پسرک تکیه زده بر دیوار
نباید زود قضاوت کرد...

پسرک تکیه زده بر دیوار

نویسنده : Mostafa_h

عید از راه رسیده است. خواه، ناخواه، ناگزیریم به لبخند -لبخندی که البته، هر چند شاید از سر اجبار و ناعامدانه ست، اما گاهی حقیقتا موجب گرمی مزاج می‌شود. اما چه شده که پسربچه‌ی سر کوچه نمی‌خندد؟ یعنی او حتی مثل خیلی از ماها که در میهمانی، صرفا ادای شاد بودن را درمی‌آوریم، توانایی تظاهر کردن را هم ندارد؟ نه، نگران نباشید. ماجرا کلیشه‌ای نیست. این پسرک، نه فقیر است، و نه فرزند طلاق.

موهایش تمیز و مرتب است و آن را مدل آلمانی زده است. به نظر ده، یازده ساله می‌آید. بیایید جلوتر برویم تا از نزدیکتر، او را بررسی کنیم. نترسید، او ما را نمی‌بیند. ما برایش، درست حکم شبح را داریم.

خب خب، جالب شد. شما هم رعشه خفیف مشت‌های گره کرده‌اش را می‌بینید؟ پسرک روی زمین نشسته، پشتش را به دیوار خانه‌شان تکیه داد و با گذاشتن ساعدها روی زانوانِ تا شده در آغوشش، سعی می‌کند لرزش آن‌ها را تخفیف دهد.

آه، یک مورد دیگر! دفتر و قلمی کنار دستش روی زمین افتاده. دفتر بسته است و نمی‌توان داخلش را دید، اما می‌شود از روی شمایل تا خورده و قدیمی جلد آن، دریافت که صاحبش، خیلی خیلی با آن کار می‌کند. به عبارت دیگر، چیزهایی آن توو وجود دارد که لااقل از نظر صاحب‌شان، بسیار ارزشمند می‌آیند.

باری، نرم نرمک از او جدا می‌شویم. باید هرکدام‌مان، به دنیای خودمان برگردیم. ولی به خاطر داشته باش که هیچ خوشی مطلقی وجود ندارد، حتی در عید... و کسانی در دور و برت هستند -افرادی که هر روز می‌بینی و همان طور که آن‌ها نسبت به تو بی‌خیالند، تو هم توجهی به آنان نمی‌کنی- که حوادث زندگی، درست در اثنای عید برای‌شان به وقوع می‌پیوندد و نباید زود قضاوت کرد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠١/١٩
١
٠
نوع روایتتون خاص و جالب بود. ولی من زیاد ازش چیزی نفهمیدم!! آخر سر این پسره چی بود؟؟
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
این پسره... هی وای، بر این پسره... :(
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠١/١٩
٠
٠
یک خورده روی جمله بندی ها تون باید کار کنید. مثلا به جای دور و بر به نظر من بهتر بگید اطراف. البته یه چندتا املایی هم مشکل داشتن
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
صحیح. حرف حساب اصولا جواب نداره :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠١/٢٣
٠
٠
روایته حدودا مث متن قبلی بود، ولی بیشتر توش فرو رفته بودین و من رو یاد رمان پس از تاریکی از هاروکی موراکامی انداخت بیشتر تا نوشته قبلیتون. اون هم یه راوی داشت که دیده نمیشد اخه و از همین "باری" و اینا تو ترجمه اش استفاده شده بود اگر درست یادم باشه. در کل زاویه دیدتون جالب بود ب مقوله زود قضاوت نکردن.
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٥/٠١/٢٥
٠
٠
نظر لطفتونه :) ای کاش منظور رو به چند نفری رسونده باشه.
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٤/١٣
٠
٠
سلام خوشتیپ .... تولدت مبارک :)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٥/٠٤/٢٥
٠
٠
(^_^) تشکرجات فراوان!
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨