یک قاچ هندوانه نارس / داستان کوتاه
داستان کوتاه

یک قاچ هندوانه نارس / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

صبا سلمان زاده

یک قاچ هندوانه سفید و نارس در آسمان شب آویخته شده. زنی چادر به سر با صورتی چون ماهی مرده با دو وعده غذای نذری از کنارم می‌گذرد.

از پنجره‌های ساختمان بلندی که سر در آن نوشته‌اند «دریا» صدای قاشق و چنگال می‌آید، از نزدیک‌ترین پنجره‌اش به آسمان صدای شادی کودکانی که کیسه‌های خالی را از هوا پر کرده و به بیرون می‌اندازند، کیسه‌ها میان هوای راکد در کام جاذبه ناخوشآیند سقوط به زمین می‌آیند و کودکان این مسابقه سقوط را به شادی گذاشته‌اند.

از کناردست فروشی می‌گذرم که بساط کتاب کهنه دارد. چند جوان کتاب‌ها را زیر و رو می‌کنند و با آب و تاب بحث سیاسی راه انداخته‌اند. 

کیسه‌های توی دست‌هایم را جا به جا می‌کنم، بادمجان، فلفل سبز، پیاز و صابون. صابون برای شستن و بردن آلودگی به ضمیر ناخوداگاه یک چاه عمیق و تصور پاک شدن.

کلید را توی قفل در می‌چرخانم، چرخشی کوتاه، سرگیجه قفل و هشیاری در و گشوده شدن. خانه پر از صدای شادی و پای کوبی است، کیسه‌ها را روی میز آشپزخانه می‌گذارم، تلویزیون را خاموش می‌کنم، شادی به پایان می‌رسد.

خوب است توی این همه صدا خوابش رفته، سمعک‌ها کنار تختش است، می‌ایستم و نگاهش می‌کنم، شب‌ها از سر بی‌خوابی می‌نشینم بالای سرش و چروک‌های صورتش را می‌شمارم و اگر خوابم نرفت موهای سفیدش را می‌شمارم تا بالاخره خواب می‌روم.

هر ماه پسرش که جهان گرد است و هیچ وقت ندیدمش به حساب بانکی حقوقم را واریز می‌کند.

نیاز، محبت و علاقه نمی‌آورد، فقط شاید عادت بیاورد، انجام کارهای روزانه چه توسط من چه یک ربات! چه اهمیتی دارد که کی انجام‌شان دهد؟

قرص‌ها، سر ساعت! تزریق انسولین توی شکم، فرو کردن شیاف در مقعد، دادن لگن برای اجابت مزاج، پختن غذای بدون نمک و او تمام روز تلوزیون تماشا کند یا توی جایش بچرخد سمت پنجره و خیره به بیرون نگاه کند به ساختمان مخروبه‌ای که دارد فرو می‌ریزد.

من و او تفاوت‌های زیادی داریم، او یک جای صاف توی صورتش ندارد و من یک چروک، او یک موی سیاه توی سرش ندارد و من یک موی سفید، بیشتر اعضایش مصنوعی شده‌اند، دندان‌هایش، سمعکش، عینکش، پلاتین‌های توی بدنش و من عضو عاریه‌ای ندارم . اما یک وجه اشتراک بزرگ ما را عمیقا به هم پیوند داده است، این‌که هر روز ساعت‌ها می‌نشینیم و از پنجره به ساختمان متروکه‌ای که در حال فرو ریختن است نگاه می‌کنیم و هر دوی ما داریم به یک چیز مشترک فکر می‌کنیم، به یک قاچ هندوانه سفید و نارس.   

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سیدمحمدامین حسینی
سیدمحمدامین حسینی
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
سلام...داستان خوب و جالبی بود ولی بازهم ناتوانی در کشف ارتباط داستان با موضوع جشنواره... :(( خداقوت و احسنت...
رضا
رضا
٩٥/٠١/٠٤
١
٠
سید من و شما مث همیم
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٠٤
١
١
اين داستان خوب بود. فضاسازي خوبي داشت و حس خوبي رو هم القا مي‌كرد. فقط اين قسمتش: "زنی چادر به سر با صورتی چون ماهی مرده با دو وعده غذای نذری از کنارم می‌گذرد." دقيقا براي چي اومده؟ اگه حذفش كنيم اتفاقي در جريان داستان نميفته...
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
«صابون برای شستن و بردن آلودگی به ضمیر ناخوداگاه یک چاه عمیق و تصور پاک شدن.» با این تیکه ش خیلی حال کردم. خیلی قشنگ بود. اما خود متن: در کل بخوایم حساب کنیم یه متن ادبی بود تا یه داستان. اگه بخوایم داستان حسابش کنیم نیمه اول تا جایی که وارد خونه میشه کاملن زائده. بیشتر حکایت گونه بود که می خواست یک پیام اخلاقی رو برسونه... پ.ن: وقتی که این و خوندم یه ایده به ذهنم خورد. از نویسنده اجازه می گیرم همینجا که یک اقتباس از متنش بکنم :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
سلام داستان زیبایی رو با درون مایه خوبی مطرح کردید البته من هم با آقای حسینی موافقم!! مرسی :)
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠١/٠٥
٠
٠
اینکه روزگار خودشون رو به ساختمان متروکه تشبیه کردی جالب بود. اما کلا اول داستان تشبیه زیاد به کار رفته بود که یکم از کلیات داستان دورش میکرد، بیشتر از حس و حال خودشون میگفتی بهتر بود
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٠٥
٠
٠
من که دیگه دارم کم کم شک میکنم موضوع انتخاب بوده باشه! از ادمین محترم تقاضا دارم لینک مسابقه رو بده بهم ببینم موضوع انتخاب بوده یا نه؟ من با موضوع انتخاب فرستادم! ولی در کل داستان خوبی بود.
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
زنی چادر به سر با صورتی چون ماهی مرده شبیه یه مصرع شعر بود اینجاش : ) مرسی
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨