آخرین عکس / داستان کوتاه
داستان کوتاه

آخرین عکس / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

سهیلا سپهری

لنز دوربینش را پاک کرد و بندش را روی دوشش انداخت. خوشحال بود از این‌که گرفتن کارت خبرنگاری‌اش با انتخابات همزمان شده است. حالا می‌توانست اولین عکس و خبر رسمی‌اش را از مهمترین اتفاق کشور، تهیه کند. چادرش را روی سرش محکم کرد و به سوی نزدیکترین حوزه انتخاباتی راه افتاد. مردم، از سر کوچه تا پای صندوق‌های رأی صف بسته بودند. بازار تبادل نظرات و اطلاعات هنوز هم داغ بود. اولین عکس را از استقبال پرشور مردم گرفت و با نشان دادن کارت خبرنگاری، وارد حوزه شد. دومین عکس را از صندوق‌های رأی گرفت. سومی را از یک رأی اولی خوش ذوق. چهارمی را از پیرمردی که به زحمت خود را با واکر تا پای صندوق رسانده بود. پنجمی را از عروس و دامادی که هنوز مهر ازدواج در شناسنامه‌های‌شان خشک نشده، مهر انتخابات را هم به آن اضافه کردند و جالب این‌جا بود که کاندیداهای‌شان هم یکسان نبودند.

سوژه برای عکس زیاد بود. آن‌قدر که انتخاب را سخت می‌کرد. نگاهی به اطراف کرد. دخترکی شیرین که به زحمت نیم متر قد داشت، در سالن انتخابات قدم می‌زد و بی‌آن‌که احساس غریبگی کند، برای هر که از راه می‌رسید، شیرین زبانی می‌کرد. گاهی از مردم چیزی می‌پرسید. گاهی به سراغ مأمورین انتظامی می‌رفت و آن‌ها را سؤال پیچ می‌کرد. گاهی از دست مادرش، یک دانه پفک می‌گرفت و در دهان می‌گذاشت. خسته که می‌شد، کف زمین می‌نشست و باز دوباره بلند می‌شد و روی موزائیک‌ها، لی‌لی می‌کرد. همه عکس‌های بعدی را از او گرفت. دخترک، با موهای طلایی فرفری و دامن چین‌دار صورتی رنگش، دلش را برده بود. نگاه دوربینش، همه جا به دنبال دختر بود. لحظه‌ای دید دختر به طرف میزی که چند جعبۀ استامپ روی آن قرار داشت، رفت. کمی به کارهای مردم دقت کرد. به این‌که چطور انگشت اشاره‌شان را در استامپ رنگ می‌زنند و پای برگه‌های رأی را مهر می‌کنند. خودش را کمی روی میز بالا کشید و هر پنچ انگشتش را در استامپ زد. هر پنج سرانگشت کوچکش، آبی شدند. دستش را رو به روی صورتش گرفت و با لذت به انگشتان رنگی‌اش نگاه کرد. در نگاه کودکانه‌اش، غرور موج می‌زد. فکر می‌کرد با این کار، بزرگ شده است.

خبرنگار کمی جلو رفت. از دختر خواست دست رنگی‌اش را رو به دوربین نگه دارد تا عکسی از این قهرمان کوچک که برای بزرگ شدن عجله داشت، بگیرد. صدای باز و بسته شدن دیافراگم دوربین، با صدای انفجار مهیبی هم آواز شد. در یک چشم بر هم زدن، همه چیز کن فیکون شد. صندوق‌های رأی به هوا رفتند. برگه‌های رأی، با مهر آبی سرانگشتان، به پرواز درآمدند. چرخی در آبی آسمان زدند و چون برگریزان پاییز، بر زمین ریختند. کنار آبی سرانگشتان را، قطره‌های سرخ مهر کردند. صدای گریه و ناله و فریاد مردم، تا به عرش بلند بود. کنار استامپ‌های چند تکه شده، دخترکی شیرین به خواب مرگ رفته بود. دخترکی که روی صورتی پیراهنش، غنچه‌های سرخ روییده بودند و کمی آن سوتر، چشم غمگین دوربینی با لنز شکسته، صاحبش را جستجو می‌کرد. فردا، عکس‌های دوربین شکسته، تیتر اول روزنامه‌های کشور شد. عکس‌هایی که سند رذالت دشمن بودند. عکس‌هایی که اولین و آخرین کار مطبوعاتی خبرنگارش شدند. خبرنگاری که یک روزه معروف شده بود!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/٠٤
٢
٠
حقیقتش اولین داستانی هست که خوندم با دل و جون و از خوندنش هم لذت بردم. هم آرایش ظاهر داره و هم نگارش و ویرایش معقول. نگاه تازه به یک موضوع دستکاری شده، به نظرم نقطه قوت این کار خوبه. آرزوی موفقیت دارم برای نویسندۀ محترم.
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٤
١
١
متن به شدت زیبایی بود هرچند با مضمونش کاملن مخالفم، اما درونمایه یه چیز شخصیه و قابل نقد نیست. برای این متن هم می گم که داستان داشت اما داستان نبود. یعنی به اون «که چیِ» معروف جوابی نداده. واضح تر بخوام بگم اینه که مخاطب می پرسه این داستان و واسم تعریف کردی که چی بشه؟ این مهم ترین سوالیه که هر مولفی باید بهش پاسخ بده... اما برگردیم به متن... صحنه پردازی های خوبی داشت و شخصیت پردازیش هم نسبتن خوب بود. یه مشکل کوچیکش این بود که می گفت ولی نشون نمی داد. تو داستان معاصر نویسنده باید به سمت نشون دادن بره تا بیان کردن. مثلن اولش گفتی یک رای اولی با ذوق . مخاطب از خودش می پرسه چرا با ذوقه؟ می بایست در یک کنش این عمل و نشون بدی و خود مخاطب بفهمه که اون طرف با ذوقه... خیلی خوب دارن از اتاق فرمان صدام می کنند که باید بریم مهمونی :| فقط یه چیز دیگه می گم این که لحنش یک دست نیست. ما توی دو تا پاراگراف اول یه لحنی رو داریم اما یهو تو پاراگراف سوم به شدت شاعرانه می شه ... به نظر من این یه ضعف به حساب میاد... من دیگه باید برم:)) موفق باشید ♥
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٠٥
١
٠
داستان نسبتا بهتري بود (نسبت به بقيه). منم با كامنت آقاي ربل موافقم كه تو داستان بهتره نويسنده قضاوت خودش رو وارد داستان نكنه. و به جاي استفاده از قيدها و صفت‌ها شرايط رو صرفا توصيف كنه و طوري توصيف كنه كه اون ذوق‌زندگي يا هر حالت ديگه‌اي رو برسونه... يه چيز ديگه‌اي هم هست... چخوف ميگه: «وقتي داستان كوتاه رو مي‌نويسي، اول و آخرش رو خط بزن!» يعني داستان بايد از وسط ماجرا شروع بشه. بدون مقدمه‌ةاي حوصله سر بر. به نظرم اين داستان هم اگه از وسط ماجرا شروع مي‌شد بهتر بود. به نظر مياد ابتداي داستان بيشتر به خاطر ربط دادن داستان به موضوع انتخاب باشه. ولي باز هم تاكيد مي‌كنم تو داستان‌ةايي كه تا الان خوندم يه رده بالاتر بود. موفق باشيد.
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠١/٠٥
٠
٠
دقیقا منم با شروعش مشکل داشتم چون جاذب نبود و اواخر بهتر شد اما روایتی. و اینکه خیلی بریده بریده به متن پرداخته بود
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٠٥
٢
٠
اول بزارید نظر خودم رو بگم بعد نظر دوستان رو بخونم: به نظر من داستان خیلی خوبی بود. دو پاراگراف اول حالت داستانی داشت ولی خب پاراگراف آخر جوری بود که احساس کردم از حالت داستان خارج شد ولی خب در کل داستان خوبی بود.
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٠٦
٢
٠
تا ایجا بهترین بود بنظرم اما اون زذالت دشمن رو که گفتید یکم شعاری شده بنظرم!دیگه ببراحتی همه متوجه رذالت دشمن شده بودن : ) مرسی باز
PouryaEskandarzade
PouryaEskandarzade
٩٥/٠١/٢٧
١
٠
سلام.من خودم امسال یک رای اولی بودم.هیچ وقت به انتاخابات از این دید نگاه نکرده بودم.این قصه خیلی برام جالب و تاثیر گذار بود.خیلی به دلم نشست....مثل شعرهای سهراب سپهری...میخواستم بدونم احیانا شما با ایشون نسبتی ندارید؟
ليلا گيلانچي
ليلا گيلانچي
٩٥/٠١/٢٧
١
٠
بنظر من داستان كوتاه زيبايي بود
ستایش
ستایش
٩٥/٠١/٢٧
٠
٠
بی شک نوشته زیبایی است با اینکه کوتاه بود ولی خیلی قشنگ به سرانجام رسیده بود
$.M
$.M
٩٥/٠١/٢٧
١
٠
آفرین به این خلاقیت ،امیدوارم هرچه زودتر رمانتون هم چاپ بشه من پروپا قرص نوشته هاتون رو دنبال میکنم
باران
باران
٩٥/٠١/٢٧
١
٠
با اینکه دوره این قصه ها به سر اومده ولی وقتی بهم معرفی شد و خوندم احساس خوبی بهم دست داد،امیدوارم توی کارتون موفق باشید خانم سپهری،به انتقادات الکی دیگران هم توجه نکنید به نظر من کسی که این داستان با موضوع تکراری رو به این خوبی نوشته از شجاعت بالایی برخوردار بوده.
مجتبی نوری
مجتبی نوری
٩٥/٠١/٢٧
٠
٠
با سلام خدمت خانم سپهری،نوشته شما با اینکه آغازی ساده داشت ولی با جملات کوتاهی همراه بود که مخاطب رو کمی دلواپس این نکته میکنه که شاید داستان خوبی نباشه ولی به اواسط قصه که میرسیم مخاطب رو مجاب به خوندن تا انتها میکنه،من خودم با شناختی که از سبک نوشته هاتون داشتم میدونستم یه پایان خوب در انتظارم است و ازتون میخوام که به انتقادها بیشتر توجه کنید تا ادامه راه براتون هموارتر بشه.با تشکر
ابوالفضل رحیمی
ابوالفضل رحیمی
٩٥/٠١/٢٧
٠
٠
چقدر زیبا و غم انگیز .خانم سپهری امیدوارم موفق و موید باشین
گل نرگس
گل نرگس
٩٥/٠١/٢٧
٠
٠
داستان کوتاه خیلی زیبا بود منتظر داستان دیگه شما هستیم
احمد کریمی
احمد کریمی
٩٥/٠١/٢٧
٠
٠
خیلی خیلی عالی... من داستانهای دیگه خانم سپهری رو هم خوندم واقعا با استعداد هستند. منتظر کارهای دیگری از ایشون هستم
سید علی قلمی
سید علی قلمی
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
خیلی عالی خیلی خوب واقعا داستان کوتاه جالب بود ای کاش طولانی تر بود و ای کاش فیلم هایی با این موضوع نیز ساخته میشد.
خاطره جلالی
خاطره جلالی
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
به نظرم دست به قلم شما عالیه .موفق باشید
نرجس علی محمدی
نرجس علی محمدی
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
نوشته زیبا و تاثیر گذاری بود .کاش کوتاه نبود .امیدوارم بازم ازتون حتی شده یه داستان کوتاه دیگه چاپ بشه مشتاق اون روزم .
علی راد
علی راد
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
دلنشین و به نوبه خودش غمگین بود ولی می تونه جز اولینها باشه چون داستانهای کوتاه جوری باید نوشته بشه که به قولی هم اولش معلوم باشه هم اخرش و شما خانوم سپهری تونستید خواننده رو مجزوب این داستان کنید موفق باشید منتظر داستانهای دیگه شما هستم
محمد رجب پور مقدم گلشنی
محمد رجب پور مقدم گلشنی
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
به نظر من داستان پخته و جمع و جوری بود و من این سبک قصه ها رو می پسندم.
رضا زارعی
رضا زارعی
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
با سلام,موضوع داستان جالب و متفاوت بود,ولی اگر که در جملات از کلمات ساده تری استفاده میشد,به نظر بنده تاثیرش چندین برابر میشد.البته این نظر شخصی بنده است.امیدوارم در کارهای آتی موفق باشید
S_Sepehri
S_Sepehri
٩٥/٠١/٢٨
١
٠
سلام به همه عزیزانی که لطف کردند و داستان من رو خوندند.راستش من امید چندانی به برگزیده شدن داستانم نداشتم چون سالهای زیادیه که با نوشتن قهر کردم.اینقدر برای چاپ نوشته هام اذیت شدم یا بهتره بگم اذیتم کردند که زورم به خودم و قلمم رسید و نوشتن رو کنار گذاشتم.نوشتن،عشق چهارم من در زنگیه...فکر بد نکنید!بعد از خدا و همسرم و فرزندم میشه عشق چهارمم دیگه!!!وقتی خیلی اتفاقی فراخوان نقطه سر خط رو دیدم،تصمیم گرفتم یه نقطه پایان همۀ دلخوریهام از بعضیها بگذارم و دوباره بنویسم.نقطه سر خط،شروعی دوباره برای من بود.چون مدتیه از نوشتن دور بودم،نقدهای دوستان رو کاملاً می پذیرم البته اگه مسابقه محدودیت حجم نداشت،قدرت مانور بیشتری داشتم.به هر حال باز هم از همگی ممنونم.با آرزوی بهترین ها برای دوستانی که در حد یک نظر می شناسمشون اما قلبا دوستشون دارم.
گل نرگس
گل نرگس
٩٥/٠١/٢٨
٠
٠
خوشحالیم که دوباره دست به قلم بردین پاینده باشین وسربلند عزیز
مهناز صادقی
مهناز صادقی
٩٥/٠١/٢٩
٠
٠
سلام داستان کوتاه جالبی بود...فقط به نظر خلاصه شده میومد!درضمن طراحی جلدتون کاملا مناسب محتوا داستان و زیبا بود...من تو فیسبوک مشاهده کردم...تبریک خانم سپهری
مصطفی
مصطفی
٩٥/٠٢/٠٢
٠
٠
داستان بسیار خوب و دلنشینی بود واقعا جای تقدیر و تشکر داره... براووو...
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤