زندگی ادامه دادم که سروکله داماد‌مان پیدا شد!

روز اول عید بود که آمدند خانه‌مان به قصد عید دیدنی! داماد‌مان گفت: «اینجه کفش فروشی کوجِه یَه؟». گفتم: «سر خیابون هست، چی کفشی مِخِی؟ مِخِی چیکار کنی؟». گفت: « مُخام یَک دِنَه کفش بِرِت عیدی بیگیرُم.». مادر گرامی من فورا پرید وسط بحث و گفت: «ای بابا! بچه که نیست که! نمخه. لازم نیست. دست شما درد نکنه.». دوباره وجدان بیدارم خودش را انداخت وسط و دوباره قضیه تنور و نان را تعریف کرد در گوشم. خیلی سریع بعد از اتمام حرف مادر گفتم: «ها دیگه، بچه که نیستم، تازه! کفش هم درم. همی کفشا تا ده سال دیگه جواب مده. کفش لازم ندرم که.». داماد گرامی هم گفت: «خب برم برت شلواری پیرَنی چیزی بخرم. کفش نمخرم.». من هم گفتم: «یَک دقه واستا ببینم پیرَن درم؟ ها پیرَن درم. شلوار ندرم ولی. نه شلوارم درم! ولی خب شلوار زاپاس ندرم.». دامادمان را با ترفندهای مخصوص کشاندم به پوشاک فروشی دوستم و یک عدد شلوار خریدم.

چشمتان روز بد نبیند وقتی «میم.خ.الف مدّی!» داستان شلوار را فهمید می‌خواست به طور کامل با من قطع رابطه کند، عیدی که حرفش را هم نزنید! ولی خب؛ حسین است دیگر! مگر می‌شود نتواند کسی را قانع کند؟ این شد که خیلی حرفه‌‌ای «میم.خ.الف مدّی» را دوباره قانع کردم که سومین عیدی عمرم را به من بدهد. آن روز که قرار بود «میم.خ.الف مدّی!» را ببینم عیدی سومم را که یک عدد هندزفری خیلی خیلی خوشگل و مورد نیاز من بود گرفتم و شادمان‌تر به زندگی ادامه دادم.

خلاصه این‌که بالاخره بعد از 20 سال زندگی با برکت(!) اولا فهمیدم چرا در این همه سال عیدی نگرفته‌ام، دوما فهمیدم چگونه عیدی بگیرم!

===============

پ.ن : بزرگانی که به من حقیر عیدی دادن من رو از لطف خودشون بهره مند کردن و واقعا ازشون ممنونم. این یادداشت فقط یک نگاه طنز گونه به این موضوع بود. قصه ی تنور و خمیر تخیل بنده بود و نه حقیقت. گفتم که به من مشکوک نشید!

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/٣١
١
٠
حسین است دیگر :)) خوبه که یاد گرفتین چطور عیدی بگیرین " عیدی دادنی نیست گرفتنیه " ^_^
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٣١
١
٠
ما همیشه کوچیک بقیه بودیم! برای همین همیشه عیدی میگیریم!
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
:))) این وجدان بیدارت رو چطوری بیدار کردی؟ مال ما همچنان در خواب هفت پادشاه به سر میبره مثکه :))))) البته به نظرم به جای وجدان بیدار باید بگی "هوش سرشار" چون این جور چیزها تو چارت کاری وجدان نیست معمولا! به زرنگ بازی و این کارا بر میگرده :))))
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
آقا زرنگ بازی منظورت همو کلاه برداریه؟ چون معمولا به کلاه برداری مگن زرنگ بازی! ولی خب شاید هوش سرشار بشه اسمشه گذاشت ولی خب خودت که مدنی مو اهل ریا نیستم!
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
: |
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
مجتبی اوجوری نگا نکو! یره دیگه وبلاگ موره نخان! بلاکت مکنم اصلا تو وبلاگ! طاقت ندرم ایجوری نگام کنی!
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
«میم.خ.الف مدّی» شمایی؟‌ خخخخ
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
آقا نمشه لو ندی؟! نه ای نیست!خخخخ
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
سلام.خیلی خوب بود.دیالوگ ها عالی بودن :))چقدر خوبه داشتن وجدان بیدار و فرز
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
علیکم السلام. دیگه وجدان بیدار حسینه دیگه! خخخ. خیلی متشکر.
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
با اینکه تو وبتون خونده بودم خوندن دوبارش بازم بم چسبید :)) چی بگم؟ حرفی نیس، همه چی اوکیه و خیلی خوب نوشتید و اینا. ب نظرم شما میتونین تو یه مجله یه قسمت بگیرید برا نوشتن این خاطراتتون. خیلی خوبن برا مجلات ب نظرم :)) قسمتایی ک مربوط به دبه کردنای «میم.خ.الف مدی» بود بااحال تر بقیه جاها بود، حالا خوبه کادوشون دهمین عیدی نشد خخخ
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
خخخخ. دهمین عیدی! البته هنوز برای اینکه توی روزنامه، مجله یا هفته نامه ای چیزی بخوام بنویسم خیلی زوده. هنوز خیلی کار دارم. ممنون
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
حسین جان خیلی خوب می نویسی و از وقایع عادی روزمره، نکات خوبی می گیری و خوب هم توصیفشون می کنی. چند نکتۀ ویرایشی: 1) علائم نگارشی قبل از گیومه قرار می گیره و بعدش قرار نمی گیره مگر کاما که اون هم در مواقع لزوم. مثلا: //کفش لازم ندرم که.».// چه ترکیب بدی پیدا کرده آخرش! صحیحش اینه که وقتی دیالوگ رو نوشتی، بری به سطر بعدی و یا اگر خواستی ادامه بدی، پشت بندش جملتو بیاری. 2) (!) یک علامت من درآوردیِ مزخرفه که حتی در بسیاری از یادداشت ها دیدم؛ اگه می خوای اصولی بنویسی، پرهیز کن. موفق انشالا!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
خیلی متشکر. این رو هم مد نظر قرار میدم ان شاءالله. اون علامت هم چشم. رعایت میکنم.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
اصلا دیدگاهم رو نسبت به وجدان عوض کردی حسین!! خیلی خوب بود :) عیدی‌ها پایدار و هر روزت عید
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٣١
٠
٠
آقا وجدان وجدانه دیگه! خخخخ. آقا دمت گرم.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
این جناب میم.خ.الف مدی چقددددددددر مهربونن! منم تاحالا به بهانه های مختلف ازشون عیدی گرفتم :)))) وجدان من متن شمارو که خوند دیگه راحت سرشو میذاره رو بالش :)) دستتون دردنکنه. خیلی باحال نوشتین :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٢/٠١
٠
٠
بله این جناب فوق العاده مهربونن. زن و مادر زن و پدر زن عمه ی زن و در کل، کل فامیل زنش دوسش دارن حتما! خیلی متشکرم.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣