سه روایت کوتاه درباره شغل، دوست و همسر / داستان کوتاه
داستان کوتاه

سه روایت کوتاه درباره شغل، دوست و همسر / داستان کوتاه

نویسنده : سایت جیم

خدیجه نارویی

فصل اول: شغل / داستان «پلان آخر»

بلاخره بازیگر شدم «خیلی زود در یک پروژه سینمایی  قرارداد بستم، سکانس آخر فیلم قرار بود من تا گردن در خاک دفن شوم. «اولش بدنبود» اما بعد احساس خفگی کردم «به قدری ترسیده بودم که با تمام قدرت زجه می‌زدم و التماس می‌کردم مرا بیرون بیاورند» همه با تحسین مرا نگاه می‌کردند، وقتی از ترس زیاد بی‌هوش شدم، گروه فیلم برداری تازه فهمیده بود که من واقعا ترسیده بودم.

 

فصل دوم: دوست / داستان «یک مشت پسته»

آمد کنارم نشست و گفت: «بکش. مردها سیگارمی‌کشند» دست توی جیبم بردم و یک مشت پسته دادم به دستش گفتم: «بخور، مرد باش و قوی، نه دودی و سیگاری»

بیست سال گذشت، یک روز او را در خیابان دیدم، رفتم جلو گفتم: «سلام خوش تیپ، من همانم که سیگارکشیدن را مردانگی نمی‌دانستم» خندید و گفت: «من هم همانم که یک مشت پسته تو زندگی‌ام را تغییرداد.»

 

فصل سوم: همسر / داستان «مثل پاک»

پدرم گفت معتاده. عاشقش شده بودم. گفت پاک نیست. یک ماه بعد ازدواج برگشتم خونه پدرم. گفتم جدی معتاده. پدرم گفت پاک نیست. برگشتم خانه. تا خود صبح نشستیم تریاک کشیدیم. صبح شوهرم بیدار نشد. چهلمش را که گرفتم من مانده بودم تنها و بدبختی که تازه شروع شده بود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_fanaei
m_fanaei
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
جالب بود و خلاقانه خوشم اومد، نمی دونم چرا ولی بعضی جاهاش بنظرم یه طنز تلخی داشت، ضمن اینکه واقعا ممتون که کوتاه بود:دی
سیدمحمدامین حسینی
سیدمحمدامین حسینی
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
عجب...قسمت همسر رو خوب درک نکردم...
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
داستانك‌هاي جالبي بود انصافا
میرزا
میرزا
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
این ضجه هنوز مارو گرفتار خودش کرده. به قول دوستان جیمی، داستانک های خوبی بود. به هم که مرتبط نبود، بود؟ اگه بود که بهتر هم می شد.
A_ReBeL_H
A_ReBeL_H
٩٥/٠١/٠٤
٠
٠
اول یه سوال: دلیل خاصی داره یادداشت ها رو نمی ذارید؟ :-( اما اصل مطلب: سه تا داستانک نسبتن خوب که هرکدومشون مهم ترین رکن داستانک رو در خودشون دارن: «ضربه نهایی» به نظرم شما میخواستی یه سه گانه وار بنویسی اما ارتباط بین این داستانک ها اون قدر نبود که مخاطب متوجهش بشه. البته داستانک اول و دوم تا حدودی ارتباط داشتن به هم : «یک اتفاق تصادفی که به نتیجه ی مطلوب ختم می شه» اما سومی رو نمی شه بهش ربط داد. و البته داستانک دوم و سوم هم یه رابطه ی خیلی ریز داشتند: «اثر گذاری کمال هم نشین در فرد :D»
علی
علی
٩٥/٠١/٠٥
٠
٠
نقدتون خیلی خوب بود
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠١/٠٥
٠
٠
خوب بود. همین.
محمد
محمد
٩٥/٠١/٠٥
٠
٠
عالی بود
Mahsan
Mahsan
٩٥/٠١/٠٥
٠
٠
به نظر من این متن اصلا داستان کوتاه نبود. یه سری سوژه و یا طرح داستانی بودند. نکته ی بعدی این که من نتونستم هیچ ارتباطی بین فصل ها پیدا کنم و اصلا نمی دونم چرا نویسنده تصمیم گرفته سه تا ایده ی داستانی جدا از هم رو بنویسه و بعد اسم داستان کوتاه روش بذاره. خیلی پراکنده بودند. و نکته ی آخر: فصل ها به جز اولین فصل بسیار کلیشه ای بودند و اگر یکی از فصل ها انتخاب می شد و کورد پردازش قرار می گرفت مطمئنا موفق تر می شد. از خوبی ها اگر بخوام بگم می تونم به این نکته اشاره کنم که موضوع جشنواره کاملا رعایت شده بود و تو هر سه تا فصل کاملا مشهود بود.
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠١/٠٦
٠
٠
اولیش بیشتر شبیه خاطره بود اما دو تادیگه مخصوصن سومیش عالی بود مرسی
پربازدیدتریـــن ها
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
کاش کسی شاملو و فروغ را صدا بزند

در نبودنت

٩٦/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

یک مرد به جا مانده ای از عاشورا

٩٦/٠٥/٢٢
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
شعری سروده خودم

می نویسم از تو

٩٦/٠٥/٢٢
شیرینی اش را نفهمیدم

اولین حقوق کاری

٩٦/٠٥/٢٢
این روزها همه چیز به تو مربوط است

نامه هایی به همسرم / نامه چهارم

٩٦/٠٥/٢٣
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
تو مکمل منی

بوسه های نگفته

٩٦/٠٥/٢٣
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
عمریست برایت می نویسم

گمنام خاص

٩٦/٠٥/٢٣
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
کوچه تان خالی از آن ها مباد!

معصوم نیوز

٩٦/٠٥/٢٨
ذهن من پر شده است از دیگران

خودم چی پس؟

٩٦/٠٥/٢٣
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
راس ساعت 8

تردید

٩٦/٠٥/٢٤
تبلیغات